next page

fehrest page

back page

بخش اوّل : اهانت عهد عتيق به حضرت هارون (عليه السلام )
عهد عتيق با اينكه كتاب مقدس يهود محسوب مى شود - به مقام شامخ انبياء مانند حضرت هارون اهانت نموده و مى گويد:
(چون قوم ديدند كه موسى در فرود آمدن از كوه تاءخير نمود، قوم نزد هارون جمع شده ، وى را گفتند: برخيز و براى ما خدايان بساز كه پيش روى ما بخرامند؛ زيرا اين مرد موسى كه ما را از زمين مصر بيرون آورد نمى دانيم او را چه شده است هارون به ايشان گفت : گوشواره هاى طلا را كه در گوش ‍ زنان و پسران و دختران شما است ، بيرون كرده ، نزد من آوريد پس تمامى قوم گوشواره هاى زرين را كه در گوش هاى ايشان بود بيرون كرده ، نزد هارون آوردند و آنها را از دست ايشان گرفته و با قلم نقش كرد و از آن گوساله ريخته شده ساخت ايشان گفتند: اى اسرائيل اين خدايان تو مى باشند كه تو را از زمين مصر بيرون آوردند و چون هارون اين را بديد (مذبحى ) پيش آنان بنا كرد و هارون ندا در داده فردا (عيد يهوه ) مى باشد و بامدادان برخاستند، قربانى هاى سوختى گذرانيدند و هداياى سلاميت آوردند و قوم براى نوشيدن نشستند و به جهت لعب بر پا شدند).(27)
از آنچه خوانديد آگاه شديد كه كتاب مذهبى يهود كه رهبر ايمانى و اخلاقى آنهاست تا چه اندازه مورد دستبرد نااهلان شده ، حتّى فرستاده خدا را به شرك و بت پرستى نسبت مى دهد! با اينكه هارون را در جاى ديگر (عهد عتيق )، برادر اصلى موسى و شريك در نبوت او معرفى مى كند.(28)
امّا قرآن مجيد كه ابدا تحريف و تغيير در او راه نيافته مى فرمايد: (و اذكر فى الكتاب موسى انه كان مخلصا و كان رسولا نبيا) ) (29) و (و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون نبيا. ) (30)
(و ياد كن در كتاب خود شرح حال موسى را كه او بنده اى با اخلاص و رسولى بزرگ و مبعوث به پيغمبرى بر خلق بود) و از لطف و مرحمتى كه داشتيم به برادرش هارون نيز مقام نبوت عطا كرديم .
هارون تنها پيامبرى نيست كه در عهد عتيق مورد تهمت و اهانت واقع شده ؛ بلكه به شكل و نوع ديگر فرستادگان الهى تهمت زده اند. كه در آخر اين بخش مطالعه مى كنند.
بخش اوّل : اعدام گوساله پرستان
موسى بن عمران (عليه السلام ) از اين پيش آمد سخت ناراحت بود و هر ساعت در انتظار نزول وحى الهى به سر مى برد و مرتب دعا مى فرمود، و براى خود و برادر بى گناهش از درگاه خدا طلب آمرزش مى كرد تا اينكه وحى از جانب خدا آمد كه : اى موسى ! تمام بنى اسرائيل گناه كارند و بايد كيفر كردار ناپسند خود را هر چه زودتر ببينند!
اين عمل زشت ، توبه و بازگشتى ندارد؛ جز اينكه گوساله پرستان بدست اقوام موحد خود اعدام شوند - موسى بن عمران (عليه السلام ) از خدا خواست تا بداند موحدين چه تقصير دارند و چرا بايد برادران و اقوام خويش را بكشند؟ جواب شنيد: چون خدا پرستان ، كفر بت پرستان را مشاهده كرده و فرستاده ما (هارون ) (عليه السلام ) را كه ننموده ؛ لذا آنها بدين سبب ، بايد عقوبت خود را ببينند.
موسى بن عمران (عليه السلام ) خيمه اى در بيابان بپا كرد و محاكمه صحرايى تشكيل داد؛ ابتدا پيروان (سامرى ) و گروندگان گوساله را فراخواند، پس از بازجويى كامل ، آنها را در يك صف واداشت ؛ گوساله پرستان از كرده خود پشيمان شده و سر خجلت به زير داشتند. از طرفى اقوام غم زده آنها، با نگاهى كه حاكى از تاءسف و تاءثر شديد بود به امر موسى (عليه السلام ) در صف مقابل قرار گرفتند. در دست هر كدام از موحدين شمشير برّان داده شد. هواى بيابان سينا بى نهايت گرم بود؛ آفتاب به شدت مى تابيد؛ زنان و فرزندان محكومين اشك حسرت مى ريختند؛ وساطت و شفاعت آنها سودى نداشت .
