بستن / باز کردن

مديريت اسلامي >> مبانى ، هدف ها و اصول

      مديريت اسلامى

      مفهوم شناسى

بـراى شـنـاخـت روشـن تـر مـوضـوع هـاى مـبـانـى ، هـدف هـا و اصـول مـديـريـت اسـلامـى ، نـاگـزيـر بـايـد مـفـاهـيـم سـه گـانـه (مـبـانـى )، (هـدف هـا) و (اصـول ) را بـازشـناسيم . در منابعى كه واژه هاى فوق به كار رفته است ، وحدت رويه و هم زبـانـى دربـاره مـفـاهـيم آن واژه ها به چشم نمى خورد. گاهى به جاى يكديگر و زمانى نيز در مـعـانـى مـغـايـر بـا يـكـديـگـر اسـتـعـمـال شـده انـد؛ از ايـن رو، در آسـتـانـه مـبـاحـث فـصـل دوم ، نـاگـزيريم كه مراد خود از مفاهيم سه گانه فوق را بيان كنيم تا زبانى مشترك براى تفاهم مطالب پيش رو داشته باشيم .
مبانى
(مَبْنى ) كه جمعش مبانى است ، در لغت به معناى محلّ بنا، ريشه ، پايه و بنيان است . وقتى مى پرسيم : (مبناى الف چيست ؟) بدين معناست كه درجستجوى موارد زير هستيم :
الف محصول چيست ؟
منشاء آن كجاست ؟
از چه چيز سرچشمه گرفته است ؟
وجودش مستند به چه عامل يا عواملى است ؟
هـنـگـامـى كـه دربـاره (مبانى حكومت ) به پژوهش مى پردازيم ، در پى يافتن پاسخ براى اين پـرسـش هـا هـسـتـيـم كـه حـكـومـت از كـجـا سـرچـشـمـه گـرفـتـه اسـت ؟ عـامل طبيعى ، غريزى و اجتماعى اش چيست ؟ ريشه هايش را در كجا بايد پى جست ؟ با صرفنظر از خـوب يـا بـد بـودن حـاكـمـان و انـگـيـزه هـاى آنـان و نـيـز حـق يـا باطل بودن يك نظام سياسى .

      هدف ها

هدف ، به معناى مقصود، نقطه عالى و نهايى ، نشانه تير، نتيجه ، غايت يا نهايتى است كه هر شـخـص ، سازمان ، كشور و دينى مى خواهد بدان دست يابد. وقتى مى پرسند: (هدف حكومت چيست ؟) در واقـع ، از امـر يـا امـورى كـه حـكـومـت بـدان دليـل تـشكيل شده و آنچه حكومت مذكور براى تحقق آن به وجود آمده است ، پرسيده اند و اين كه نتيجه مورد انتظار از تاءسيس آن حكومت چيست ؟
درباره ماهيت هدف ، نكته هاى زير شايسته توجه است :
1 ـ هدف ، به (آينده ) و منتها ناظر است ، برخلاف مبانى كه به (گذشته ) و مبداء نظر دارد.
2 ـ هدف به فاعل يا عامل مختار و صاحب اراده مربوط مى شود كه آن را برمى گزيند، برخلاف مـبـانـى كـه از قـلمـرو اراده و اخـتـيار اشخاص خارج است . هدف براى يك موضوع برگزيده مى شـود، ولى مبنا خود را بر موضوع تحميل مى كند و چنان كه پيشتر گذشت ، رابطه مبنا و مبتنى رابطه اى ضرورى و عِلّى است .
3 ـ فـرض كـردن مـبـانى متفاوت براى يك موضوع ، ناشى از (ادراك ) متفاوت از واقعيات است ، ولى هـدف گـيـرى هاى متفاوت ، محصول (خواست )هاى گوناگون است . مبانى ، از (جهان بينى ) مايه مى گيرد و هدف ها از (ارزش ها).

      اصول

(اصـل ) در لغـت بـه مـعـنـاى ريـشـه در بـرابـر (فـرع ) (شـاخـه ) اسـت ؛ مـانـنـد اصـول و فـروع ديـن . اصـول ، عـبـارت اسـت از قـواعـد و قوانينى كه بر چيزى حاكم است و يا اسـاس و پـايـه آن هـاسـت . آنـچـه در ايـن فـصـل مـقـصـود مـاسـت ، جـنـبـه (حـاكـمـيـت ) اصـول اسـت ، نـه مـبـنـا و اسـاس بـودن آن و هـمـيـن وجـه تـفـاوت (مـبـانـى ) و (اصـول ) اسـت . اصـول ، راهـنـمـا و الگـوى عـمـل و انـديـشـه اسـت . (اصـول مـديـريـت )، بـه مـعـنـاى قـواعـد و چـارچوب هايى است كه بر وظايف ، رفتار، مقررات ، تـصـمـيـمـات و انـديـشـه مـديـريـت و مـديـر حـاكـم و نـاظـر اسـت . اصول ، تا حدودى بسيار به همان مفهوم واژه هاى (خط مشى ) و (سياست ) نظر دارد.
نتيجه آن كه : اصول ، ناظر و حاكم بر كار كارگزار و جهت دهنده و تاءثيرگذار بر آن است ؛ اصـول ، مـحـدود كـنـنـده و پـالايـشـگـر روش هـا و تـصـمـيـم ها در جهت دستيابى به اهداف است ؛ اصـول ، ابـهـام زدا و راهـنـمـاى عـمـل است و هويتى دستورى دارد كه بايدها و نبايدها را در حوزه عمل براى عامل ، روشن و مشخص مى كند، برخلاف مبانى و اهداف كه هويت دستورى ندارند.
تـطـبـيـق و تـمـثـيـل : ايـنـك بـراى روشـن شـدن مـطـلب و تـفـكـيـك (مـبـانـى )، (اهـداف ) و (اصـول ) مـثـالى مـى زنـيـم ؛ فـرض كنيد گروهى از علاقه مندان و شيفتگان امام خمينى (ره )مى خـواهـنـد بـه زيـارت مـرقـد مـطهر ايشان بروند. اداره امور اين گروه در اين سفر، نمونه اى از مديريت است . در اين جا مفاهيم سه گانه فوق را بر اين مديريت تطبيق مى كنيم :
1 ـ مـبـانـى : ريشه و انگيزه اين سفر، عشق به امام و احساس امتنان نسبت به آن عزيز است كه هر فرد مسلمان وفادار و قدرشناس را برمى انگيزاند.
2 ـ هدف : مقصود و هدف از اين سفر عبارت است از زيارت مرقد مطهر امام (ره )و تجديد عهد با آن بزرگوار و شستشوى روح در زلال معنويتش .
3 ـ اصـول : چـه قـوانـيـنـى بـرايـن سـفـر حـاكـم اسـت ؟ اگـر بـه عـنـوان مـثـال ، دو اصـل (حـفـظ نـشـاط و شـادابـى ) و (مـعـنـويـت ) را مـنـظـور كـنـيـم ، تـطـبـيـق مـفـهـوم اصول با موضوع تمثيلى چنين خواهد بود:
اول ـ اصل حفظ نشاط و شادابى : پيام اين اصل اين است كه سفر گروه زائر و حركت از مبداء به سـوى مـقـصـد بـايـد بـه گـونه اى باشد كه شادابى و سرزندگى اعضاى گروه در تمامى مـراحـل حـفـظ شـود و هـيـچـگـاه احـسـاس خـسـتـگـى ، سـسـتـى و بـى حـالى نـكـنـنـد. ايـن اصل بر همه رفتارها، برنامه ها و متصديان انجام اين ماءموريت ، حاكم ، هدايت كننده و بازدارنده است .
اگـر چـه بـا وسـايـل نـقـليه مختلفى (از حيث راه و نوع وسيله ) مى توان به مقصد رسيد، ولى اصـل حـفـظ نـشـاط و شـادابـى مـوجـب مـى گـردد كـه از وسـيله نقليه اى استفاده شود كه در حفظ شـادابـى افـراد مـؤ ثـرتـر است . براى رسيدن به مقصد، راه هايى مختلف در پيش است ، ولى بايد راهى را برگزيد كه به نشاط مسافران مى انجامد.
همچنين اصل حفظ نشاط و شادابى ، در انتخاب راننده ، ميزان توقف ها و حركت ها، نحوه رانندگى ، تغذيه و استراحت ميان راه و... مؤ ثر و داراى دستور است .
دوم ـ اصـل مـعـنـويـت : پـيام اين اصل اين است كه سفر بايد به گونه اى انجام شود كه اعضاى گـروه هـمـواره بـه يـاد خدا باشند و از هر آنچه آنان را از معنويت دور مى سازد، بپرهيزند. اين اصل نيز بر همه روش ها، تصميم ها و فعاليت هاى مديران امور، حاكم و ناظر است .
بـاتـوجـه بـه آنـچـه گـذشـت ، نـمـودار مـبـانـى ، هـدف هـا و اصول را به شرح زير مى توان رسم كرد:
پس از تبيين مفاهيم سه گانه مبانى ، هدف ها و اصول ، و نيز پيش از پرداختن به مبانى ، هدف ها و اصول مديريت اسلامى ، شايسته است به چند نكته به عنوان ويژگى هاى مفاهيم سه گانه مديريت اسلامى ، اشاره كنيم .
خدانگرى ، انسان نگرى و جامعه نگرى
سـه عـنـصـر بـنـيـادى در مبانى ، هدف ها و اصول مديريت اسلامى به چشم مى آيد: خدا، انسان و جامعه . آن گاه كه مبانى ، هدف ها و اصول مديريت اسلامى را بيان مى كنيم ، روشن خواهيم ساخت كه چگونه مبانى ، هدف ها و اصول مديريت اسلامى ، خدانگر، انسان نگر و جامعه نگر است .
اگر چه انسان نگرى و جامعه نگرى در مديريت اسلامى به شدت مورد توجه است ، ولى اين دو نيز به گونه اى از خدانگرى مايه مى گيرد و بدان بازمى گردد.
ايـن سـه نـگـاه در مـديـريـت اسلامى ، از مهم ترين ويژگى ها و نشان برترى و جامعيت مديريت اسلامى بر انديشه هاى مديريتى مادى امروز است . در نظريه هاى صاحب نظران غربى مديريت ، به چيزى جز سود اقتصادى ، افزايش توليد و انباشتن سرمايه ، توجه نشده است .
بـه نـظـر تـيـلور، طـراح نظريه (مديريت علمى )، فايده اساسى به كار بردن سيستم مذكور (سيستم مديريت علمى ) بالا بردن سطح توليد است كه با جلوگيرى از اتلاف وقت كاركنان و صرفه جويى در كار ماشين و وسايل توليد، از طريق حذف عمليات زايد و هماهنگى امور مختلف توليدى ، حاصل مى شود.
نـظريه هاى كلاسيك و به ويژه اصول عقايد تيلور در مديريت سازمانهاى دولتى و خصوصى اروپـا و آمـريـكـا نـقـشـى قـاطـع داشـت . امـّا طـولى نـكـشـيـد كـه نـهـضـت رفـتـارگـرايـى يـا اصول روابط انسانى در آمريكا تحت رهبرى التون مايو شروع شد... كلاسيك ها فرد را انسان اقـتـصـادى فـرض مـى كردند كه صرفاً تحت تاءثير انگيزه هاى مادى قرار مى گيرد و بدين تـرتـيـب بـه نـظـر آنـان فـرضـيات منطق اقتصادى ، در مورد انگيزش و توجيه رفتار فرد در سـازمـانـهـا كـافـى اسـت ، در حـالى كه پيروان مكتب رفتار گرايى با استفاده از علوم رفتارى (مـانند روان شناسى ، جامعه شناسى ، مردم شناسى و ساير رشته هاى علوم اجتماعى ) در مقياس وسـيـع نـشـان دادنـد كـه مـوضـوع انگيزش افراد بشر امر پيچيده اى است كه تنها با تحقيق از ديـدگـاه عـلوم رفـتـارى قـابـل درك اسـت ... تـنـهـا بـديـن وسـيـله اسـت كـه مـى تـوان در كـشـف عـلل قـلّت بـازدهـى و بـرطـرف كـردن آنـهـا از طـريـق انـگـيـزش ، كـارآيـى سـازمـان را بـالا برد.
ليكرت براساس تحقيقاتى كه به عمل آورده معتقد است رابطه مستقيم و نزديكى بين بازدهى و روحـيـه وجود دارد. يعنى به همان نسبت كه روحيه كاركنان بالا مى رود، بازدهى و ميزان توليد آنان نيز افزايش مى يابد. ليكرت از تحقيقات مزبور چنين نتيجه مى گيرد كه حفظ و پرورش نيروى انسانى عامل بسيار مؤ ثرى در كارآيى سازمان بشمار مى رود.

      منشاء اعتقادى و ارزشى

بى گمان مبانى ، هدف ها و اصول مديريت در هر جامعه اى ، ناشى يا تحت تاءثير عميق فرهنگ و ارزش هـاى حاكم بر آن جامعه است ؛ به عبارت ديگر اعتقادات و ارزش ها، به منزله ريشه هاى واقـعـىِ مـبـانـى ، هـدف هـا و اصـول مـديـريـت هـر جـامـعـه انـد. انـديـشـه هـا و جـوامـعى كه ـ فى المـثـل ـ داراى بـيـنـش مـادى ، اقتصادى و سودجويانه از انسان ، سازمان و جامعه اند و يا بينشى الهـى و مـعـنـوى از انـسـان ، جـهـان و آفـريـنـش دارنـد، هـرگـز نـمـى تـوانـنـد مبانى ، هدف ها و اصـول مـديـريتى را كه پذيرفته اند، از تاءثير آن باورها و فرهنگ به دور دارند. كسى كه جز از نظرگاه مادى به خويش و جهان اطراف خويش نمى نگرد چگونه مى تواند مبانى ، هدف ها و اصول مديريت را فراتر از ماده و دنيا، بازشناسد و انتخاب ، طراحى و تنظيم كند؟!
تـعـيـيـن هـدفـهـاى دسـتـگـاه و بـه هـمـيـن تـرتـيـب انـتـخـاب شـيـوه هـا و روشـهـاى نـيـل بدانها، تا حدّ قابل توجهى تابع ارزشها و اعتقادات و طرز تفكّر و نيازهاى افرادى قرار مى گيرد كه در تعيين و انتخاب هدفها و روشهاى مزبور دخالت داشته اند. بنابراين ، مديريت بـه مـعناى وسيع ، فقط شامل فن و تكنيك نمى شود، بلكه فرهنگ و ارزشهاى فردى و اجتماعى در تعيين هدفهاى مورد نظر و انتخاب روشهاى مطلوب ، مؤ ثر واقع مى شود.
بـنـابـرايـن ، مـبـانى ، هدف ها و اصول مديريت اسلامى ، به معناى مديريتى است كه پايه هاى سـه گـانـه آن از جـهـان بـيـنى و ارزش هاى اسلامى سرچشمه مى گيرد. اسلام ، كه از انسان و جـهـان تـفـسـيرى مبتنى بر حقايق به دست مى دهد و حيات مادى را بخشى بسيار ناچيز از مجموعه هستى مى داند و آرمان آفرينش انسان را درك قرب الهى و لقاى خداوند مى خواند، ارزشمندترين مـنـابـع را در تـعـيين مبانى ، هدف ها و اصول مديريت طرح مى كند. اين خود، ويژگى ديگرى از (مديريت اسلامى ) در برابر انديشه هاى نوين مديريت دنياى مادى است .

      عرصه و گستره

مـبـانـى ، هـدف هـا و اصول مديريت اسلامى ، داراى گستره اى پهناورند و از بسيارى محدوديت ها آزادند. در زير، اين حقيقت را بازگشوده ايم :
1 ـ مـحـدود بـه زمان و مكانى خاص نيستند و همانند دين آسمانى كه از آن تغذيه مى كنند، براى همه زمان ها و مكان هايند. مبانى ، هدف ها و اصول مديريت اسلامى ، چه براى مديريت ها و مديران تـاريـخ صـدر اسـلام و چـه بـراى مـديـريت ناشى از انقلاب اسلامى ايران و چه براى مديران فردا، در هر كجاى جهان ، هويتى واحد و يكسان دارند.
2 ـ مـحـدود بـه گـونه اى خاص از مديريت نيستند. مديريت ها انواع مختلفى دارند؛ مانند مديريت بـازرگـانـى ، مديريت صنعتى ، مديريت آموزشى ، مديريت تحقيقاتى ، مديريت هنرى ، مديريت سـيـاسـى ، مـديـريـت نـظـامـى (فـرمـانـدهـى ). هـر يـك از ايـن مـديريت ها داراى مبانى ، هدف ها و اصـول مـربـوط بـه خـودنـد. آنـچـه ايـن جـا بـه عـنـوان مـبـانـى ، هـدف هـا و اصـول مـديـريـت اسـلامـى مـورد بحث است ناظر بر مديريتى خاص نيست ، بلكه به مديريت در مفهوم كلّى آن نظر دارد.
3 ـ هـمـچـنـيـن ، مـحـدود بـه مـواردى خـاصـى از مـديـريـت نيست . مديريت ها از حيث كميت افراد تحت سـرپرستى خود به محدوده هايى مختلف تقسيم مى شوند؛ مانند مديريت خانه ، مديريت گروه ، مـديـريـت سـازمـان و مـديـريـت كـشـور است . هر يك از مديريت هاى فوق ، داراى مبانى ، هدف ها و اصول مربوط به خودند. ولى آنچه در اين جا بدان مى پردازيم ، ناظر بر مفهوم كلّى مديريت است .