حضرت موسى (عليه السلام ) آن روز غضب كرده بود؛ پس از آنكه صف ها بسته شد، گوساله پرستان محكوم ، سر و پاى برهنه روى خاك گرم نشسته و اقوام موحد آنان با لباس رزم در حال آماده باش منتظر فرمان بودند.
موسى (عليه السلام ) بين دو صف قرار گرفت و به فرمان الهى پرونده محكومين را به اين بيان قرائت كرد:
(يا قوم انكم ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم فتاب عليكم انه هو التواب الرحيم . ) (31)
(اى قوم من ! شما محققا ظلم به نفس خود كرديد كه گوساله پرستى اختيار نموديد؛ پس توبه كنيد به سوى خدا و به كيفر جهالت خود به كشتن يكديگر تيغ بركشيد، اين در پيشگاه خدا بهترين كفاره عمل شماست و توبه شما را پذيرفت كه خدا توبه پذير و مهربان است ).
روز روشن در نظر تماشاچيان تيره و تاريك شد؛ فرمان آتش صادر گرديد! خون مثل سيل صفحه بيابان را فرا گرفت و محكومين همه هلاك گرديدند! از سامرى و پيروانش كسى باقى نماند هارون چون وظيفه خود را به حدّ كمال رسانده بود در كنارى ايستاد و در هيچكدام از صف هاى محكومين و موحدين داخل نشد. در اين زمينه عهد عتيق مى گويد:
(موسى به هارون گفت اين قوم به تو چه كرده بودند كه گناه عظيمى برايشان آوردى .
هارون گفت : خشم آقايم افروخته نشود تو اين قوم را مى شناسى كه مايل به بدى مى باشند به من گفتند: براى ما خدايان بساز كه پيش روى ما به خرامند؛ زيرا كه اين مرد (موسى ) كه ما را از زمين مصر بيرون آورده است نمى دانم او را چه شده بديشان گفتم : هر كه را طلا باشد آن را بيرون كند پس به من دادند و آن را در آتش انداختم و اين گوساله بيرون آمد).(32)
عهد عتيق جريان كشتن محكومين را بدست خدا پرستان و تعداد آنان را تا (3000) نفر بيان مى كند و مى گويد:
(خداوند قوم را مبتلا ساخت ؛ زيرا گوساله اى را كه هارون ساخته بود پرستيدند).(33)
امّا، قرآن مجيد در آياتى ، هارون (عليه السلام ) را به بزرگى و نبوت ياد نموده و در خصوص انجام وظيفه اش مى گويد:
(و لقد قال هارون من قبل يا قوم انما فتنتم به و ان ربكم الرحمن فاتبعونى و اءطيعوا اءمرى . ) (34)
(و هارون پيش از آنكه موسى باز آيد گفت : اى قوم به هوش باشيد كه اين گوساله اسباب فتنه و امتحان شما گرديد و محققا (بدانيد) كه آفريننده شما خداى مهربان است پس شما پيرو من شويد و امر مرا فرمان بريد).
و لذا موسى (عليه السلام ) در دعا عرض مى كرد (رب اغفرلى و لا خى و اءدخلنا فى رحمتك و اءنت اءرحم الراحمين . ) (35)
(پروردگارا! من و برادرم را بيامرز و در جوار رحمت خود درآور. تو بهترين و مهربان ترين رحم كنندگان هستى .
اين پيشامدها براى بنى اسرائيل حكايت از روحيه نژادى آنان مى كند و به همين جهت براى توبيخ روشن يهود در صدر اسلام همان خطاب را قرآن مجيد تجديد كرد و فرمود:
(و لقد جاءكم موسى بالبينات ثم اتخذتم العجل من بعده و اءنتم ظالمون . (36) )
(و هر آينه موسى براى شما معجزاتى آورد آشكار، آنگاه شما گوساله پرستى اختيار كرديد كه سخت نابكار و ستمگر مردميد
گرچه خطاب آسمانى در صدر اسلام به يهوديان مدينه بوده . امّا اين نسبت قديمى براى يهوديان هميشه صحيح است ؛ زيرا گوساله طلائين آن روز، اكنون به صورت سلاح و سرمايه به فلسطين سرازير مى شود.
ملت برگزيده ابرقدرت هاى غرب ، يعنى يهوديان امروز به جاى خدا، پول مى پرستند و از شعار (صهيونيسم ) پيروى مى كنند!!
بخش اوّل : عهد عتيق و معرفى بنى اسرائيليان
قبائل دوازده گانه بنى اسرائيل كه بالغ بر 603550 نفر بودند (37) در هر آبادى كه منزل مى كردند دسته ، دسته از آنان براى رفع حوائج و روزمره خود با مردم و قريه ها تماس مى گرفتند؛ لذا بر اثر ضعف ايمان و عدم ثبات در توحيد به روش دوگانه پرستى اظهار علاقه مى نمودند.
حضرت موسى (عليه السلام ) در هر منزل از آبادى ها، مقدارى دورتر فرود مى آمد و رفت و آمد بنى اسرائيل را تحت نظر مى گرفت و كنترل مى كرد و صريحا مى فرمود: كسى حق ندارد با بت پرستان بيش از احتياجات ضرورى تماس بگيرد، و معاشرت با آنها ممنوع بود. در عين حال عهد عتيق يكى از منازل بين راه را به نام (شطيم ) (38) اسم برده ، و از روش زشت بنى اسرائيل چنين حكايت مى كند:
(اسرائيل ) در (شطيم ) اقامت نمودند و قوم با دختران (مواب ) زنا كردند زيرا كه ايشان قوم را به قربانى هاى خدايان خود دعوت نمودند پس ‍ قوم مى خوردند و به خدايان ايشان سجده مى نمودند و اسرائيل به (بعل فغور) (39) ملحق شدند و غضب خداوند بر اسرائيل افروخته شد و خداوند به موسى گفت كه تمامى رؤ ساى قوم را گرفته ، ايشان را براى خداوند پيش از آفتاب بدار بكش تا شدت خشم خداوند از اسرائيل برگردد و موسى به داوران اسرائيل گفت كه هر يكى از شما كسان خود را كه به (بعل فغور) ملحق شدند بكشيد).(40)
و بر اثر غضب خداوند، (ميكروب وبا) بر ايشان مسلط شد و (آنانكه از وبا مردند بيست و چهار هزار نفر بودند.)(41)
شطيم آخرين منزلى بود كه بنى اسرائيل در آن مسكن گزيدند و عهد عتيق بيش از چند جمله وضع بنى اسرائيل را بيان نكرده و همين اندازه براى نمونه كفايت مى كند كه خوانندگان عزيز بدانند روح دوگانه پرستى از دير زمان در ميان اين قوم پديد آمده و آثارش تا امروز باقى است .
بخش اوّل : رحلت حضرت موسى (ع ) در بيابان
در حوالى كنعان بنى اسرائيل بيشتر از منازل ديگر با اجانب تماس داشتند، در اثر آميزش با قبايل (مرى ها) به جنايت زشت تر دست زده و اين خود سبب مى شد كه روح جهاد و فداكارى در آنها ضعيف شود؛ لذا موقعى كه حضرت موسى (عليه السلام ) مى خواست به امر الهى با مردم كنعان به جنگند تا شايد بنى اسرائيل از بيابان گردى نجات يابند و دين خدا قوت بگيرد. متاءسفانه نصايح او اثر نداشت ؛ زيرا ملتى كه ايمان راسخ ندارد و با شهوترانى انس گرفته باشد. طبيعى است كه بناى مخالفت را گذاشته ، و اظهار ضعف و ناتوانى كند.
امّا، چون جهاد يكى از مقدس ترين هدف هاى پيامبران بوده ؛ هنگامى كه فرستادگان الهى ماءمور به جهاد مى شدند بدون كوچكترين تاءمل مى كوشند تا به هدف نزديك شده و با مخالفين مبارزه كنند.
- موسى بن عمران (عليه السلام ) قبل از هر كار، جمعى را با (يوشع بن نون و كاليب بن يفنّه ) به عنوان بازرسى به طرف اراضى كنعان فرستاد و به آنها فرمود: به شهرها و روستاهاى نزديك و دور برويد و از وضع آب و هوا و ميزان قدرت مردمش بازجويى به عمل آورده و باز گرديد.
فرستادگان موسى (عليه السلام ) مدت چهل روز دنبال ماءموريت رفته بودند؛ پس از بازگشت به اين نحو گزارش دادند.