      مبانى مديريت اسلامى

از مباحث گذشته روشن شد كه مبانى هر چيز عبارت است از ريشه ، سرچشمه و منشاء آن چيز. اينك كه از (مبانى مديريت اسلامى ) بحث مى كنيم ، در پى آنيم كه روشن سازيم مديريت ـ از ديدگاه اسـلام ، از چـه عواملى برمى خيزد و چه چيز مديريت را در جامعه انسانى ضرورى مى كند، يعنى در پى تبيين ضرورت وجود مديريت هستيم .
پيش از ورود به بحث ، متذكر مى شويم كه ضرورت وجود مديريت از نظر اسلام ، قطعى است . از شـواهـد بـسيار در منابع دينى استفاده مى شود كه اداره امور انسان ها و حكومت و رهبرى ، امرى ضرورى و ناگزير است و اين همان مفهومى است كه در (ماهيت مبانى ) نهفته است .
امام على (ع )مى فرمايد:
(لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ اَميرٍ بَرٍّ اَوْ فاجِرٍ)
ناچار براى مردم اميرى لازم است ، خواه نيكوكار و خواه بدكار.
از امام رضا(ع )نقل شده است كه فرمود:
(... اِلاّ بِقَيِّمٍ وَ رَئيسٍ لِما لابُدَّ لَهُمْ مِنْهُ فى اَمْرِ الدّينِ وَالدُّنْيا)
[هـيـچ ملتى پايدار نمانده و زندگى نكرده است ] مگر به واسطه رييس و سرپرستى كه مردم براى گذران امر دين و دنياى خويش ناگزير از اويند.
ضرورت وجود حكومت و يا مبانى مديريت از نظر اسلام را در سه بخش مى توانيم مورد بررسى قرار دهيم : خلافت الهى ؛ اجتماع زيستى ؛ و مسؤ وليت پذيرى انسان . به اقتضاى شاءن خليفة اللّهى ، جامعه زيستى و مسؤ وليت پذيرى انسان ، مديريت و رهبرى در جوامع انسانى امرى لازم و ضرورى است .
مـبانى سه گانه فوق ـ چنان كه پيش از اين اشاره كرديم ـ به ترتيب ، سه محور خدانگرى ، جامعه نگرى و انسان نگرى را در نظر دارند.

      خلافت الهى

يـكـى از مـبـانـى مـديريت اسلامى ، شاءن (خليفة اللّهى ) انسان است . بدين معنا كه انسان ، به جـَعـْل الهـى ، نـمـايـنـدگـى خداوند را در زمين برعهده دارد. بنابراين ، منشاء مديريت ، رهبرى و زمامدارى انسان ، از نظر اسلام ، انجام وظيفه (نمايندگى خدا در زمين ) است . انسان به موجب اين نـمـايـنـدگى ، مسؤ وليت يافته است كه زمين و زمينيان را تربيت ، اصلاح ، سرپرستى و اداره كند.
در آيات متعددى از قرآن كريم ، موضوع خلافت الهى مطرح شده است :
(وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَليفَةً)
هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت : (من در زمين جانشينى قرار مى دهم .)
(وَ هـُوَ الَّذى جـَعـَلَكـُمْ خـَلائِفَ الاَْرْضِ وَ رَفـَعَ بـَعـْضـَكـُمْ فـَوْقَ بـَعـْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فيما آتيكُمْ)
و اوسـت آن كـه شـمـا را جـانـشـيـنـان در زمـين قرار داد و رتبه بعضى از شما را بر بعض ديگر برترى داد، تا شما را به آنچه در اختيارتان قرار داده است بيازمايد.
(يا داوُدُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الاَْرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)
اى داود! ما تو را در زمين جانشين قرار داديم ، پس در ميان مردم به حق داورى كن .
هـمـچـنـيـن در آيـات ديـگـرى مـانـنـد: سـوره يـونـس ، آيـه 74 و سـوره فـاطـر، آيـه 39 و سوره نمل ، آيه 62، موضوع خلافت الهى براى انسان مطرح شده است .
(خليفه ) در لغت به معناى جانشين و قائم مقام است . (راغب ) در مفردات قرآن مى گويد:
(الخـلافـةُ النِّيـابـةُ عـن الغـيـر اِمـّا لغـَيـْبَةِ المنوبِ عنه و اِمّا لِمَوْتِهِ وَ اِمّا لِعَجْزِهِ وَ اِمّا لِتَشْريفِ الْمُسْتَخْلَفِ وَ عَلى هذا الوجهِ الاْ خير اسْتَخْلَفَ اللّهُ اَوْلِيائَهُ فى الاَْرْضِ)
خـلافـت بـه مـعـنـاى نـيـابـت از ديـگـرى است ، يا هنگام غيبت منوب عنه و يا هنگام مرگش و يا به دليـل نـاتـوانـى او و يـا بـراى شـرافـت و بـزرگـداشـت نـايـب ، و از ايـن قبيل است كه خداوند اولياى خود را جانشين در زمين قرار داده است .
طبرسى در تفسير مجمع البيان مى گويد:
(الخـليـفة هو المدبّر لِلاُمور مِنْ قِبَل غَيْرِه بَدلاً مِنْ تدبيره و فلان خليفة الله فى ارضه معناه انّه جعل اللّه اليه تدبير عباده باءمره )
خليفه آن است كه از سوى كسى تدبير امور را برعهده دارد. وقتى مى گويند فلانى خليفه خدا در زمين است ، معنايش اين است كه خداوند تدبير امور بندگانش را برعهده او گذارده است .
چند نكته در اين جا شايسته توجه است :
1 ـ بسيارى از مفسران ، مانند علاّمه طباطبائى در تفسير الميزان و فخر رازى در التفسير الكبير بـر آن رفـته اند كه خلافت در آيات مذكور جانشينى از مخلوقى زمينى نيست ، بلكه جانشينىِ از خـداسـت و از اين رو، منحصر و مخصوص به حضرت آدم (ع )نيست ، بلكه همه فرزندان آدم در آن شريكند.
2 ـ بى گمان خلافت در آيات مذكور، به معناى (خلافت حقيقى ) نيست ؛ يعنى خداوند مانند انسان نـيـسـت كـه گـرفـتـار بيمارى ، ضعف ، مرگ و غيبت شود و بدين سبب نيازمند به جانشين باشد، بـلكـه بـه مـعـنـاى شـرافـت ، بـزرگـوارى و فـضـيلت و والايى مقام انسان است كه شايستگى (نمايندگى خدا در زمين ) را يافته است .
3 ـ لازمـه خليفة اللّهى اين است كه نايب (انسان ) همه صفات الهى را در مراتب نازله و محدود آن (بـه قـدر ظرفيت وجودى خويش ) دارا باشد و مظهرى از اسما و صفات پروردگار عالم گردد. انسان ، كه خليفه خداوند عالِم ، قادر، رحيم ، حكيم ، ستّار العيوب و... است ، نمى تواند نادان ، ضعيف ، نامهربان ، سهل انگار و افشاگر اسرار و عيوب مردم باشد.
مـديـريـت و رهـبـرى ، مـوضـوع خـلافت : از نكته اخير استفاده مى شود كه جانشينى و نمايندگى انـسـان از خـداوند، در همه شؤ ون و صفات الهى (جز صفات اختصاصى ؛ مانند ابديت ، ازليت و وجوب ) است كه انسان بايد مظهر، آيه و حكايتگر آن ها باشد. يكى از صفات خداوند، ربوبيت و مـدبـّر بـودن است و معناى خلافت انسان اين است كه شؤ ون مربوط به اين صفات الهى را در خـود گـرد آورد. ايـن بـرداشـت از خـلافـت الهـى ، اگر چه براى تبيين يكى از مبانى مديريت در اسلام كافى است ، ولى به نظر مى آيد كه توجه آيات خلافت الهى به مورد اخير، از وضوح بـيـشترى برخوردار است . اين نكته ، با لطافتى خاص از آيات مربوط و يا آيات اطراف آن ها استفاده مى شود.
1 ـ پيش از آيه 30 سوره بقره ، كه موضوع خليفة اللّهى انسان را مطرح كرده ، آمده است :
(هـُوَ الَّذى خـَلَقَ لَكُمْ ما فِى الاَْرْضِ جَميعاً ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ فَسَوّيهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَليمٌ)
او خـدايـى است كه همه آنچه را در زمين است براى شما آفريد و سپس به آسمان پرداخت و آن ها را به صورت هفت آسمان مرتب فرمود و او به هر چيز داناست .
اين آيه با بيان تخصيص همه منافع زمين براى انسان ، به ارجمندى و شرافتش بر همه زمينيان تـاءكـيـد كـرده اسـت . به نظر مى آيد اين ، همان است كه در آيه بعد، در قالب (اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلى فَة ) بيان شده است ؛ يعنى انسان با تكيه بر شاءن (خليفة اللّهى )، تدبير بر (ما فِى الاَْرْض ) را براى بهره ورى از آن ها، برعهده گرفته است .
مـوضـوع تـخـصـيـص هـمـه مـنـافـع و مـنـابـع زمـيـن بـه انـسـان ، بـا تفصيل بيشترى در آيات متعدّدى از قرآن كريم آمده است :
(وَالاَْرْضَ وَضَعَها لِلاَْنامَِ فيها فاكِهَةٌ وَالنَّخْلُ ذاتُ الاَْكْمامِ)
و زمـيـن را بـراى مـردمـان قـرارداد كـه در آن ، مـيـوه هـاى گـونـاگـون و نخل هاى پُر شكوفه است .
(... وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِهِ)
و كشتى ها را مسخّر شما گردانيد تا در دريا به فرمان او حركت كنند.
(وَ سَخَّرَ لَكُمُ الاَْنْهارَ)
و نهرها را مسخّر شما گردانيد.
(وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دائِبَيْنِ)
و شب و روز را مسخّر شما گردانيد.
بـه نـظـر مـى آيـد خـَلْقِ مـنـافـع (مـا فـى الارض ) بـراى انـسـان ، بـا جَعْل خليفة الله در زمين ، داراى رابطه لطيفى است و آن اين كه انسان ها بايد به نمايندگى از سـوى ربـّالعـالمـيـن بـه تـدبـيـر در زمـين بپردازند و از امكانات زمين و موقعيتى كه خداوند در اختيارشان قرار داده است ، به بهترين گونه استفاده كنند.
بـى گـمـان تسخير (ما فى الارض ) براى انسان ، تنها به معناى امكان بهره جستن انسان از آن نعمت ها نيست ؛ چرا كه همه موجودات زمين ، از منافع زمين برخوردارند. بنابراين ، مقصودى ديگر در كار است كه اين مقصود با مقام خليفة اللهى انسان سازگار است .
2 ـ خـداونـد در آيـه 30 سـوره بقره (وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَليفةً) با تـكـيـه بـر شـاءن و صـفـت (ربـوبـيـّت ) خـويـش (وَ اِذْ قـالَ رَبُّكَ) اراده خـود را در جعل خليفه در زمين ، براى فرشتگان بيان فرموده است . نكته شايسته توجه اين است كه اگر چه انسان با جميع صفات و اسماى الهى جانشين (خداوند) است ، ولى حكيمانه بودن كلام الهى و تـعـبـيـرهـاى قـرآن كريم ، به ما مى آموزد كه انسان ، بيش از هر چيز، جانشين (خداىِ ربّ) است ؛ يعنى مهمترين جلوه نمايندگى اش در زمين ، تجلّى و نماياندن شاءن (ربوبيت ) ربّالعالمين است . خلافت از ربوبيت خداوند، نخستين حقيقتى است كه از آيه شريفه مى آموزيم .
(ربّ) در لغت به معناى اصلاح كننده ، مالك ، سرپرست ، تربيت كننده ، آقا، سرور و رييس است .
طبرسى در تفسير شريف مجمع البيان مى گويد:
(الرَّبُّ لَهُ مـعـانٍ، منها السِّيّد المطاع و منها المالك و منها الصاحب و منها المربّب و منها المصلح و اشتقاقه من التربية ).
كـلمه ربّ را معانى گوناگونى است . از جمله آن هاست سرور و رئيسى كه پيروى اش ‍ مى كنند و مالك و رفيق و مربّى و مصلح . واژه ربّ از (تربيت ) مشتق است .
بـنابراين ، انسان ، خليفه ربّالعالمين است . نيابت از خداى پرورش دهنده عالميان و مدبّر هستى ، اقـتـضـا مـى كـنـد كـه سـرورى ، مربيگرى ، سازندگى و تنظيم و اداره امور زمين و زمينيان در انديشه و عمل انسان ، جلوه اى روشن داشته باشد.
خداوند درباره امامت حضرت ابراهيم (ع )مى فرمايد:
(... اِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماماً)
من تو را امام مردم قرار مى دهم .
نـزديـكـى ايـن تـعـبـيـر در لحـن و سـيـاق ، بـه آيـه (اِنـّى جـاعـِلٌ فـِى الاَْرْضِ خـَليـفـَة ) تـاءمـل بـرانـگـيـز و جـالب اسـت . بـى گـمـان ، ايـن (امـامـت )، مـصـداقـى كامل از آن (خلافت ) و همسوى آن است . نكته ديگر اين است كه در صدر هر دو آيه ، خداوند خود را به صفت (ربوبيت ) وصف فرموده است :
(وَ اِذِ ابْتَلى اِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ)
(وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ...)
3 ـ آيات خلافت الهى ، بيش از آن كه به بزرگى و شرافت انسان نظر داشته باشد، به مسؤ وليـت نـمـايـنـدگـى اش نظر دارد. مسؤ وليت نمايندگى انسان نيز عبارت است از سرپرستى ، تـربـيت و مديريت زمين و زمينيان . خلافت الهى انسان ماءموريتى والا و خطير است كه تنها انسان هـاى مـمـتـاز كـه قـابـليـت هـاى روح اللهى خويش را به ظهور رسانده اند مى توانند از عهده آن برآيند.
در آيه 165 سوره انعام آمده است :
(وَ هُوَ الَّذى جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الاَْرْضِ... لِيَبْلُوَكُمْ فيما آتيكُمْ)
و اوسـت آن كـه شـمـا را در زمـيـن ، جـانـشـين كرد تا شما را به آنچه در اختيارتان قرار داده است بيازمايد.
و در آيه 14 سوره يونس آمده است :
(ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِى الاَْرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ)
آن گـاه پـس از آنـان ، شـمـا را در زمـيـن جـانـشـيـن كـرديـم تـا بـنـگـريـم چـگـونـه عمل مى كنيد.
جـاى ايـن پـرسـش اسـت بـپـرسـيم : نمايندگى خداوند چيست كه چون به انسان مى رسد، وسيله آزمـايش مى گردد و انتظار عمل خاصى از او مى رود؟ خلافت الهى ، پاداش و جايزه نيست ، بلكه انـتـصـاب اسـت . مسؤ وليت و انتصاب ، آغاز كار و ناظر به آينده است . آيات مذكور، به خلافت الهـى از هـمـيـن گـذر مـى نـگـرنـد. در ايـن جـا (اعـطـاى خـلافـت ) مـطـرح نـيـسـت ، بـلكـه (جَعْل خلافت ) است ؛ همانند جعل امامت براى حضرت ابراهيم (ع ).
4 ـ در آيه 26 سوره (ص )، حكومت ( زمامدارى و مديريت ) به عنوان نتيجه خلافت الهى ذكر شده است :
(يا داوُودُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الاَْرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)
اى داوود! ما تو را در زمين جانشين كرديم ؛ پس ، در ميان مردم به حق حكم كن .
حـرف (فـاء) در جـمـله (فـَاحـْكـُمْ) بـر اين دلالت دارد كه حكومت ، نتيجه خلافت الهى است ؛ يعنى انـسـان بـه ايـن دليل كه خليفه خدا در زمين است ، ماءمور به فرمانروايى و اداره امور بندگان خداست ؛ چنان كه در مجمع البيان در ذيل اين آيه آمده است :
وقـتـى مـى گـويـنـد: (فـلانـى خليفه خدا در زمين است )، معنايش اين است كه خداوند تدبير امور بندگانش ‍ را برعهده او گذارده است .

      سرشت اجتماعى انسان

يـكـى ديـگـر از مـبـانـى مـديـريـت از ديـدگـاه اسلام ، توجه به طبيعت اجتماعى انسان است . چنين ديـدگـاهـى نـاگـزيـر دانش مديريت را نيز ضرورى و بايسته كرده است . درباره اين ويژگى انـسـانـى ، اگرچه پيشتر به اختصار سخن گفتيم ، ولى در اين بخش با تفصيلى بيشتر بدان مى پردازيم .
در سـرشـت اجـتـمـاعـى انـسـان هـيـچ انـديـش مند نامدارى ترديد نكرده است ؛ اگر چه درباره آن ، تحليل واحدى وجود ندارد.
شـهـيـد مـطـهـرى (ره )در كـتـاب جـامـعـه و تـاريـخ ديـدگـاه هـاى مـخـتـلف دربـاره عوامل زندگى اجتماعى انسان را بررسى كرده و نوشته است :
ايـن مـسـاءله از قـديـم الايـام مطرح است كه زندگى اجتماعى انسان تحت تاءثير چه عواملى به وجـود آمـده اسـت ؟ آيـا انـسـان اجـتـمـاعى آفريده شده است ؟ يعنى طبيعتاً به صورت جزئى از كلّ آفريده شده است و در نهاد انسان گرايش پيوستن به كلّ خود هست ؟ و يا اجتماعى آفريده نشده ، بـلكـه اضـطـرار و جـبـر بـيـرونـى انـسـان را مـجـبـور كـرده اسـت كـه زنـدگـى اجتماعى بر او تـحـمـيـل شـود. يـعـنـى انـسـان بـه حـسـب طـبـع اوّلى خـود مـايـل اسـت كـه آزاد باشد و هيچ قيد و بند و تحميلى را كه لازمه زندگى جمعى است نپذيرد، امّا بـه حـكم تجربه دريافته است كه به تنهايى قادر نيست به زندگى خود ادامه دهد، بالاجبار بـه محدوديت زندگى اجتماعى تن داده است ؛ و يا انسان ، اجتماعى آفريده نشده ، امّا عاملى كه او را بـه زنـدگـى اجـتـمـاعـى وادار كـرده اضـطـرار نـبـوده اسـت و لااقـل اضـطـرار عـامـل مـنـحـصـر نـبـوده اسـت . انـسـان بـه حـكـم عـقـل فـطـرى و قـدرت حـسـابگرى خود به اين نتيجه رسيده كه با مشاركت و همكارى و زندگى اجـتـمـاعـى ، بـهـتر از مواهب خلقت بهره مى گيرد. از اين رو اين شركت را انتخاب كرده است . پس مـسـاءله بـه ايـن سـه صـورت قـابـل طـرح اسـت كـه زنـدگـى اجـتـماعى انسان طبيعى است ؟ يا اضطرارى ؟ يا انتخابى ؟
بـنابر نظريه اوّل ، عامل اصلى ، طبيعت درونى انسان است و بنا بر نظريه دوم امرى بيرونى و خـارج از وجـود انـسـان اسـت و بـنـابـر نـظـريـه سـوم ، عامل اصلى ، نيروى عقلانى و فكرى و حسابگرانه انسان است .
بـنابر نظريه اوّل ، اجتماعى بودن ، يك غايت كلّى و عمومى است كه طبيعت انسان بالفطره به سـوى او روان اسـت ؛ و بـنـابر نظريه دوم ، از قبيل امور اتفاقى و عرضى است و به اصطلاح فلاسفه ، غايت ثانوى است نه غايت اوّلى ؛ و بنا بر نظريه سوم ، از نوع غايات فكرى است نه غايات طبيعى .
آن گـاه بـا اسـتـنـاد بـه آيـات قرآن كريم ، نتيجه مى گيرد كه از نظر قرآن ، اجتماعى بودن انسان در متن خلقت و آفرينش اش پى ريزى شده است ؛ چنان كه خداوند در سوره مباركه حجرات ، آيه 13 مى فرمايد:
(يـا اَيُّهـَا النـّاسُ اِنـّا خـَلَقـْنـاكـُمْ مـِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقيكُمْ)
اى مردم ! شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملّت ها و قبيله ها قرار داديم تا به اين وسيله يكديگر را بازشناسيد. همانا گرامى ترين شما نزدخداوند پرهيزگارترين شماست .
و در آيه 54 سوره فرقان مى فرمايد:
(وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً وَ جَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً)
او كـسـى اسـت كـه از آب ، انـسـانـى را آفـريـد؛ سـپـس او را نـسـب و سـبـب قـرار داد (و نسل او را از اين طريق گسترش داد).
زمـيـنـه هـاى نـزاع و اخـتـلاف : زنـدگـى اجـتـمـاعـى انـسـان ، بـه دلايـل مـخـتـلف ، بـه نـزاع هـا، كـشـمـكـش هـا و درگـيـرى هـا مـنـجـر مـى شـود. ايـن دلايل عبارتند از:
1 ـ تـفـاوت در خـلقـت : تـفـاوت انـسـان هـا در خـلقـت ، واقـعـيـتـى اجـتـنـاب نـاپـذيـر و بـراى كـمال انسان ضرورى و مورد تاءييد منابع اسلامى است . به نظر مى آيد كه هيچ دو انسانى را نـمى توان يافت كه از هر جهت با يكديگر برابر و مشابه باشند. اين تفاوت ها هم در روان و روحيات است و هم در ظواهر و ويژگى هاى جسمانى . روان شناسان ، در مبحث (تفاوت هاى فردى و گروهى )، اين موضوع را با تكيه بر يافته هاى علمى و تجربى به اثبات رسانيده اند.
قرآن كريم نيز در آياتى چند به اين تفاوت ها اشاره فرموده است :
(... وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ...)
و رتبه برخى از شما را فزونتر از ديگرى كرديم .
(وَ لا تَتَمَنَّوا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ)
آنچه را خداوند به سبب آن برخى از شما را بر برخى ديگر برترى داده است ، آرزو مكنيد.
تـفـاوت در انـديـشـه هـا، گرايش ها و منافع مادى و دنيوى انسان ها، كه موجب تزاحم خواست ها و منافع آنان مى شود، يكى از زمينه هاى مهم بروز اختلاف ها و نزاع هاست .
2 ـ فـزون خـواهى و سلطه جويى : اگرچه انسان شناسى اسلامى ، از سويى انسان را نماينده خـدا در زمـيـن ، سـرشـتـه بـا فـطـرت الهـى ، مـوجـودى برگزيده ، صاحب اراده و اختيار، داراى عقل و وجدان اخلاقى مى داند، از سوى ديگر نيز او را براى درافتادن به بسيارى از بدكارى ها و بدانديشى ها آماده مى داند كه از آن هاست فزون طلبى و ستمگرى :
(اِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً)
او بسيار ستمگر و نادان است .
(اِنَّ الاِْنْسانَ لَيَطْغى ، اَنْ رَاهُ اسْتَغْنى ) سوره حديد (57)، آيه 26.
انسان طغيان مى كند، آن گاه كه خود را بى نياز مى بيند.
(وَ كانَ الاِْنْسانُ قَتُوراً)
انسان بسيار بخيل است .
(اِنَّ الاِْنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً)
انسان حريص آفريده شده است .
(اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ)
انسان بسيار ستمگر و ناسپاس است .
روحـيـه تـفـوق طلبى ، سلطه جويى ، فزون خواهى ، ستمگرى ، حرص و ناسپاسى انسان ، از ديـگـر عـوامـل كـشمكش ها و نزاع ها در جامعه انسانى به شمار مى آيد. ابن خلدون ، مورّخ و جامعه شناس نامدار اسلامى مى گويد:
هـرگـاه اجـتـمـاعـات بـراى انـسـان حـاصـل آيـد، ضـرورت اقتضا مى كند كه با يكديگر روابط گـونـاگـون بـرقـرار سـازنـد و نـيـازمـنـديهاى خويش را برآورند؛ و هم برحسب آنكه در طبيعت حيوانى انسان ، ستمگرى و تجاوز به يكديگر سرشته است ، ناگزير هر يك به ديگرى دست درازى مـى كـند تا حاجات خود را به زور از وى بستاند؛ و ديگرى برمقتضاى طبيعت خشم و نام و نـنگ و اقتضاى نيروى بشرى ، در اين باره پيش گيرى مى كند و سرانجام كار به كشمكش و زد و خـورد و جـنـگ مـنجر مى گردد و جنگ باعث هرج و مرج و خونريزى و نابودى نفوس بيشمار مى شود و فرجام كار به انقراض نسل بشر منتهى مى گردد.

      لزوم مديريت و رهبرى

بـا تـوجـه بـه آنـچـه گـذشت ، اداره امور انسان ها و ايجاد مؤ سّسه ها و سازمان هاى مختلف در بـخـش هـاى گوناگون اجتماعى ، اقتصادى ، فرهنگى ، سياسى و نظامىِ حيات اجتماعى انسان ، ضرورى به نظر مى آيد. نكته هاى زير در اين باره ، شايسته توجه است :
1 ـ تـعديل گرايش ها و خواهش هاى انسان ها، نيازمند به وضع مقررات و مرزبندى رفتارهاست ؛ تـا مـشـخـّص شـود كـه هـر كـس بـه چـه ميزان و چگونه مى تواند نيازهايش را ارضا كند و به خواسته هايش دست يابد.
2 ـ در گـام ديـگر همه افرادى كه در جامعه زندگى مى كنند، بايد نسبت به مقررات و قوانين ، آگاهى هاى لازم را كسب كنند و براى پذيرش و اجراى آن ها هدايت و تربيت شوند.
3 ـ حُسن جريان امور، همواره بايد از سوى اشخاص و عواملى پشتيبانى ، رهبرى و نظارت شود، تـا هـرگـونـه كـژى ، راسـت گـردد و از تـخـلّف و تـجـاوز به حدود اجتماعى و حقوق ديگران ، جلوگيرى شود.
تـحـقق مرحله هاى سه گانه فوق ، جز در سايه مديريت ممكن نيست . مديريت و رهبرى ، در مرحله وضـع مـقـررات و تـعـيين حدود و در آموزش و تربيت اشخاص و در مرحله اجرا و نظارت جايگاهى بـسـيـار مهم دارد. از اين روست كه انديشه و رفتار رهبرى ، مديريت و حكومت از گذشته هاى دور در تاريخ اجتماعى انسان مطرح بوده است .
خداوند در آيه 213 سوره بقره مى فرمايد:
(كـانَ النـّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ اَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فيَما اخْتَلَفُوا في هِ)
مـردم (در آغـاز) يـك دسـتـه بـودنـد (و تضادى در ميان آنها وجود نداشت . تدريجاً جوامع و طبقات پـديـد آمـدنـد)، سـپـس در مـيـان آنـهـا اختلافات (و تضادهايى ) به وجود آمد. خداوند پيامبران را بـرانـگيخت تا مردم را بشارت دهند و انذار كنند و كتاب آسمانى كه بسوى حق دعوت مى كرد با آنها نازل نمود، تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داورى كند.
اين آيه مراحلى را كه منتهى به بعثت پيامبران مى شود، بيان مى كند كه عبارتند از:
مرحله اوّل كه هنوز انسان به زندگى اجتماعى خو نگرفته و اختلافى نيز نبوده است .
مرحله دوم ، كه زندگى اجتماعى انسان شكل مى گيرد.
مـرحـله سـوم كـه مـرحـله تـضـادها و تصادم هاى اجتناب ناپذير اجتماعى است و اختلاف ها آغاز مى شود.
مـرحـله چـهـارم ، كـه انـبـيا از سوى خداوند، با بشارت و بيم و تكيه بر كتاب و قوانين الهى ، ماءمور نجات انسان مى شوند.
احـاديثى كه پيش از اين درباره ضرورت تاءسيس حكومت و مديريت از امام على (ع )و امام رضا(ع )ذكر شد، بيشتر بر همين مبنا (اجتماع زيستى انسان و پى آمدهايش ) عنايت دارند.
همچنين ، از امام صادق (ع )نقل است كه فرمود:
(لا يـَسـْتـَغـْنـى اَهْلُ كُلِّ بَلَدٍ عَنْ ثَلاثَةٍ يَفْزَعُ اِلَيْهِ فى اَمْرِ دُنْياهُمْ وَ آخِرَتِهِمْ، فَاِنْ عَدَمُوا ذلِكَ كانُوا هِمَجاً: فَقيهٌ عالِمٌ وَرِعٌ وَ اَميرٌ خَيِّرٌ مُطاعٌ وَ طَبيبٌ بَصيرٌ ثِقَةٌ)
مـردم هـر جـامـعه اى ، در امور دنيوى و اُخروى خويش به سه گروه سخت نيازمندند كه اگر آنان نـبـاشـنـد، مـردمـى پـسـت و فـرومايه (و داراى حياتى همچون حيات حيوانات ) خواهند شد: فقيهى دانشمند و پرهيزكار؛ و زمامدارى خيرخواه كه اوامرش را پيروى كنند؛ و پزشكى كه حاذق و مورد اعتماد است .

      مسؤ وليت پذيرى انسان

يكى ديگر از مبانى مديريت در ديدگاه اسلام ، مسؤ وليت پذيرى انسان است . از آن جا كه انسان از دو سـرمـايه گران قدر (عقل ) و (اختيار)، بهره مى برد، (تكليف پذير) است . او به موجب اين تـكـليف ، مسؤ وليت مى يابد كه با بهره بردارى شايسته از استعدادهاى خدادادى ، راه زندگى درست را برگزيند و به درستى بپيمايد. تشريح مطلب را به عناوين زير وامى گذاريم :
1 ـ انـسـان و اخـتـيـار: انـسـان ، از ديـدگاه اسلام ، موجودى مختار و آزاد است و از اين رو، موجودى كـمـال جـو، آيـنـده سـاز و تعيين كننده سرنوشت خويش است . آياتى در قرآن كريم بر اين حقيقت گواهند:
(اِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَ اِمّا كَفُوراً)
ما راه را به انسان نمايانديم ، حال خواهد (هدايت پذيرد و) شكر اين نعمت كند و يا كفران ورزد.
(وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شآءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شآءَ فَلْيَكْفُرْ)
بـگـو (حـق هـمـان اسـت كـه از پـروردگـار شما آمده است . هر كه خواهد ايمان آورد و هر كس خواهد كافر شود.)
(اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ)
خداوند سرنوشت هيچ قومى را دگرگون نخواهد كرد تا هنگامى كه خود آن را دگرگون كنند.
البـتـه مـخـتـار و آزاد بـودن انـسـان ، بـه مـعـنـاى تـوانـايـى او بـر انـجـام هـر كـارى نـيـسـت . عـوامـل گـونـاگـونـى اخـتـيـار او را مـحـدود مـى سـازنـد. اسـتـاد مـطـهـرى (ره )بـا بـيـان چـهـار عـامـل مـحـدود كـننده آزادى و اراده انسان ـ كه عبارتند از وراثت ، محيط طبيعى و جغرافيايى ، محيط اجتماعى و تاريخ و عوامل زمانى ـ مى گويد:
انسان در عين اينكه نمى تواند رابطه اش را با وراثت ، محيط طبيعى ، محيط اجتماعى و تاريخ و زمـان بكلّى قطع كند، مى تواند تا حدود زيادى عليه اين محدوديتها طغيان نموده ، خود را از قيد حـكـومـت ايـن عـوامـل آزاد سـازد. انـسـان بـه حـكـم نـيـروى عـقـل و عـلم از يـك طـرف و نـيـروى اراده و ايـمـان از طـرف ديـگـر، تـغـيـيـراتـى در ايـن عـوامل ايجاد مى كند و آنها را با خواستهاى خويش منطبق مى سازد و خود مالك سرنوشت خويش مى گردد.
2 ـ تـكـليـف پـذيـرى انـسـان : انـسـان بـه دليـل بـرخـوردارى از عـقـل ، آزادى و اخـتيار، موجودى است مسؤ وليت پذير و مكلّف . اين حقيقت در قرآن كريم به گونه هاى مختلف بيان شده است :
الف ـ انسان شايسته امر و نهى است و اين ، مظهرى از تكليف پذيرى اوست . تكليف نيز شايسته موجود مختار و آزاد است . فقه و اخلاقيات اسلامى و نيز نظام حقوقى همه جوامع انسانى ، مملو از امـر و نـهـى به انسان است ؛ آنچه انسان در گفتنى ها، پوشيدنى ها، نوشيدنى ها، خوردنى ها، ديدنى ها، شنيدنى ها و همه رفتار و انديشه اش ، بايد بدان پايبند باشد.
هـيـچ خردمندى ، امر و نهى به سنگ ، چوب ، درخت ، گياه و حيوان را روا نمى شمرد و آنها را مسؤ ول و مكلّف نمى داند.
در آيه 153 سوره انعام مى خوانيم :
(وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ)
و ايـن اسـت راه راسـت مـن ؛ پـس ، از آن پـيـروى كـنـيـد و از راه هـاى ديـگر، كه موجب پريشانى و پراكندگى است ، پيروى نكنيد.
ب ـ انسان ، آزمايش مى شود. پس ، آزمون پذيرى ، مظهرى ديگر از تكليف است و ريشه در آزادى و اختيار انسان دارد:
(اِنّا خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ اَمْشاجٍ نَبْتَليهِ)
ما انسان را از نطفه مختلطى [زن و مرد] آفريديم و او را آزمايش مى كنيم .
(اَلَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيوةَ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً)
خـدايـى كـه مـرگ و زنـدگـى را آفـريـد تـا شـمـا را بـيـازمـايـد كـه كـدامـتـان در عمل نيكوتريد.
ج ـ انـسـان ، مـسـؤ ول اعـمـال خـويـش است و اين ، جلوه اى ديگر از تكليف پذيرى انسان است ، در بـرابـر حـيـوانـات ، گـيـاهـان و جـمـادات كـه آنـهـا بـه هـيـچ روى مـسـؤ ول كـردار و گـفـتـار و انـديـشـه خـود نـيـسـتـنـد. قـرآن كـريـم از آيـاتـى اسـت كـه مـحـاسـبـه اعمال انسان و پاداش براى نيكوكاران و مجازات و عقاب براى بدكاران در آن ها ذكر شده است . همچنين ، آياتى بسيار به صراحت از مسؤ وليت انسان در برابر كردارش سخن مى گويند:
(وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ)
آنان را بازداريد كه بايد بازپرسى شوند.
(فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ، عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ)
سوگند به پروردگارت كه از همه آنان درباره اعمالشان ، بازپرسى خواهيم كرد.
(تـِلْكَ اُمَّةٌ قـَدْ خـَلَتْ لَهـا مـا كـَسـَبـَتْ وَ لَكـُمْ مـاكـَسـَبـْتـُمْ وَ لا تـُسـْئَلُونَ عـَمـّا كـانـُوا يَعْمَلُونَ)
آنـان امـتـى بـودند كه درگذشتند؛ آنچه كردند، براى خودشان است ؛ و آنچه هم شما كرده ايد، براى خودتان است ، و شما مسؤ ول اعمال آنها نيستند.
نتيجه آن كه انسان مكلَّف و مسؤ وليت پذير است . مسؤ وليت پذيرى ، نيازمند به هدايت ، سياست ، تـدبـيـر و مـديـريـت اسـت ؛ تـا راه را بـه درسـتـى بازشناسند و به خوبى بپيمايند. ديگر مـوجـودات و از جـمـله حـيـوانـات ، كه از سرمايه عقل و اختيار بى بهره اند، تكليف و مسؤ وليتى متوجه آنان نيست و به صورت جبرى و تكوينى ، راه خويش را بازمى يابند و مى پيمايند و ذرّه اى از راه تـعـيـيـن شـده بـه دور نـمـى افـتـنـد؛ چـنـان كـه خـداونـد متعال مى فرمايد:
(ما مِنْ دابَّةٍ اِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ)
هـيـچ جـنـبـنـده اى نـيـسـت مـگـر ايـن كـه او [ خـداوند] مهار هستى اش را در دست دارد. به راستى كه پروردگار من بر راه راست است .
(نـاصـيـه )، در اصـل بـه مـعـناى موى جلو سر است و (اخذْ ناصيه ) كنايه از تسلّط و غلبه بر چيزى است .
مـراد آيـه شريفه اين است كه همه جنبندگان در قبضه سلطه الهى بر راه راست هدايت شده اند و اين هدايت ، از طريق سرشت و طبيعت آن هاست . خورشيد و ماه و گياه و حيوان ، همان گونه اند كه بايد باشند و هرگز از راه خود منحرف نمى شوند.
(اَلَمْ تـَرَ اَنَّ اللّهَ يـَسـْجـُدُ لَهُ مـَنْ فـِى السَّمـواتِ وَ مـَنْ فـِى الاَْرْضِ وَالشَّمـْسُ وَالْقـَمـَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوآبُّ وَ كَثيرٌ مِنَ النّاسِ وَ كَثيرٌ حَقَّ عَلَيَهِ الْعَذابُ)
آيـا نـديـدى كـه تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين اند، و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم براى خدا سجده مى كنند؟ امّا بسيارى (ابا دارند و) فرمان عذاب در مورد آنها حتمى است .
در آيـات بـسـيـارى ، از قرآن كريم از حمد، تسبيح و سجود عمومى موجودات سخن به ميان آمده و تاءكيد شده است كه اين عبادت ها، مخصوص انسان نيست ، بلكه حتّى موجودات به ظاهر بى جان نيز در آن شركت دارند. با توجه به آنچه در آيه آمده است ، موجودات داراى دوگونه سجودند: (سـجـود تـكوينى ) و (سجود تشريعى ). خضوع و تسليم بى قيد و شرط موجودات در برابر اراده حـق و قـوانـيـن آفـريـنـش و نـظـام حـاكم بر جهان ، همان سجود تكوينى است كه تمام ذرّات مـوجودات را شامل مى شود. حتى سلول هاى مغز فرعون ها و نمرودها و منكران لجوج و تمام ذرّات وجود آن ها مشمول اين سجود تكوينى است .
حـيـوانـاتـى كـه بـه صـورت دسـتـه جـمـعـى زندگى مى كنند و در حيات اجتماعى خود از نوعى سـازمـاندهى ، تقسيم كار و سلسله مراتب برخوردارند ـ همچون مورچه ها و زنبورها ـ اين هدايت و مديريت را وامدار غريزه و شعور طبيعى خويش اند.
در آيـات 68 و 69 سـوره نـحـل ، دربـاره هـدايـت تـكـويـنـى و الهـام طـبـيـعـى زنـبـور عسل آمده است :
(وَ اَوْحـى رَبُّكَ اِلَى النَّحـْلِ اَنِ اتَّخِذى مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا يَعْرِشُونَ ثُمَّ كُلى مِنْ كُلِّ الَّثمَراتِ فَاسْلُكى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً)
پـروردگـارت به زنبور عسل وحى فرستاد كه از كوه ها و درختان و سقف هاى بلند، خانه هايى بـرگـزيـن ، سـپـس از تمام ميوه ها بخور. راه هايى را كه پروردگارت تعيين فرموده است به راحتى بپيما. پايان اين بخش را به كلامى از استاد مطهرى (ره )مزيّن مى كنيم :
انـسـان با اينكه از جنس حيوان است ، از نظر مجهّز بودن به غرايز با حيوان تفاوت دارد؛ يعنى ضعيف تر از حيوان است . حيوانات به يك سلسله غرايز مجهّز هستند و نياز چندانى به مديريت و رهـبـرى از خـارج نـدارنـد؛ زيـرا غـريـزه ، كـارش راهـنمايى و رهبرى به صورت خود كاراست . مـورچه به سلسله غرايزى مجهّز است كه به طور خودكار و اتوماتيك وى را در زندگى رهبرى مـى كـنـد... انـسـان بـا اينكه از نظر نيروها مجهّزترين موجودات است و اگر بنا بود با غريزه رهـبـرى شـود مـى بـايـسـت صـد بـرابـر حـيـوانـات مـجـهـّز بـه غـرايـز بـاشـد، در عـيـن حال از نظر غرايزى كه او را از داخل خود هدايت و رهبرى كنند، فقيرترين و ناتوان ترين موجود اسـت ؛ لهذا به رهبرى ، مديريت و هدايت از خارج نياز دارد. اين همان اصلى است كه مبنا و فلسفه بعثت انبياء است .

      هدف هاى مديريت اسلامى

از مـبـاحـث گـذشـتـه آشـكـار شـد كـه (هـدف ) عـبـارت اسـت از نـقـطـه اى كـه همه تلاش ها براى نـيـل و دسـتـيابى به آن انجام مى شود. بى گمان ، هدف براى هر تلاش و كوشش و مجموعه و نهاد و سازمانى ، از ضرورت و اهميتى بسيار برخوردار است .
ايـنـك پـس از تـبـيـيـن مـبـانـى مديريت اسلامى ، برآنيم تا هدف هاى مديريت را از ديدگاه اسلام بررسى كنيم . پيش از ورود به بحث ، ذكر يك نكته مقدماتى لازم به نظر مى آيد.

      نسبيت هدف ها

در مديريت ، به اعتبار مراتب ، حيطه و نوع مديريت ، هدف ها متعدد و متنوع ، و هر كدام از آن ها در جـاى خـود صـحيح و قابل توجه است . براى اين كه آشكار كنيم كه در بخش ‍ (هدف هاى مديريت اسلامى ) به چه مطلبى خواهيم پرداخت ، موضوع نسبيت هدف ها در مديريت را توضيح مى دهيم :
1 ـ از جـهـت تـرتّب موضوع : موضوع ها و فعاليت هاى گوناگون در مديريت ، به گونه اى داراى سـلسـله مـراتـب يا (هدف هاى طولى )اند؛ همچون ترتّب مقدمه و نتيجه ، سبب و مسبّب و يا پـايـه و بـنـا. بـه عـنـوان مـثـال ، كـسـى كه براى باز كردن در خانه از كليد استفاده مى كند، فعاليت هاى مختلفى را انجام مى دهد كه داراى سلسله مراتب و هدف هاى طولى اند و عبارتند از:
شخص ، دست به جيب مى برد، براى اين كه كليد را بيرون آورد؛
كليد را در دست مى گيرد، تا آن را به قفل وارد كند؛
كليد را حركت مى دهد، تا قفل را بگشايد؛
قفل را مى گشايد، تا در را باز كند.
در را باز مى كند، تا بتواند وارد خانه شود.
در مـثال فوق هدف هاى متعددى در طول يكديگر قرار دارند كه سرانجام به هدفى يگانه منتهى مى شوند و هدف هاى نزديك ، مقدمه و سبب هدف هاى بعدى و دورترند.
هـدف هـا را از نـظر ترتّب موضوع در مديريت ، مى توان به هدف هاى اصلى و فرعى ، دور و نـزديـك ، يـا كـلى و تـفصيلى تقسيم كرد. هدف هاى نزديك ، فرعى و تفصيلى ، لزوماً ناشى و متاءثر از هدف هاى اصلى ، دور و كلّى اند؛ مثلاً هدف مديريت ـ از هر جامعه و مكتبى كه باشد ـ در هـدف سـازمـانـدهـى و هـمـچـنـيـن در هـدف هـاى كـليـه وظـايـف و مشاغل اثر مى گذارد. آنچه كه در اين بخش بدان مى پردازيم ، عبارت است از هدف هاى اصلى و كلى مديريت از ديدگاه اسلام .
2 ـ از جـهـت گـسـتـره و حـيـطه مديريت : مديريت ها داراى حيطه ، گستره و عرصه هايى مختلفند؛ مـانـنـد جـامـعـه جهانى ، كشورى ، سازمانى و گروهى . و به همين اعتبار، هدف هاى متنوعى را مى توان ملاحظه و منظور كرد كه در عين تغاير با يكديگر، داراى هماهنگى و رابطه نيز هستند.
3 ـ از جـهـت نـوع مـديريت : مديريت ها، انواعى گوناگون دارند؛ مانند مديريت صنعتى ، مديريت بازرگانى ، مديريت سياسى ، مديريت آموزشى ، مديريت هنرى و مديريت نظامى . بى ترديد، هـر يـك از انـواع مـديـريـت هـا داراى هـدف هـايـى مـشـخـص ، مـغـايـر بـا يـكـديـگـر و در عـيـن حال صحيح و قابل قبولند.
جـمـع بـندى و نتيجه گيرى : اگر چه مديريت ، داراى موضوع ها، حيطه ها و انواع مختلفى است كه هر يك داراى هدف هايى مشخص و مخصوص به خودند، ولى مفهوم كلّى (اداره ) همانند روحى در كـالبدشان به چشم مى خورد. اين مفهوم كلى كه از همه محدوديت ها در زمان ، مكان ، نوع و حيطه مـديـريـت مـعـيّن ، آزاد است ، داراى هدفى قابل تعريف است ؛ كه اگر چه مغاير اهداف مديريتهاى مقيد و محدود است ، لكن مُشرف ، حاكم و تاءثيرگذار در همه آنها است . همانند اعضا و اجزاى يك مـجـمـوعـه ارگانيك ، كه هدف و روش تحرك هر يك از آنها، در راستاى هدف مجموعه مى باشد و نمى تواند غير از اين باشد.
آنچه كه در اين بخش مورد بحث و بررسى قرار مى گيرد، ناظر به چنين هدفى از مديريت است .

      هدف هاى مديريت در منابع اسلامى

در منابع اسلامى ـ قرآن و سنّت ـ براى مديريت هدف هايى ذكر شده است كه در اين جا نخست به آيات و روايات ، سپس به مهم ترين هدفها اشاره مى كنيم :
الف ـ آيات :
(لَقـَدْ اَرْسـَلْنـا رُسـُلَنـا بـِالْبـَيِّنـاتِ وَ اَنـْزَلْنـا مـَعـَهـُمُ الْكـِتـابَ وَالْمـيـزانَ لِيـَقـُومَ النـّاسـُ بِالْقِسْطِ)
مـا پـيـامـبـران خـود را بـا دلايـل روشـن فـرسـتـاديـم و با آنان كتاب و ميزان [وسيله سنجش حق و باطل ] نازل كرديم ، تا مردم به عدالت قيام كنند.
(هـُوَ الَّذى بـَعـَثَ فـِى الاُْمِّيـّيـنَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ)
خـداوند در ميان جامعه اى درس ناخوانده ، پيامبرى را از خودشان برانگيخت ، تا آيات خدا را بر آنان بخواند و آنان را تزكيه كند و كتاب و حكمت بياموزد.
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ اُمَّةٍ رَسُولاً اَنِ اعْبُدُوا اللّهَ)
ما در هر امتى رسولى برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد.
ب ـ روايات :
(امام على )(ع )، هدف از زمامدارى خويش را چنين بيان مى فرمايد:
(اَللّهـُمَّ اِنَّكَ تـَعـْلَمُ اَنَّهُ لَمْ يـَكـُنِ الَّذى كـانَ مـِنـّا مـُنـافـَسـَةً فى سُلْطانٍ وَ لاَ الِْتماسَ شَىْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ وَ لكِنْ لِنُرَدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ وَ نُظْهِرَ الاِْصْلاحَ فى بِلادِكَ، فَيَاءْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ وَ تُقامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ)
خـداونـدا تـو مـى دانـى آنـچه انجام داده ايم ، براى سلطنت و متاع بى ارزش دنيايى نبوده است ، بلكه براى اين بوده كه اصول و اركان دينت را به پاى داريم و شهرهايت را اصلاح كنيم ، تا بـندگان ستم ديده ات به امنيت و آسايش درآيند و احكام و قوانين الهى را كه به كنار نهاده اند، حاكم سازيم .
هـمـچـنـين در تشريح ماءموريت و هدف هاى زمامدار مسلمان ، خطاب به مالك اشتر هنگامى كه براى اداره امور مصر بدان جا مى رفت ، فرمود:
(جِبايَةَ خَراجِها وَ جِهادَ عَدُوِّها وَاسْتِصْلاحَ اَهْلِها وَ عِمارَةَ بِلادِها)
دريـافـت مـاليـات مـصـر و جـهـاد، بـراى دفـع دشـمـن و اصـلاح وضـعـيـت اهل مصر و آباد ساختن شهرهاى آن .

      محوريابى اهداف

با توجه به آيات و روايات ، فهرست هدف هاى مديريت اسلامى را در محورهاى سه گانه زير مى توان برشمرد:
1 ـ هدف هاى خدانگر كه شامل امور زير است :
دعوت و هدايت به سوى خدا؛
اجراى قوانين و حدود الهى ؛
جلب رضايت پروردگار.
2 ـ هدف هاى انسان نگر، كه شامل امور زير است :
شكوفايى استعدادهاى انسان ؛
اخلاق و تزكيه نفوس ؛
تعليم و ارتقاى سطح آگاهى انسان ها.
3 ـ هدف هاى جامعه نگر، كه شامل امور زير است :
اجراى عدالت و تحقق قسط؛
ايجاد نظم و مبارزه با هرج و مرج ؛
تحقق امنيت و آرامش در جامعه .

      هدف هاى خدانگر

از مـهـم تـريـن هـدف هاى مديريت اسلامى ، (خدانگرى ) و (خداگرايى ) است . منظور اين است كه اداره ، حكومت و سياست امور بندگان خدا، براى اين است كه آنان به معرفت الهى ، محبت خداوند و عـبـوديت پروردگار عالم دست يابند، كه ثمره اش ، آزادى از اطاعت طاغوت و رهايى از بندگى نَفْس است .
براى تبيين هدف هاى خدانگر در مديريت اسلامى ، به طرح چند بحث مى پردازيم :
در اين جا به آياتى از قرآن مجيد توجه مى كنيم كه حكومت ، مديريت و مظاهر و آثار آن را از آنِ خدا مى دانند:
اوّل ـ مُلك ، زمامدارى و حاكميت از آنِ خداست و به هر كه خواهد عطا مى فرمايد:
(وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ اِلَيْهِ الْمَصيرُ)
حكومت آسمان ها و زمين و هر چه ميان آن هاست ، از آنِ خداست و بازگشت همه به سوى اوست .
(وَاللّهُ يُؤْتى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ)
خداوند حكومتش را به هر كه خواهد مى بخشد.
دوم ـ هـدف هـمـه تـلاش هـاى سياسى ، حكومتى و مديريتى ، خداست و در قرآن كريم با تعابير مختلفى چون (مرضات الله )، (سبيل الله ) و (لِلّه ) آمده است :
(قُلْ اِنَّ صَلواتى وَ نُسُكى وَ مَحْياىَ وَ مَماتى لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ)
بـگـو [اى پـيـامـبر]: (نماز و تمام عبادات من و زندگى و مرگم ، همه براى پروردگار جهانيان است .
(اَلَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَاللّهِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ)
آنـان كـه ايـمـان آوردنـد و هـجـرت گـزيـدنـد و در راه خـدا بـا مال و جانشان جهاد كردند، آنان را نزد خداوند مقام بلندى است و هم ايشان پيروزند.
سوم ـ همه فرمان ها، مقررات و ضوابط حكومتى و اداره امور جامعه از ناحيه خداوند است كه از آن ها به (حدود الله )، (حكم الله ) و (ما انزل الله ) تعبير شده است :
(اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ، يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلينَ)
حكم تنها از آنِ خداست ، حق را از باطل جدا مى كند و او بهترين جدا كننده ا ست .
(وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ... فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما اَنْزَلَ اللّهُ)
و ما اين كتاب را به حق بر تو فرستاديم ... پس ميان آنان به آنچه خدا فرستاده است ، حكم كن .
چـهـارم ـ هـمـه پيروزى ها و توفيق ها در فعاليت هاى حكومتى ، سياسى و مديريتى به قدرت و تاءئيد الهى است ، كه مظهرى از (مشيّت ) و (قضاى الهى ) است :
(كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِاِذْنِ اللّهِ)
چه بسيار گروه اندك كه به اذن خداوند بر گروه بسيار پيروز شدند.
(وَ مَا النَّصْرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِاللّهِ الْعَزيزِ الْحَكيمِ)
پيروزى جز از جانب خداوند تواناى حكيم نيست .
پـنـجـم ـ امكانات و اموال عمومى ، كه براى اداره امور حكومت و جامعه به كار گرفته مى شوند، (مال الله ) و مردم ، (عيال الله ) و (عبادالله ) ناميده شده اند و امور حكومتى و سياسى و مديريتى منسوب به خداست . اين ، معناى جايگاه محورى هدف هاى خدانگر در مديريت اسلامى است .
امام خمينى (ره )بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران نيز به هدف خدانگرى پيامبران و حكومت اشاره كرده ، مى فرمايد:
عمده نظر كتاب الهى و انبياى عظام بر توسعه معرفت است . تمام كارهايى كه آنها مى كردند، بـراى ايـن كـه مـعـرفت الله را به معناى واقعى توسعه بدهند. جنگ ها براى اين است ، صلح ها براى اين است و عدالت اجتماعى غايتش براى اين است .
وقتى انسان حضرت موسى (ع )را، حضرت ابراهيم (ع )را ملاحظه مى كند و چيزهايى كه ازاينها در قـرآن نـقـل شـده اسـت ، مى بيند كه اينها همين دو سمت را داشتند: يكى دعوت مردم به توحيد و يـكـى نـجـات بـيـچـاره هـا از تـحـت سـتـم ... و بـالاتـريـن آنـهـا كـه رسـول خـدا(ص )اسـت ايـن دو شـيـوه را بـه عـيـان در قـرآن و سـنـت و در عمل خود رسول الله مى بينيم .

      هدف هاى انسان نگر

دومـيـن هـدف مـديريت اسلامى ، توجه به شكوفايى استعدادهاى انسان در ابعاد مختلف است ، كه سـرانـجـام بـه كـمـال و سـعادت مى انجامد. انسان ، در مديريت اسلامى ، جايگاهى ويژه دارد. در بـخـش آيـنـده ايـن فـصـل كـه دربـاره (اصـول مـديـريـت اسـلامى ) بحث خواهيم كرد، در چارچوب (اصـل كـرامـت و مـنـزلت انـسـان )، بـه تـبيين بخشى از نظريه هاى اسلام درباره جايگاه انسان خواهيم پرداخت .
در قـانـون اسـاسـى جـمـهـورى اسـلامـى ايران ، كه ملهم از مكتب اسلام و مبيّن نهادهاى فرهنگى ، اجـتـمـاعـى ، سـيـاسـى و اقـتـصـادى جـامـعـه ايـران بـراسـاس اصـول و ضـوابـط اسـلامـى اسـت ، در اصـل سـوم ، آن جـا كـه وظايف و ماءموريت دولت جمهورى اسلامى ايران را برشمرده است ، مى خوانيم :
اصـل سـوم : دولت جـمـهـورى اسـلامـى ايـران مـوظـف اسـت بـراى نيل به اهداف مذكور در اصل دوم ، همه امكانات خود را براى امور زير بكار بَرَد:
1 ـ ايـجـاد مـحـيط مساعد براى رشد فضايل اخلاقى ، براساس ايمان و تقوى و مبارزه با كليه مظاهر فساد و تباهى .
2 ـ بـالا بـردن سطح آگاهيهاى عمومى در همه زمينه ها، با استفاده صحيح از مطبوعات و رسانه هاى گروهى و وسايل ديگر.
3 ـ آمـوزش و پـرورش و تـربـيـت بـدنـى رايـگـان بـراى عـمـوم در تـمـام سـطـوح و تسهيل و تعميم آموزش ‍ عالى .
4 ـ تقويت روح بررسى و تتّبع و ابتكار در تمام زمينه هاى علمى ، فنى ، فرهنگى و اسلامى ، از طريق تاءسيس مراكز تحقيق و تشويق محققان ...
هدف هاى انسان نگر در مديريت اسلامى را در سه عنوان (شكوفايى انسان )، (تزكيه و اخلاق ) و (تعليم )، به اختصار بررسى مى كنيم :
شـكـوفـايـى انـسـان : خـداوند، انسان را با انبوهى از استعدادها، در ابعاد ذهنى ، روحى و جسمى آفريده است . به فعليت درآوردن اين استعدادها (تربيت ) نام دارد.
از ايـن تعريف مى توان پى برد كه (تربيت ) بر دور (استعداد) مى گردد؛ يعنى امكان تربيت در هر موجودى ، موكول به استعداد آن موجود است .
يكى از مهمترين هدف هاى بعثت پيامبران ، حكومت و مديريت اسلامى ، شكوفايى استعدادهاى انسان و اسـتخراج ذخاير عظيم روحى و فكرى بشر است ؛ چنان كه (امام على )(ع )درباره فلسفه بعثت پيامبران مى فرمايد:
(فـَبـَعـَثَ فـيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ اِلَيْهِمْ اَنْبِيائَهُ، لِيَسْتَاءْدُوهُمْ ميثاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ... وَ يُثيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ)
خـداونـد، پيامبران خود را پى در پى در ميان مردم برانگيخت تا پيمان هاى الهى را، كه فطرى آنـان بـود، بـسـتـانـنـد و نـعـمـت هـاى فـرامـوش شـده را بـه يـادشـان آورنـد... و عقل هاى پنهان را بيرون آورند و به كار اندازند.
استاد مطهرى (ره )درباره نقش حضرت ابراهيم (ع )دراحياى توان عقلانى مردم مى نويسد:
ابـراهـيـم (ع )... در مـيـان قوم بابِل به نبوّت مبعوث شد و يك تنه با عقايد منحط و شرك آميز قوم خود كه همه را فرا گرفته بود، مبارزه كرد. همه بتها را به استثناى بُت بزرگ ، شكست . تـبـر بت شكنى را به گردن بت بزرگ انداخت به علامت اينكه بتها با يكديگر نزاع كرده و بت بزرگ ، ساير بتها را به اين روز انداخته است .
ابراهيم (ع )با اين كار خود، نيروى فطرى عقلى خفته مردم را بيدار كرد. زيرا فطرتاً درك مى كـنـند كه ممكن نيست جمادات با يكديگر به نزاع برخيزند. همين جا به خود مى آيند كه پس چرا انسان عاقل شاعر مُدْرِك ، سر به آستان اين موجودات لا يَشْعُر فرود آورد؟!
امام خمينى (ره )درباره فلسفه بعثت پيامبران الهى مى فرمايد:
انـبـيـاء هـم كـه آمـده اند از طرف خداى تبارك و تعالى ، براى همين تربيت بشر و براى انسان سـازى اسـت . تـمـام كـتـب انـبـياء، خصوصاً كتاب مقدس قرآن كريم ، كوشش دارند به اينكه اين انـسـان را تـربيت كنند. براى اينكه با تربيت انسان ، عالَم اصلاح مى شود... اساس عالَم بر تـربـيـت انـسـان اسـت . انـسـان عصاره همه موجودات است و فشرده تمام عالَم است و انبياء آمده اند براى اينكه اين عصاره بالقوه را بالفعل كنند وانسان يك موجودالهى بشود.
انـبياء هم كه مبعوث شدند، براى اين مبعوث شدند كه معنويات مردم را و آن استعدادها را شكوفا كنند.
تـزكـيـه و اخـلاق : تـزكـيـه و اخـلاق ، حـاصـل شـكـوفـايـى اسـتـعـدادهـاى روحـى انـسـان اسـت . اگر چه شكوفايى همه استعدادهاى انسان مورد نظر پيامبران و حكومت اسلامى است ، ولى تربيت روحى و اخلاقى ، جايگاهى ويژه دارد.
قـرآن كـريـم ، در چـهـار نـوبـت ، (تـزكـيـه ) ـ يـعـنى پاكسازى انسانها از آلودگيهاى روحى و اخلاقى ـ را يكى از مهمترين اهداف پيامبر گرامى اسلام (ص )ذكر فرموده است .
اين سخن ، از رسول گرامى اسلام (ص )مشهور است كه فرمود:
(اِنَّما بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ)
همانا من براى تكميل مكارم اخلاق مبعوث شدم .
چنان كه پيش از اين بيان كرديم ، امام على (ع )يكى از ماءموريت هاى چهارگانه مالك اشتر را در اداره مصر، اصلاح مردم ذكر فرموده اند:
(... وَاسْتِصْلاحَ اَهْلِها)
... اصلاح مردم مصر.
علامه محمدتقى جعفرى در اين باره مى گويد:
آيـات قرآنى كه با كمال صراحت ، انسانى را كه دور از تعليم و تربيت و ارشاد و ايمان به اصول ارزشى باشد، موجودى ساقط و پست معرفى مى نمايد. همه فرهنگهاى جوامع بشرى كه از ابعاد اساسى طبيعت بشرى اطلاع دارند، به مطلب فوق اذعان دارند. حتى گمان نمى رود كه اثـر كـيـمـيـايـى ايـمـان در اصـلاح بـشـر، بـر امـثـال هـابـس و نـيـچـه و ماكياول و شوپنهاور و ديگر بدبينان نوع انسانى مخفى مانده باشد.
ايـن فـرمـان مـبـارك ، با هدف قرار دادن اصلاح مردم جامعه ، همانگونه كه گرگ صفتها را ـ يا گـرگـهـاى بـالقـوه را ـ مـبـدّل بـه فـرشـتـه مـى سـازد، جـهـل را ريشه كن مى نمايد، فقر را از دودمان بشرى مرتفع نموده ، راه را براى زندگى بدون فقر هموار مى سازد؛ اخلاق عاليه را در انسانهاى جامعه چنان به وجود مى آورد كه به آن وحدت آرمـانـى كـه اشـتـيـاق بـه آن از مـخـتـصـّات هـر مـتـفـكـر انـسـانـى بـوده اسـت ، نـايـل مـى گـردنـد؛ روى زمـيـن بـه جاى آنكه زرّاد خانه اسلحه نابود كننده باشد، جايگاه امن و زيبايى براى زندگى مى گردد.
امام خمينى (ره )نيز فرموده است :
انـبـيـاء آمـده انـد كه انسان بسازند، انبياء ماءمورند كه افرادى را كه بشر هستند و با حيوانات فـرق نـدارنـد، ايـنـهـا را انـسـان كـنـنـد، تـزكـيـه كـنـنـد، شغل انبياء همين است .
انـبـيـاء آمـده انـد تـا مـا را كـه از نـور بهره اى نداريم و ظلمات از هر طرف ما را احاطه كرده اند نجات دهند و به عالَم نور برسانند.
تعليم : سومين هدف از هدف هاى انسان نگر در حكومت و مديريت اسلامى ، تعليم و ارتقاى سطح علمى و معرفتى انسان است ؛ چنان كه در اين باره در قرآن آمده است :
(كَما اَرْسَلْنا فيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ)
چـنان كه در ميان شما پيامبرى از نوع شما فرستاديم كه آيات ما را بر شما بخواند و شما را از زشتى هاى اخلاقى پاك سازد و كتاب و حكمت را به شما بياموزد و آن را به شما بياموزد كه تاكنون از آن بى خبر بوده ايد.
امام على (ع )مى فرمايد:
(اَيُّهـَا النـّاسُ اِنَّ لى عـَلَيـْكـُمْ حـَقـّاً وَ لَكـُمْ عـَلَىَّ حـَقُّ. فـَاَمّا حَقُّكُمْ... تَعْليمُكُمْ كَيْلا تَجْهَلُوا وَ تَاءْديبُكُمْ كَيْما تَعْلَمُوا) .
اى مردم ! همانا مرا بر شما حقّى است و شما را بر من حقّى . حقّ شما بر من اين است كه ... شما را تعليم دهم تا نادان نمايند و آداب آموزم تا بدانيد.
چـنـان كـه گـذشـت ، سـه بـنـد از اصـل سـوم قـانـون اسـاسـى ـ كـه وظـايـف اصـل دولت جـمـهـورى اسلامى ايران را برمى شمرد ـ به بالابردن سطح آگاهى هاى عمومى ، آمـوزش وپـرورش رايـگـان و تقويت روح بررسى و پژوهش و ابتكار در تمام زمينه هاى علمى و فنى ، اختصاص يافته است .

      هدف هاى جامعه نگر

آخـريـن بـخـش از مـبـحـث هـدف هـاى مـديـريـت اسـلامى ، (هدف هاى جامعه نگر) است . در اين جا به بـررسـى سـه هـدف ـ نظم ، امنيت و عدالت ـ خواهيم پرداخت . لازم به يادآورى است كه مقوله هاى نظم و امنيت ، به گونه اى مى توانند از مبانى مديريت نيز به شمار آيند. در آينده در اين باره سخن خواهيم گفت .

      نظم

يـكـى از هدف هاى مهم حكومت و مديريت اسلامى ، ايجاد نظم و نظام درحيات اجتماعى است . (نظام ) بـه مـعـنـاى (حـكـومـت ) نـيـسـت ، بـلكـه مـبنا و هدف حكومت است به معناى مرتب نمودن امور، سامان بخشيدن به كارها، ايجاد نظم و در مقابل به هم ريختگى و هرج و مرج است .
نـكـته قابل توجه اين است كه تحقق اين معنا از نظم و نظام ، تنها در عرصه سياست ، بلكه در هـمـه ابـعـاد و عـرصـه هـاى حـيـات فـردى و اجـتـمـاعـى انـسـان قـابـل طـرح و بهره بردارى است ؛ مانند كانون خانواده ، اموراقتصادى ، عرصه هاى فرهنگى ، امور دفاعى ، امور آموزشى وتربيتى .
مـديـريـت ، در سـايه وظايفى ، همچون برنامه ريزى ، هماهنگى ، سازماندهى ، هدايت و رهبرى و نـظـارت ، بـه تـحـقـق ايـن مهم مى پردازد. نظم و سامان بخشيدن به امور، در منابع دينى مورد توجه و تاءكيد قرار گرفته است :
ضرورت برقرارى نظم در جامعه اسلامى ، از مسايل مسلّمى است كه نه تنها براساس نصوص اسلامى ، بلكه به عنوان يك ضرورت عقلى ، مورد اتفاق فقهاى اسلام قرار گرفته است ؛ تا آنجا كه اختلال نظام را يكى از ادله حاكم بر ساير احكام و مقررات اسلامى بشمار آورده اند و در هـر مـوردى كه حكمى از احكام اسلام موجب اختلال نظام گردد، آن را منتفى و به عنوان ثانوى بى اثـر تـلقـّى نـمـوده انـد. مـوارد بـسـيـارى از ايـن نـوع اسـتدلال را مى توان در كتب فقهى مشاهده نمود.
فقها، حفظ نظام جامعه و جلوگيرى از هرج و مرج را از واجبات مسلّم شرعى و عقلى دانسته اند. از بـاب نـمـونـه ، (شـيخ انصارى )(ره )مى نويسد: انّ الصناعات الّتى تتوقف عليها النظام يجب كـفـايـة ... انّ وجـوب الصـنـاعـات ليـس مـشـروطاً ببذل العروض لانّه لاِقامة النظام الّتى هى من الواجـبـات المـطلقه : صنعتهايى كه نظام جامعه بر آن توقف دارد، واجب كفايى است ... وجوب آن مشروط به دادن عوض در مقابل آن نيست . زيرا وجوب صنايع براى برپايى نظام است و آن از واجبات مطلقه است .
شـهـيـديـن در كـتـاب لمـعـه و شـرح آن ، مـحـقـق كـركى در جامع المقاصد، حسينى العاملى در مفتاح الكرامه ، سيد على طباطبايى در رياض المسائل و ديگران نيز بر همين نظرند.
روايـات فـراوانـى در اسـنـاد ديـنـى وجـود دارد كـه عـلت و هـدف امـامت و رهبرى را تحقق نظام در زندگى انسان معرفى نموده است :
امام على (ع )مى فرمايد:
(وَ جَعَلَ اللّهُ... الاِْمامَةَ نِظاماً لِلاُْمَّةِ)
خداوند امامت و رهبرى را وسيله نظام امت قرار داده است .
امام رضا(ع )در بيان مقام و موقعيت امامت فرموده است :
(اِنَّ الاِْمامَةَ زِمامُ الدّينِ وَ نِظامُ الْمُسْلِمينَ)
امامت ، اساس دين و نظام مسلمانان است .
امـنيت : دومين هدف اجتماع نگر حكومت و مديريت اسلامى ، ايجاد امنيت در جامعه است . اَمْن ، امان و امنيت در لغـت بـه مـعـنـاى آرامـش قـلب و زدودن تـرس و هـراس اسـت . امـنيت در مفهوم اجتماعى ، عبارت از مصونيت از تعرض و تجاوز به حقوق و آزادى هاى مشروع است .
در ايـن بـخـش بـه بيان آيات و رواياتى مى پردازيم كه فراهم آوردن امنيت را يكى از وظايف و هدف هاى حكومت و مديريت به شمار آورده اند.
قـرآن كـريـم ، در آيـه 55 سـوره نـور، كـه جـامـعـه آرمانى را وصف مى فرمايد و به مؤ منان و صالحان وعده حكومت و خلافت مى دهد، يكى از نتايج استقرار حاكميت الهى را تحقق (امنيت ) معرفى مى كند و مى فرمايد:
(وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاَْرْضِ... وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً)
خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند وعده داده است كه حتماً آنان را درايـن سـرزمـيـن جـانـشـيـن [خـود] قـرار داده انـد... و بـيـمـشـان را بـه ايـمـنـى مبدّل كند.
خـداونـد در جـاى ديـگـر (امـنـيـت ) را بـه عـنـوان يـكـى از دو شـاخـص مـهـم يـك مـنـطقه آباد و ايده آل ذكر فرموده است :
(وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَاءْتيها رِزْقُهاً رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِاَنْعُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ)
خـداونـد مـَثـَلى زده اسـت : مـنطقه آبادى را كه امن و آرام و مطمئن بوده و روزى اش از جاى جاى آن هـمواره به آنها مى رسيده است . تا آن كه اهل آن آبادى نعمت هاى خدا را كفران كردند و خداوند هم به موجب آن ناسپاسى ، طعم گرسنگى و ترس و ناامنى را به آنان چشانيد.
در روايتى كه پيش از اين از امام على (ع )نقل كرديم ، حضرت هدف از مبارزه و زمامدارى خويش را چنين بيان فرمود:
(وَ لكـِنْ لِنـَرُدَّ الْمـَعـالِمَ مـِنْ ديـنـِكَ وَ نـُظـْهـِرَ الاِْصـْلاحَ فـى بـِلادِكَ، فـَيـَاءْمـَنَ الْمـَظـْلُومـُونَ مِنْ عِبادِكَ)
مى خواستيم اصول و آثار دين تو را مستقر گردانيم و در شهرهاى تو اصلاح را انجام دهيم ، تا بندگان ستمديده ات در امنيت و آسايش قرار گيرند.
هـمـچـنـين ، در خطبه 27 نهج البلاغه ، درباره تهاجم به حريم يك زن مسلمان و يك زن يهودى ـ كه در ذمّه اسلام بوده است ـ مى فرمايد:
به من خبر رسيده است كه يكى از سربازان مهاجمين بر يك زن مسلمان و كسى كه در حمايت اسلام بـوده اسـت حـمـله آورده و خـلخـال و دسـتـبـنـد و گـوشـواره از گـردن و دسـت و پـاى آنـان بـه چـپـاول بـرده اسـت . آن زن را چون ياراىِ دفاع و مقاومت نبود، مى گريست و فرياد برمى آورد و كمك مى طلبيد. سپس ‍ غارتگران پيروز شدند و با دارايى فراوان بازگشتند، درحالى كه به هيچ يك ازآنان نه زخمى رسيد و نه خونى از آنان ريخت .
سپس ، در كلامى كه حاكى از نهايت خشم و تاءثّر روحى است ، مى فرمايد:
(فَلَوْ اَنَّ امْرَاءً مُسْلِماً ماتَ مِنْ بَعْدِ هذا اَسَفاً، ما كانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كانَ بِهِ عِنْدى جَديراً)
اگـر مسلمانى با شنيدن اين واقعه اسف بار، از غصه و اندوه بميرد، ملامتى بر او نيست ، بلكه در نظر من ، مُردن براى مسلمان بر چنين حادثه اى شايسته است .
عـدالت : يكى از مهمترين هدف هاى جامعه نگر در حكومت و مديريت اسلامى ، اجراى عدالت و بسط قـسـط اسـت . از آن جـا كـه در بـخـش (اصـول مـديـريـت اسـلامـى )، از (اصل عدالت ) به تفصيل سخن خواهيم گفت ، در اين جا تنها به بيان شواهدى از منابع اسلامى درباره هدف بودن عدالت براى مديريت اسلامى اكتفا مى كنيم :
در آيه 26 سوره حديد مى خوانيم :
(لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ اَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ)
مـا پـيـامـبـران خـود را بـا دلايـل روشـن فـرسـتـاديـم و بـا آنـان كـتـاب و مـيـزان نازل كرديم ، تا مردم به عدالت قيام كنند.
در آيه 15 سوره شورى آمده است :
(اُمِرْتُ لاَِعْدِلَ بَيْنَكُمْ)
ماءمورم كه در ميان شما به عدالت حكم كنم .
امـام عـلى (ع )در مـقـام بـيـان (فـلسـفـه پـذيـرش خـلافـت )، يـكـى از علل سه گانه را، مسؤ وليت آگاهان جامعه در مبارزه با ستمگران مى داند و چنين مى فرمايد:
(اَمـا وَالَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَاءَ النَّسَمَةَ لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ وَ مـا اَخـَذَ اللّهُ عـَلَى الْعـُلَمـاءِ اَنْ لا يُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ لاََلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَاءْسِ اَوَّلِها) .
آگـاه بـاشـيد! سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر اين بيعت كنندگان نـبـودنـد و ياران حجّت را برمن تمام نمى كردند و خداوند از دانشمندان پيمان نگرفته بود كه بـر شكمبارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان سكوت و صبر نكنند، مهار شتر حكومت را رها مى كردم و پايانش را چون آغازش ‍ مى انگاشتم و از آن صرف نظر مى نمودم .
امام حسين (ع )مى فرمايد:
(فَلَعُمْرى مَا الاِْمامُ اِلا الْعامِلُ بِالْكِتابِ وَالْقائِمُ بِالْقِسْطِ)
بـه جـانـم سـوگـنـد كـه امـام ، كـسـى جـز عـمـل كـنـنـده بـه قـرآن و بـر پـا دارنـده عدل و قسط نيست .
امام خمينى (ره )درباره هدف بعثت انبياء و حكومت اسلامى مى فرمايد:
اسـاسـاً انـبياء خدا صلوات الله و سلامه عليهم مبعوث شدند براى خدمت به بندگان خدا... به مـظـلومـان و سـتـمـديدگان و اقامه عدل ؛ عدل فردى و اجتماعى . شما كه خود را پيروان اصحاب وحـى و اوليـاء عـظـيـم الشـاءن مـى دانـيـد ـ و بحمدالله هستيد ـ خود را جز خدمتگزار به ملتهاى ستمديده ندانيد.
مگر نه اين است كه خداوند از علما پيمان گرفته است كه در برابر ستم ستمكاران و ظلمِ جنايت پـيـشـگـان سـاكـت و آرام نـمـانـنـد؟ مـگـر نـه ايـن اسـت كـه علما حجت پيامبران و معصومين بر زمين هستند؟
پـيـغـمـبـر اسـلام (ص )تـشـكـيـل حكومت داد مثل ساير حكومتهاى جهان ، لكن با انگيزه بسط عدالت اجتماعى .

      اصول مديريت اسلامى

بـا تـوجـه بـه مـفـهـوم و ويـژگـى هـايـى كـه بـراى (اصـول ) ذكـر شـد، آشـكـار گـشـت كـه اصول :
1 ـ كار و عمل نيستند، بلكه حاكم و ناظر بر كار و كارگزارند؛
2 ـ محدود كننده رفتارهايند و در نيل به هدف ها، طريقى خاص را تعيين مى كنند؛
3 ـ ابـهـام زدايـنـد و در شـرايـط پـيـچـيـده و مـبـهـم ، الگـو و راهـنـمـاى عمل اند؛
4 ـ هـويـتـى آمـرانـه دارنـد و بـايـدهـا و نـبـايـدهـا را در عمل روشن مى سازند.
در مـديـريـت نـويـن و عـلمـى غرب ، با تكيه بر تحقيقات و تجربه هاى خويش ، اصولى را در مديريت ذكر كرده اند كه در اين جا به اهم آن ها مى پردازيم :
1 ـ آدام اسـمـيـت ، اقـتـصـاددان انـگـليـسـى ، در كـتـاب بـررسـى عـلت و مـاهـيـت ثـروت ملل ، اصل تخصّص كار را مطرح مى كند.
2 ـ مـاكس وبر، جامعه شناس آلمانى ، در اوايل قرن بيستم ، در كتاب نظريه سازمان اجتماعى و اقتصادى ، اصول مربوط به ضابطه و نه رابطه ، انضباط، انتظام ، انصاف ، قاعده و قانون ، منطق و ثبات در سازمان را مطرح كرد.
3 ـ هـنـرى فـايـول فـرانـسـوى ، در اواخـر قـرن نـوزدهـم در كـتـاب اداره صـنـعـتى و عمومى 14 اصـل را در مـديـريـت مـعـرفـى كـرده كـه شـامـل تـقسيم كار، اختيار و مسؤ وليت ، انضباط، وحدت فـرمـانـدهـى ، تـبـعـيـت مـنافع از منافع عمومى ، حقوق و پاداش مالى كاركنان ، تمركز، انتظام سازمانى ، انصاف ، ثبات و دوام خدمت كاركنان ، وحدت دستور، سلسله مراتب ، نوآورى ، تقويت مبانى كار جمعى و گروهى است .
4 ـ (فـريـدريـك ويـنـسـلو تـيـلور) آمـريـكـايـى ، در سـال 1911 م . كـتـابـى تـحـت عـنـوان اصول مديريت علمى منتشر كرد و در آن اصول زير را بيان كرد:
علمى كردن روش توليد؛
علمى كردن روش گزينش افراد؛
همكارى ميان سرپرستان و كاركنان با توجه به جدايى تخصيص وظايف برنامه ريزى و اجرا ميان سرپرستان و كاركنان ؛
تعيين واحد كار؛
پرداخت مزد مبتنى بر تعداد واحد كار انجام شده ؛
مطالعه و بررسى زمان و حركت براى واحدهاى كار.
5 ـ هـربـرت سـيـمـون و جـيـمـز مـارچ در سـال 1957 و 1958 م . بـه اصل سازمان عقلانى و رفتار عقلانى كاركنان در سازمان پرداختند.
6 ـ در نظريه هاى مبتنى بر روابط انسانى ، التون مى يو، فريتز روزليز برگر و ويليام ديـكـسن اين اصل را بيان كردند كه احساس به وجود آمده در كاركنان به علت توجه مديران به آنان ، به گونه اى مؤ ثر باعث افزايش توليد مى شود.
7 ـ كرت لوين به اصل اثر مشاركت گروهى در ايجاد تغيير پرداخت .
8 ـ بـيـلز و مـك گـرگـور بـه اهـمـّيـت نـقـش رهـبـرى رسـمـى و غـيـر رسـمـى و اصل ذاتى و ازلى بودن ميل يا تنفر انسان نسبت به كار توجه كردند.
9 ـ تـريـسـت و بـامـفورت ، اصل مهارت فنى مديران و مهارت كار در گروه را مورد توجه قرار دادند.
10 ـ كارتز و كان ، اصل سازمان به عنوان سيستم باز را معرفى كردند.
11 ـ بـرنـز و اسـتـالكـر بـه اصـل مـاشـيـن گـونـگـى و اصل ارگانيكى سازمان توجه كردند.
آنـچـه بـه نـام (اصـول ) در مـديـريـت امـروز مـطـرحـنـد، در مـقـايـسـه بـا آنـچـه بـه نـام (اصول مديريت اسلامى ) مطرح خواهيم كرد، داراى ويژگى هايى اند كه در زير به آن ها اشاره مى كنيم :
1 ـ اصـول مـذكـور در مديريت نوين ، از تعريف و مفهومى واحد برخوردار نيستند و گاه با مفاهيم وظـايـف و روش هـا نـيـز تـداخـل دارنـد. در تـعـريـفـى كـه از اصول به دست داديم ، به مفهومى نظر داشتيم كه با مفاهيم ماءموريت ، وظايف ، هدف ها، مبانى و روش هـا، تـفـاوتـى اسـاسـى دارند و در عين حال داراى ويژگى هاى حاكم و ناظر، محدود كننده ، ابهام زدا و داراى هويتى آمرانه اند.
2 ـ اصـول مذكور در مديريت امروز ـ گاه ـ به عرصه اى خاص از اركان و عناصر مديريت نظر دارنـد؛ يـعـنـى نـاظـر بـر وظـايـف يـا كـاركـنـان يـا سـازمـان و يـا مـديـرانـنـد. ولى اصـول طـرح شـده در مـديريت اسلامى ، در تمام عرصه هاى مديريت : اداره كننده ، اداره شونده ، ساختار اداره ، وظايف اداره ، برنامه هاى اداره ، مناسبات و نحوه اداره امور، نفوذ و سرايت دارند.
3 ـ مـنـشـاء و مـيـدان تـحـقـيـق و تـجـربـه مـديـريـت عـلمـى نـويـن ، بـراى طـراحـى و عـرضـه اصول مديريت ، عبارت از سازمانى خاص و افرادى با فرهنگى خاص است ، به گونه اى كه بـهـره بـردارى از ايـن اصول در شرايط متفاوت و مغاير، نتيجه اى مؤ ثر در برنخواهد داشت و دسـت كـم تـاءثـيـر مـثـبـت آن هـا قـابـل تـاءمـل و تـرديـد اسـت . امـّا آنـچـه بـه نـام (اصـول مـديـريـت اسلامى ) ارائه مى شود، از آن جا كه بر فطرت انسانى ، سنتهاى حاكم بر هـسـتى و انديشه هاى جهان شمول اسلام تكيه دارد، براى انواع مديريت ها و در شرايط زمانى و مكانى متفاوت ، سودمند و قابل استفاده است .
4 ـ چـنـان كـه پـيـش از ايـن نـيـز گـذشـت ، اصـول مـديريت علمى نوين ، اگر چه به سازمان و كـاركـنـان هم نظر دارد، ولى جهت گيرى اساسى اش ، توليد بيشتر براى منافع و سودجويى بيشتر است . ولى اصول مديريت اسلامى ـ همانند هدف هاى مديريت اسلامى ـ خدانگر، انسان نگر و جامعه نگر است .
در پايان ، از ميان اصول متعددى كه مى توان براى مديريت اسلامى با توجه به ويژگى هاى مذكور برشمرد، به بيان دو اصل به شرح زير بسنده مى كنيم :

      اصل كرامت انسان

يكى از مهمترين اصول مديريت اسلامى ، (اصل كرامت انسان ) است . كرامت انسان بدين معناست كه او مـوجـودى اسـت بزرگوار، ارزشمند، قابل احترام و داراى عزّت ، حيثيت و شرف . از اين رهگذر، هـرگـونـه تـحـقـير، اهانت ، بى احترامى و قدرناشناسى وجود و ارزش هاى انسان ، با كرامت او ناسازگار است .
اصـل كـرامـت انـسـان ، در مـديـريـت ـ بـا تـوجـه بـه مـفـهـوم و ويـژگـى هـاى ـ (اصـل ) ـ مـا را بـر آن مـى دارد كـه در تـمـامـى اركـان ، عناصر و فعاليت هاى مديريتى ، بايد شرف ، عزت و ارزش هاى انسان هاى همكار يا طرف ارتباط با سازمان ، مراعات شود.
در مـنـابـع اسـلامى ـ قرآن و سنت ـ شواهدى فراوان دالّ بر كرامت انسان به چشم مى آيد، كه در اين جا به يك آيه بسنده مى كنيم :
(وَ لَقـَدْ كـَرَّمـْنـا بـَنى آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً)
مـا بـنـى آدم را كـرامـت بخشيديم و آنان را در خشكى و دريا به راه انداختيم و از انواع روزى هاى پاكيزه بدانان روزى داديم و بر بسيارى ازآنچه خلق كرده ايم ، برترى بخشيديم .
در احاديث فراوانى از معصومين (ع )ضمن تكريم انسان ، به شدّت از تحقير، اهانت و تمسخر او نهى شده است كه براى پرهيز از طولانى شدن بحث ، از بيان آن ها در اين جا خوددارى مى كنيم .
جـلوه هـاى تـكـريـم انـسـان در مـديـريـت اسـلامـى : رعـايـت اصـل كرامت انسان ، يكى از برجسته ترين ويژگى هاى حكومت و مديريت اسلامى است . به عكس حـكـومـت هـاى اسـتـبـدادى ـ كـه خـواسـت و اراده حـاكـمـان بـى هـيـچ قـيـد و شـرطـى بـر مـردم تـحـميل مى شود ـ و مديريت هاى ماده گرا و منفعت طلب امروز، مديريت اسلامى ، مردم و كاركنان را (عـيـال الله ) و آنـان را شـايـسـتـه تـكـريم و احترام مى داند. در اين جا به گوشه اى از كلام و رفتار رهبران اسلامى و بخش هايى از قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران ، اشاره مى كنيم :
خداوند به رهبر بزرگ اسلام فرمان مى دهد كه به نشانه محبت و احترام به مردم با ايمان ، در برابر آنان فروتنى كند:
(وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنينَ)
بال و پرت را براى مردم با ايمان بگستران .
درباره رفتار احترام آميز آن حضرت نسبت به مردم در روايت آمده است :
(كـانَ يـُكـْرِمُ مـَنْ يـَدْخـُلُ عـَلَيـْهِ حـَتـّى رُبَّمـا بـَسـَطَ ثـَوْبـَهُ وَ يـُؤْثِرُ الدّاخِلَ بِالْوِسادَةِ الَّتى تَحْتَهُ)
كـسـى كـه بر او [پيامبر(ص )] وارد مى شد، گرامى اش مى داشت . چه بسا عباى خود را برايش پهن مى كرد و بالشى ، كه تكيه گاه خودش بود، به پشتش مى نهاد.
(وَ كـانَ اِذا لَقـِيـَهُ واحـِدٌ مـِنْ اَصـْحـابـِهِ قـامَ مـَعـَهُ فـَلَمْ يـَنْصَرِفْ حَتّى يَكُونَ الرَّجُلُ يَنْصَرِفُ عَنْهُ)
هنگامى كه يكى از اصحاب با آن حضرت ديدار مى كرد، آن قدر با او مى ماند تا خود آن مرد از نزد حضرت خارج شود.
امام على (ع )در فرمانش به مالك اشتر، درباره رفتار محبت آميز و انسانى با مردم مصر، فرموده است :
(وَ اَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَالَْمحَبَّةَ لَهُمْ وَاللُّطْفَ بِهِمْ وَ لا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضارِياً تـَغـْتـَنـِمُ اَكـْلَهـُمْ، فـَاِنَّهـُمْ صـِنـْفـانِ: اِمـّا اَخُ لَكَ فـِى الدّيـنِ وَ اِمـّا نـَظـيـرٌ لَكَ فـِى الْخَلْقِ)
[اى مـالك ] قـلبت را از رحمت ، محبت و لطف به مردم آكنده ساز. مبادا با آنان همچون جانورى درنده اى باشى كه خوردنشان را غنيمت مى شمارد. چرا كه آنان از اين دو دسته خارج نيستند: يا برادر دينى و يا همنوع ات هستند.
آن حـضـرت در هـنـگام مسافرت به شام ، به شهر انبار رسيد. در خارج شهر، مردم و بزرگان شهر به استقبال آمدند و در ركاب حضرت و پيشاپيش مى دويدند. حضرت ناراحت شد و فرمود:
(مـا هـذَا الَّذى صـَنـَعـْتـُمـُوهُ؟ فـَقالُوا خُلْقٌ مِنّا نُعَظِّمُ بِهِ اُمَرائَنا. فَقالَ وَاللّهِ ما يَنْتَفِعُ بِهذا اُمـَراءُكـُمْ وَ اِنَّكـُمْ لَتـَشـُقُّونَ بـِهِ عـَلى اَنـْفـُسـِكـُمْ فـى دُنـْيـاكـُمْ وَ تـَشـْقـَوْنَ بـِهِ فـى آخِرَتِكُمْ)
ايـن چـه كـارى اسـت كه كرديد؟! گفتند: (اين رسم ماست كه براى احترام و تعظيم فرمانروايان خـود مـى كنيم .) فرمود: (به خدا سوگند كه اميران شما از اين كار سودى نمى برند و شما با اين رفتار، خود را در دنيا به سختى مى اندازيد و در آخرت نيز بدبخت مى شويد.
ارج و ارزشـى كـه امـام خـمـيـنـى (ره )بـه مـردم مـى نـهـاد، بـه حـق مـثـال زدنـى است . امام خمينى (ره )جلوه اى از رهبرى و مديريت اسلامى است . در اين جا به نمونه هايى از گفتار و كردار آن عزيز، اشاره مى كنيم :
مـن از عواطف شما ملت ايران تشكر مى كنم . من شما ملت رنجديده را فراموش نمى كنم . من ازعهده شكر شما برنمى آيم ... من ازهمه شما منّت مى كشم . من خادم همه شماهستم .
امام خمينى همواره مسؤ ولان را به خدمتگزارى مردم فرا مى خواند:
دائمـاً در نـظـرتـان بـاشـد كـه مـا يـك بـنـده خـدايـى هـسـتـيـم كـه ايـن مـردم ، مـا را بـه ايـن محل رساندند و ما براى آنها بايد خدمت بكنيم . رئيس جمهور بايد فكر بكند كه اين مردم كوچه و بـازار من را از پاريس آوردند اينجا و رئيس جمهور كردند، من بايد خدمت بكنم به مردم . نخست وزيـر بـايـد فـكر همين معنا باشد كه اين مردم بودند كه من را از حبس ها و زجرهاى آنجا بيرون آوردند و نخست وزير كردند، من بايد خدمت به آنها بكنم .
يكى از ياران و همراهان امام (ره )نقل كرده است :
بـرنـامـه امـام ايـن بـود كـه شـبـى نـيـم سـاعـت در بـيـرونـى تـشـريـف مـى آوردنـد و مسايل مطرح مى شد و ايشان مطالبى بيان مى فرمودند. سپس به زيارت حرم جدّش اميرالمؤ منين (ع )مـشـرف مـى شـدنـد. يـك شـب ، فـقـيـرى بـراى عـرض حـاجـت آمد. بعضى از آقايانى كه مسؤ ول اداره بـيـرونـى بـودنـد بـا او بـرخورد خوبى نكردند. حضرت امام كه از دور با دقت مواظب بـود، هـنـگـامـى كـه بـراى زيـارت از مـجـلس بـلنـد شد، به درب بيرونى كه رسيد، به مسؤ ول بيرونى سخت اعتراض كرده و گفت : اين چه طرز برخورد است ؟ جواب داد: او ديروز آمده است و روز قـبـل نـيـز آمـده اسـت . امـام فـرمود: بگذاريد بيايد، محتاج است ، نيازمند است و حاجتش او را واداشـت كه اينجا بيايد. صاحب الحاجة اعمى ، لا يرى الاّحاجته ، يا بايد حاجتش را برآورده كنيم و يا با يك بيانى او را راضى نمائيم . نرنجانيد مردم را .
در بـخـش (هدف هاى مديريت اسلامى )، به اهتمام و توجه قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران بـه انـسان و حقوق و كرامتش اشاره كرديم و بخش هايى از آن را به بررسى نهاديم . اينك به ذكـر بـخـش هـايـى ديگر از اصول قانون اساسى مى پردازيم كه به كرامت ، منزلت ، عزت و شرف انسان ارج مى نهد.
در بخشى از مقدمه قانون اساسى ، با عنوان (شيوه حكومت در اسلام ) آمده است :
... و چـون هـدف از حـكـومـت ، رشـد دادن انـسـان در حـركـت بـه سـوى نظام الهى است (و الى الله المـصـيـر) تـا زمـيـنـه بـروز و شـكوفايى استعدادها به منظور تجلّى ابعاد خداگونگى انسان فراهم آيد (تخلّقوا باخلاق اللّه ).
در جايى ديگر از مقدمه ، كه با عنوان (وسايل ارتباط جمعى ) مطرح شده ، آمده است :
... پيروى از اصول چنين قانونى كه آزادى و كرامت ابناء بشر را سرلوحه اهداف خود دانسته و راه رشد و تكامل انسان را مى گشايد، برعهده همگان است .
در (اصل دوم )، كه به بيان پايه هاى نظام جمهورى اسلامى مى پردازد، آمده است :
كرامت و ارزش والاى انسان و آزادى تواءم با مسؤ وليت او در برابر خدا.
در (اصل بيست و دوم ) آمده است :
حيثيت ، جان ، مال ، حقوق ، مسكن و شغل اشخاص از تعرض مصون است ، مگر در مواردى كه قانون تجويز مى كند.
(اصل سى و نهم ) قانون اساسى چنين است :
هـتـك حـرمـت و حـيـثـيـت كسى كه به حكم قانون دستگير، بازداشت ، زندانى يا تبعيد شده به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است .
در (اصل پنجاه و ششم ) آمده است :
حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خدا است و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعى خويش حاكم سـاخـتـه اسـت . هـيـچكس نمى تواند اين حق الهى را از انسان سلب كند، يا در خدمت منافع فرد يا گروهى خاص قرار دهد.
در (اصل يك صد و پنجاه و چهارم ) آمده است :
جـمـهـورى اسـلامـى ايـران ، سـعـادت انـسـان در كـل جـامـعـه بـشـرى را آرمـان خـود مـى دانـد و استقلال و آزادى و حكومت حق و عدل را حق همه مردم جهان مى شناسد.

      اصل عدالت

يكى ديگر از اصول مهم مديريت اسلامى ، (عدالت ) است . از جلوه هاى اهميّت (عدالت ) در مديريت اسـلامـى ايـن اسـت كـه هـم (هـدف ) اسـت ـ چـنـان كـه پـيـش از ايـن گـذشـت ـ و هـم (اصـل ). مـعـنـاى اصـل بـودن عـدالت ايـن اسـت كـه حـاكـم و نـاظـر و راهـنـمـاى عمل و عامل است و بايد و نبايدها را در اركان و ابعاد مختلف مديريت مشخص ‍ كند.
عـدل و عـدالت ، يـكى از آشناترين مفاهيم در تاريخ بشريت است ، از اين رو، مى توان آن را با مـفـاهـيـمى ، چون حق ، آزادى ، امنيت و حيات مقايسه كرد. در بيان مفهوم عدالت ، اگر چه تعابير و مـصـاديـق بـسـيـارى ذكـر شـده ، ولى حـقـيقت واحدى كه از مفهوم عدالت به فهم مى آيد عبارت از (بـرابـرى ) اسـت . مـصـاديـق و مـفهوم هاى عمومى و لغوى مختلف از واژه عدالت ، (برابرى ) را همچون روحى در كالبدهاى گوناگون ، در خود جاى داده اند.
شـهـيـد مـطـهـرى (ره )چـهـار مـعـنـا يـا چـهـار مـورد اسـتـعـمـال بـراى واژه عدل ذكر كرده است :
موزون بودن : اگر مجموعه اى را در نظر بگيريم كه در آن اجزاء گوناگونى به كار رفته و هـدف خـاصـى از آن مـورد نـظـر اسـت ، بـايد شرايط معينى در آن از حيث مقدار لازم هر جزو و از لحـاظ كـيـفـيـت ارتـباط اجزا با يكديگر رعايت شود و تنها در اين صورت است كه آن مجموعه مى تـوانـد بـاقـى بـمـانـد و داراى اثـرى مـطـلوب بـاشـد و نـقـش مـنـظـور را ايـفـا كـنـد. نـقـطـه مقابل عدل به اين معنا، بى تناسبى است .
تـسـاوى و نـفـى هـرگـونـه تـبـعـيـض : گـاهـى كـه مـى گـويـنـد: (فـلانـى عـادل اسـت )، مـنـظـور ايـن اسـت كـه هـيـچ گـونـه تـفـاوتـى مـيـان افـراد قائل نمى شود.
رعـايـت حـقوق افراد و عطا كردن حق هر ذى حق : معناى حقيقى عدالت اجتماعى ، عدالتى است كه در قانون بشرى بايد رعايت شود و افراد بشر بايد آن را محترم بشمارند.
رعـايـت اسـتـحـقـاق هـا در افاضه وجود و امتناع نكردن از افاضه و رحمت به آنچه امكان وجود يا كـمـال وجـود دارد. مـوجودات در نظام هستى ، از نظر قابليت ها و امكان فيض گيرى از مبداء هستى بـا يكديگر متفاوتند. هر موجودى در هر مرتبه اى هست ، از نظر قابليت استفاضه ، على الاطلاق اسـت . بـه هـر مـوجـودى آنـچـه را بـرايـش مـمـكـن اسـت از وجـود و كـمـال وجـود، اعـطـا مـى كـنـد و امـساك نمى كند. ظلم ، يعنى منع فيض و امساك وجود از وجودى كه استحقاق دارد.
بـنـابراين ، عدالت ، معنايى جز (برابرى ) ندارد و آنچه در تعبيرهاى گوناگون و متنوع آمده است ، در حقيقت بيان موارد، مصاديق و جلوه هاى مختلف همان حقيقت واحد است . ولى بايد توجه داشت كـه ايـن بـرابـرى به معناى نبود تبعيض و تفاوت ميان اشيا و اشخاص نيست ، بلكه به معناى (معادل ) است ؛ يعنى برابرى حقيقى و انطباق واقعى چيزى با چيز ديگر.
تـوضـيـح آن كه عدل و عدالت ، فرع بر قانون ، موازين ، چارچوب تعيين شده و مقررات است ؛ بـه عـبـارت ديـگـر، مـوازيـن و مـقـررات ، بـسـتـر جـريـان عـدالتـنـد. مـفـهـوم عـدل در جـايـى تـحـقـق دارد كـه قـانـونـى در مـيـان بـاشـد. اسـاسـاً عـدل چـيـزى جـز اِعـْمال قانون نيست . اين قانون ، گاهى در حوزه تكوين است و گاهى در عرصه تشريع و اجتماعات بشرى . قانون ، همواره به بيان بايستگى ها مى پردازد و چيزى كه بايد بـاشد؛ يعنى تعيين حق مى كند. عدالت به معناى تحقق سنت هاى تكوينى ، رعايت قانون ، اعطاى حـق و انـجـام آن چـيـز اسـت كـه بـايـسـتـه اسـت . وقـتـى مـى گـويـيـم : (عـدل بـه مـعـنـاى بـرابـر اسـت )، يـعنى انطباق حقيقى چيزى با چيز ديگر، انجام عملى برابر قـانـون (تـكـويـنى يا تشريعى )، معادل حق و مساوى آنچه بايد باشد؛ نه برابرى به معناى نبود تفاوت و يكسانى على الاطلاق امور.
بـنابراين آنچه درباره عدل گفته شد شامل مفهوم عدالت در حوزه تكوين (آفرينش و نظام هستى )، عرصه نفس آدمى (اخلاق ) و حيطه اجتماعات بشرى (عدالت اجتماعى ، حقوق و فقه ) مى گردد.
عدالت در قانون اساسى : قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران ، كه مظهر فرهنگ و ارزش هاى اسلامى در اداره جامعه است ، به فراوانى ، موضوع عدالت را مورد توجه و تاءكيد قرار داده و نـسـبت به پرهيز از ظلم و تعدّى به حدود و حقوق مردم هشدار داده است . در اين جا به بخش هايى از قانون اساسى ، كه به مباحث عدل و ظلم پرداخته است اشاره مى كنيم :
مقدمه قانون اساسى ، با آيه 26 سوره حديد آغاز مى شود كه مى فرمايد:
(لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ اَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ)
در بخشى از مقدّمه ، كه به شيوه حكومت در اسلام اشاره دارد، آمده است :
بـنـابـرايـن ، نـظـارت دقـيـق و جـدى از نـاحـيـه اسـلام شـنـاسـان عادل و پرهيزگار و متعهد (فقهاى عادل )، امرى محتوم و ضرورى است .
در بخش ديگرى از مقدّمه ، كه (قضاء در قانون اساسى ) نام گرفته ، آمده است :
ازايـن رو، ايـجـاد سـيـسـتـم قـضـايـى بـر پـايـه عـدل اسـلامـى و متشكل از قضات عادل و آشنا به ضوابط دقيق دينى ، پيش بينى شده است .
در بخش (قوّه مجريه ) آمده است :
قـوه مـجـريـه به دليل اهميت ويژه اى كه در رابطه با اجراى احكام و مقررات اسلامى به منظور رسـيـدن بـه روابـط و مـنـاسـبـات عـادلانه حاكم بر جامعه دارد... بايستى راهگشاى ايجاد جامعه اسلامى باشد.
در (اصل اوّل ) مى خوانيم :
حـكـومـت ايـران ، جـمهورى اسلامى است كه ملت ايران براساس اعتقاد ديرينه اش به حكومت حق و عدل قرآن ... به آن راءى مثبت داد.
در (اصل دوم ) آمده است :
جمهورى اسلامى ، نظامى است بر پايه ايمان به :
1 ـ ...
4 ـ عدل خدا در خلقت و تشريع
كه از راه :
الف ـ ...
ج ـ نـفـى هـرگـونـه سـتـم گـرى و سـتـم كـشـى و سـلطـه گـرى و سـلطـه پـذيـرى ، قـسط و عدل و استقلال سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و همبستگى ملى را تاءمين مى كند.
در (اصل سوم ) آمده است :
دولت جـمـهـورى اسـلامـى ايـران مـوظـف اسـت بـراى نـيـل بـه اهـداف مـذكـور در اصل دوم ، همه امكانات خود را براى امور زير به كار برد:
1 ـ ...
9 ـ رفع تبعيضات ناروا و ايجاد امكانات عادلانه براى همه ، در تمام زمينه هاى مادى و معنوى .
10 ـ ...
12 ـ پى ريزى اقتصاد صحيح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامى ...
14 ـ تاءمين حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ايجاد امنيت قضايى عادلانه براى همه و تساوى عموم در برابر قانون .
در (اصل چهاردهم ) آمده است :
دولت جـمـهـورى اسـلامـى ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غير مسلمان ، با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامى عمل نمايند و حقوق انسانى آنان را رعايت كنند.
در (اصل چهلم ) مى گويد:
هـيـچـكـس نـمى تواند اِعمال حق خويش را وسيله اضرار به غير يا تجاوز به منافع عمومى قرار دهد.
در (اصل چهل و هشتم ) آمده است :
در بـهـره بـردارى از مـنـابـع طـبـيـعـى و اسـتـفـاده از درآمـدهـاى مـلّى در سطح استانها و توزيع فعاليتهاى اقتصادى ميان استانها و مناطق مختلف كشور، بايد تبعيض در كار نباشد.
در (اصل شصت و يكم ) آمده است :
اِعـمـال قـوه قـضـائيـه بـوسـيـله دادگـاهـهـاى دادگـسـتـرى اسـت كـه بـايـد طـبـق مـوازين اسلامى تـشـكيل شود و به حل و فصل دعاوى و حفظ حقوق عمومى و گسترش و اجراى عدالت و اقامه حدود الهى بپردازد.
در (اصل يك صد و يكم ) آمده است :
بـه مـنظور جلوگيرى از تبعيض و جلب همكارى در تهيه برنامه هاى عمرانى و... شوراى عالى استانها مركب از نمايندگان شوراهاى استانها تشكيل مى شود.
اسلام و عدالت زمامداران : اسلام ، كه دين سياست و عدالت است ، درباره عدالت زمامداران ، سخن بـسـيـار دارد. مـبـالغـه نـيـست اگر بگوييم كه اسلام درباره زمامداران بر چيزى چون (عدالت ) تاءكيد نكرده است . اصل عدالت ، (اصل الاصول ) مديريت اسلامى است . اگر زمامدارى به اجرا و اِعـمـال عـدالت تـوفـيـق يـابـد، بـه مـهمترين عامل موفقيت ، سعادت و جلب خشنودى خداوند دست يـافـته است . در اين جا با استناد به منابع اسلامى ، به تبيين اهميّت عدالت براى زمامداران و اهتمام پيشوايان دينى (ع )به تحقق اين مهم مى پردازيم :
رسول اكرم (ص ):
(عَدْلُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعينَ سَنَةً قِيامِ لَيْلِها وَ صِيامِ نَهارِها وَ جَوْرُ ساعَةٍ فى حُكْمٍ اَشَدُّ وَ اَعْظَمُ عِنْدَاللّهِ مِنْ مَعاصى سِتّينَ سَنَةً)
يـك ساعت عدالت ، بهتر از هفتاد سال عبادت است كه شب هايش تواءم با عبادت باشد و روزهايش بـه روزه بـگـذرد. و گـنـاه يـك سـاعـت سـتـم ، نـزد خـداونـد بـزرگـتـر اسـت از گـنـاه شـصـت سال معصيت .
امام على (ع )در فرمانش به مالك اشتر مى فرمايد:
(وَ اِنَّ اَفْضَلَ قُرَّةَ عَيْنِ الْوُلاةِ اسْتِقامَةُ الْعَدْلِ فِى الْبِلادِ)
بهترين روشنايى چشم زمامداران ، عدالت در شهرهاست .
امام سجّاد(ع )در اثر جاويدان خويش ، رساله حقوق ، درباره حق مردم بر زمامداران مى فرمايد:
(وَ اَمـّا حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالسُّلْطانِ فَاَنْ تَعْلَمَ اَنَّهُمْ صارُوا رَعِيَّتَكَ لِضَعْفِهِمْ وَ قُوَّتِكَ فَيَجِبُ اَنْ تَعْدِلَ فيهِمْ وَ تَكُونَ لَهُمْ كَالْوالِدِ الرَّحيمِ)
و امّا حق رعيت به سلطان اين است كه بدانى آنان به واسطه ناتوانى شان و توانايى تو، در سـرپـرسـتـى تـوانـد. پس بر تو است كه در برابر آنان به عدالت رفتار كنى و برايشان همچون پدرى مهربان باشى .
3 ـ امام صادق (ع )مى فرمايد:
خـداونـد سـه كـس را بـدون حـسـاب وارد بـهـشـت مـى كـنـد... : زمـامـدار عـادل و تاجر راستگو و پيرمردى كه عمرش را در اطاعت خداوند صرف كرده باشد. و امّا آن سه كـس كـه بـدون حـسـاب وارد دوزخ مـى شـونـد: پـيـشـواى سـتـمـگـر و تـاجـر دروغـگـو و پيرمرد زناكار .
قـلمرو عدالت زمامداران : همه ميادين و حوزه هاى تدبير، وظايف و فعاليت هاى مديران و زمامداران ، از طـراحـى و بـرنـامـه ريـزى تـا نـظـارت ، قـلمـرو اِعمال اصل عدالت به شمار مى آيند.
عـدالت بـايـد بـراى دوسـت و دشـمـن ، قـوى و ضـعـيـف ، و ريـيـس و مـرئوس ، اجـرا و اِعمال شود. رعايت مساوات و نفى تبعيض ، به معناى برابرى همه مردم در برابر قانون است .
پـيـشـوايـان مـعـصـوم (ع )، دربـاره اجـراى حـق و عـدل براى همه مردم و همسانى آنان در برابر قوانين و مقررات ، با حساسيت و تاءكيد فراوان ، سخن گفته اند:
امام على (ع )به مالك اشتر فرمود:
(وَ اَلْزِمِ الْحـَقَّ مـَنْ لَزِمـَهُ مـِنَ الْقـَريـبِ وَالْبـَعيدِ وَ كُنْ فى ذلِكَ صابِراً مُحْتَسِباً، واقِعاً ذلِكَ مِنْ قـَرابـَتـِكَ وَ خـاصَّتـِكَ حـَيـْثُ وَقـَعَ، وَابـْتَغِ عاقِبَتَهُ بِما يَثْقُلُ عَلَيْكَ مِنْهُ، فَاِنَّ مَغَبَّةَ ذلِكَ مَحْمُودَةٌ)
و حـق را بـراى هر كس كه شايسته است ، از نزديك و دور اجرا كن و در اين كار شكيبا باش و خدا را در نـظـر بگير؛ اگر چه اجراى حق ، به نزديكان و خويشان تو زيان برساند و همواره به عاقبت اجراى حق با همه سنگينى و دشوارى اش ، بنگر، كه پايانش پسنديده و فرخنده است .
از امام صادق (ع )نقل است كه فرمود:
امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع )بـه عـمـر بـن خـطـّاب فـرمـود: (سـه چـيـز اسـت كـه اگـر آن هـا را در عـمـل مـراعـات كـنـى ، تـو را از ديـگر امور كفايت مى كنند و اگر آن ها را ترك كنى ، ديگر امور سودى برايت ندارند. آن سه چيز عبارتند از:
اجـراى قـانـون و مـقـررات بـراى نـزديـك و دور؛ و حـكـم بـه كـتـاب خـدا در حال خشنودى و خشم ؛ و تقسيم بيت المال به عدالت ميان سرخ و سياه .
در اين جا به چند عرصه اعمال عدالت اشاره مى كنيم :
الف ـ عـدالت در روابـط اجـتـمـاعـى : مـديـران و زمامداران در حيطه مديريت خويش ، با همكاران و مرئوسين از درون و باارباب رجوع ازبيرون سازمان ، مرتبط هستند. بى ترديد، يكى ديگر از عرصه هاى مهم اِعمال اصل عدالت ، عدالت ورزى مديران در ارتباطات و مناسبات درون سازمانى و بـرون سازمانى است . عدالت در تشويق و تنبيه كارگزاران ، عدالت در واگذارى مسؤ وليت ها و تفويض اختيارات ، عدالت در عزل و نصب ها و سرانجام ، عدالت در پذيرش ، ملاقات ، گفت و گو و گره گشايى از امور ارباب رجوع و مردم لازم است .
امام على (ع )در نامه اش به محمد بن ابى بكر ـ هنگامى كه او را والى مصر مى فرمايد ـ فرمان مى دهد كه در حقّ مردم ، مساوات را در نگاه كردن به آنان نيز مراعات كند:
(وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِى اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ)
و به مساوات و برابرى بدانان بنگر.
آن گاه استدلال مى فرمايد كه :
تـا بـزرگـان [صاحبان جاه و مال ] به واسطه ستم تو، در راه منافع خود طمع نكنند و ضعيفان از عدالت تو ماءيوس نگردند.
هم ايشان به مالك اشتر مى فرمايد كه در ارج گذارى تلاش ها و خدمات اشخاص و دادن پاداش بـه آنـان ، حـق را فـرونـگـذارد و شـهرت و گمنامى كارگزاران و تلاشگران ، موجب ارزيابى نادرست از خدمات آنان نگردد:
پـس رنـج و تـلاش هـر كـس را بـه حـساب خودش بگذار، و زحمات هيچ كس را به حساب ديگرى مـگـذار، و ارزش كـارش را كـمـتـر از آنـچـه هست مشمار، و هرگز بزرگى و موقعيت شخصى موجب نـشود كه كار كوچك او را بزرگ بشمارى و همچنين موقعيت حقير و پَست كسى موجب نشود كه كار بزرگ او را كوچك به حساب آورى .
امام خمينى (ره )درباره لزوم رفتار عادلانه مسؤ ولان با مردم ، مى فرمايد:
بـايـد فـرق بـاشـد مـا بـيـن دولتـى كـه مـى گـويد من دولت اسلامى هستم با دولت هايى كه طاغوتى هستند. يك فرقش هم اين است كه عنايت شما فرماندارها يا خدمتگزاران به خلق ، به اين طـبـقـه ضـعيف بيشتر باشد تا طبقه بالا. مبادا يك وقتى يك نفر آدمى كه مثلاً متمكّن است و چيزدار است و با يك نفر آدم ضعيف ، او را با آنكه آن يكى بايد جلو باشد، او را جلو بيندازيد. من نمى گـويـم آن يـكـى را جـلو بيندازيد، مى گويم عدالت بايد باشد. البته در يك فرماندارى كه به آن احتياج دارند، نمى تواند همه را يكدفعه بپذيرد، لكن روى عدالت باشد كه آن آدمى كه ضـعـيـف اسـت هـم بپذيريد، آن يكى هم كه غير ضعيف است ، او را هم بپذيريد. حضرت امير سلام الله عـليـه در يـك مـحاكمه اى كه ما بين آن وقتى بود كه خليفة الله بود و خليفه مسلمين بود و قـضـات ـ را ـ هـم خـودش تـعـيـين مى كرد، يك محاكمه اى بود بين حضرت امير و يك نفر غير مسلم (يهودى ظاهراً بود) و قاضى خواست حضرت را، وقتى كه رفت ، تشريف بردند، آنطور است كه بـا كـنيه ، اسم حضرت را برد، گفت : نه ، حق ندارى ، بايد مساوى باشيم ، در نشستن مساوى ، در همه چيز مساوى .
ب ـ عـدالت در قـضـاوت : از ديـگـر عـرصـه هـاى مـهـم اعـمـال اصـل عـدالت ، قضاوت است . عرصه قضاوت براى عدالت ورزى زمامداران ، منحصر به قضاوت مصطلح در دستگاه هاى قضايى نيست ، بلكه هرگونه داورى و اعلام راءى و نظريه در تعيين حدود و حقوق و حل و فصل دعاوى و مناقشات همكاران ، افراد مردم و ارباب رجوع با زمامدار را شامل مى شود.
قرآن كريم ، در آيات متعددى به لزوم عدالت قضايى از سوى حكمرانان ، تاءكيد فرموده است :
(... وَ اِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ اَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ اِنَّ اللّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ)
و هنگامى كه ميان مردم حكم [قضاوت ] مى كنيد، به عدالت حكم كنيد. خداوند اندرزهاى خوبى به شما مى دهد.
در حـديثى آمده است كه دو كودك خردسال ، هر يك خطى نوشته بودند و نزد امام مجتبى (ع )آمدند تـا حـضـرت داورى كـنـد كـه كـدام يـك از دو خـط نيكوتر است . پدر بزرگوار ايشان كه متوجّه موضوع شده بود، فرمود:
فـرزنـدم ، خـوب بـنـگـر كـه چـگـونـه حـكـم مـى كـنـى ؛ زيـرا ايـن عـمـل خـود قـضـاوتـى اسـت و خـداونـد در روز قـيـامـت دربـاره آن از تـو پـرسـش مـى فرمايد.
در خبر است كه پيامبر اسلام (ص )به على (ع )فرمود:
بـين طرفين نزاع ـ كه براى داورى نزد تو مى آيند ـ حتى در نگاه كردن و چگونگى سخن گفتن نيز به مساوات و عدالت رفتار كن .
عـرصـه ديـگـر عـدالت ورزى زمـامـداران ، (امـوال عـمـومـى ) ـ يـا بـيـت المـال ـ اسـت . در تـقـسـيـم و تـوزيع آن ها و بهره ورى سازمان و مردم از آن ها، مساوات و عدالت بايد رعايت شود و كسى امكان و زمينه انباشت ثروت به صورت ظالمانه و نامشروع را نيابد.
بيت المال در حوزه زمامدارى و مديريت ، مصاديق و چهره هاى متنوعى دارد: نيروى انسانى ، امكانات و امـوال . بـه كـارگـيـرى و مـصـرف مـنـابـع انـسـانـى و مـادى از بـيـت المـال بـه صـورت غير مفيد و كم بهره ، مسرفانه و افراطى ، حاتم بخشى و وسيله اى براى خودنمايى و سرانجام خرج تشريفات زايد كردن ، ظلم به شمار مى آيد.
در ايـن جـا به شواهد و اسنادى توجه مى كنيم كه نشانگر حساسيت و اهتمام معصومين (ع )به بيت المال است :
(امـام عـلى (ع )هـنگامى كه از مسؤ وليت خويش ـ به عنوان زمامدار و حاكم ـ در برابر جامعه سخن مـى گـويـد، از جـمـله مـى فـرمـايـد كـه مـسـؤ وليـت مـن در بـرابـر شـمـا ايـن اسـت كـه بـيـت المـال را بـه گـونـه اى عـادلانـه تـقـسـيم كنم و حق هر كس را عادلانه بپردازم و از اين سرمايه عمومى كه متعلّق به همه مردم است ، حراست كنم :
(اَيُّهـَا النـّاسُ اِنَّ لى عـَلَيـْكـُمْ حـَقـّاً وَ لَكـُمْ عـَلَىَّ حـَقُّ، فـَاَمـّا حـَقُّكـُمْ عـَلَىَّ... تـَوْفـيـرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ)
اى مـردم ! مـرا بـر شـمـا حـقـى و شـما را بر من حقى است . امّا حقى كه شما بر من داريد... حفظ و تقسيم درست غنيمت و حقوق شماست .
آن حـضـرت ، دربـاره ثـروت هـاى بـادآورده و سـوء اسـتـفـاده كـنـنـدگـان از بـيـت المال مى فرمايد:
(وَاللّهِ لَوْ وَجـَدْتـُهُ قـَدْ تـُزُوِّجَ بـِهِ النِّسـاءُ وَ مـُلِكَ بِهِ الاِْمآءُ لَرَدَدْتُهُ، فَاِنَّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ اَضْيَقُ).
سوگند به خدا كه اگر (بخشش هاى عثمان را) بيابم ، به مالك آن بازمى گردانم ، اگر چه ازآن ، زن هـايـى شـوهـر داده و كـنـيـزانـى خـريـده بـاشـنـد؛ زيـرا در عـدل و درسـتـى ، وسـعـت و گـشـايـش اسـت و كـسـى كـه بـر او، عدل گران و تنگ آيد، جور و ستم تنگتر و گرانتر مى آيد.
هم ايشان در فرمانش به مالك اشتر فرموده است :
زمـامـداران را نـزديـكـان و خـويـشـانـى اسـت كـه بـه خـودسـرى و گـردنكشى و درازدستى [به مـال مـردم ] و بـى انصافى در خريد و فروش خو گرفته اند. ريشه و اساس آنان را با قطع مـوجـبـات آن اعـمـال زشـت ، بـرانـداز، و به كسى از اطرافيان و خويشاوندانت زمينى واگذار مكن .
و در جايى ديگر از آن فرمان ، به مالك مى فرمايد:
(وَ اِيّاكَ وَالاِْسْتِئْثارَ بِمَا النّاسُ فيهِ اءُسْوَةٌ)
مبادا چيزى را كه همه مردم به طور مساوى در آن سهم دارند، به خود اختصاص دهى .
ج ـ عـدالت در قـانونگذارى : مديران و زمامداران بايد در اجراى قانون ، به عدالت روند و به طـبـقـه و صـنـف و گـروهـى خـاص نـظـر نـكـنـنـد. هـمـچـنـيـن ، در تـنـظـيـم قـانـون و جعل مقررات و تعيين الزامات و اختيارات مديريتى و سازمانى ، بايد عادلانه رفتار كنند.
مـوضـوع عـدالت در قـانـونگذارى ، يكى از عرصه هاى مهم در عدالت ورزى زمامداران و مديران اسـت و بـه يـك مـعـنـا، بـر ديـگـر عـرصه هاى اِعمال عدالت مقدم است . قانون ، روابط و رفتار عـادلانـه را مـيـان زمـامـداران و مردم ، رييسان و مرئوسان و نيز مرئوسان با يكديگر در سطوخ مختلف سازمانى تعريف و تبيين مى كند و موجب تثبيت و سرانجام ، تحكيم عدالت در نظام جامعه و مديريت مى گردد.
منتسكيو مى گويد:
قـانـونگذار بايد همواره رعايت اعتدال را در وضع قوانين بنمايد، حتى گمان مى كنم نوشتن اين كـتـاب بـراى اثـبـات هـمـيـن مـوضوع است ، زيرا مصالح سياسى و اخلاقى همواره بين افراط و تـفـريـط و در سـر حـد اعتدال قرار گرفته است . مثلاً تشريفات قانونى ، براى اينكه عدالت آزادانه صورت بگيرد، براى تشكيل يك پرونده لازم است ، ولى اين تشريفات نبايد آنقدر زياد باشد كه با روحيه و منظور قانونگذار منافات داشته باشد.
پـرسـش مـهـمّ ايـن اسـت كه قانون عادلانه چگونه بايد باشد؟ قانون عادلانه ، داراى ويژگى هايى است كه مهم ترين آن ها ب