(از شطيم به بيابان سين رفتيم و از آنجا به وادى (رحوب ) رسيديم ؛ سپس ‍ به (حبرون ) وارد شديم و در اطراف آنجا مطالعه نموديم ، وضع آب و هوا بسيار خوب و از هر جهت جاى زندگى است ؛ حتّى از ميوه هاى آنجا نيز آورده ايم ، امّا، مردمانى زورمند و قوى پنجه و بلند قامت در آن ساكنند كه بنام (عمالقه ) معروفند؛ و در قسمت جنوبى ارض كنعان زندگى مى كنند؛ و قبائل (حتّيان و آموريان و يبوسيان ) (42) در كوهستان ساكنند و كنعانيان اصلى ، سواحل درياى اردن را منصرف اند؛ و مذهب آنها بت پرستى است ).
حضرت موسى (عليه السلام ) پس از گزارشات آنها به خيمه اجتماع رفت و سران قوم را طلبيد و به آنها فرمود: خداوند خاك كنعان و فلسطين را به نام شما نوشته است كوشش كنيد تا آنجا را فتح كنيد.
مردم وحشت زده يهود، در جواب گفتند: در اين بلاد مردمى قوى دست و ستمگر زندگى مى كنند و ما قدرت مقاومت در برابر آنها را نداريم . فقط يوشع بن نون و كاليب دو مؤ من فداكار بودند كه دعوت وى را پذيرا شدند، و گاهى هم مى گفتند: اى موسى تو و خدايت برويد كارزار كنيد، ما در اين بيابان مى مانيم .(43)
عهد عتيق هم از زبان آنها نقل مى كند:
(ما نمى توانيم با عمالقه مقابله كنيم زيرا ايشان از ما قوى ترند در آنجا جباران بنى عناق را ديديم كه اولاد جبارانند و قوم در آن شب مى گريستند و بر موسى و هارون همهمه كردند و بايشان گفتند: اى كاش در مصر بوديم يا در اين صحرا وفات مى يافتيم ؛ چرا خداوند ما را به اين سرزمين آورد؟ به يك ديگر مى گفتند سردارى براى خود انتخاب كنيم و به مصر باز گرديم ، موسى و هارون و يوشع و كاليب در حضور قوم جامه هاى خود را دريدند و هر چه قوم را نصيحت كردند فائده نبخشيد).(44)
حضرت موسى بن عمران (عليه السلام ) با كمال تاءسف و تاءثر از اين وضع ، به سوى خدا توجه كرد و فرمود: پروردگارا! مواعظ من در آنها اثرى ندارد و غير از خود و برادرم مالك كسى نيستم ، بارالها! بين ما و مردم فاسق جدايى بينداز. (45) خطاب آمد كه موسى اندوهگين مباش عمر تو به آخر رسيده ، و در جوار رحمت حق جا دارى رسالت تو تمام شد؛ و كيفر آنها آن است كه چهل سال در بيابان باشند و به حالت پريشانى و سرگردانى بسر برند.
موسى بن عمران (عليه السلام ) مدت 120 سال عمر كرد، دوران نبوت و رسالت خود را با سختى هاى فراوان به پايان رسانيد؛ ولى چون از بنى اسرائيل راضى نبود وصيت هاى خود را تواءم با وعده سرگردانى بيان فرمود. و بعد از خود (يوشع بن نون ) را وصى و جانشين خود قرار داد - زيرا هارون قبلا فوت نموده بود.(46)
بنى اسرائيل آن حضرت را در (عربات مواب ) در دره اى مقابل (بيت فغور) دفن كردند.
بخش اوّل : از حكومت يوشع (ع ) تا شاول
هود بعد از رحلت موسى (عليه السلام ) روزگار خوبى به خود نديدند؛ از سرگردانى و فقر به ستوه آمده و ناچار در مقابل يوشع (عليه السلام ) كه از انبياى بنى اسرائيل بود سر تسليم فرود آوردند. وى نيز ماءمور شد تا در راه خدا جهاد كند و با مشركين به جنگد. الطاف خداى متعال به بنى اسرائيل متوجه شد و توانستند در سايه مجاهدات يوشع (عليه السلام ) بعضى اراضى كنعان را تصرف كنند. نويسندگان يهودى وضع آن زمان اسرائيل را تاريك نوشته اند؛ چون قبائل اسرائيل به وضع شهرنشينى آشنا نبودند - خصوصا نسل جوان كه كشور مصر را نديده بودند - و غير از كشاورزى و دامدارى به شغل ديگرى آشنايى نداشتند. از طرفى هرج و مرج داخلى و هجوم سربازان كشور (مواب ) به آنها اجازه آرامش نمى داد؛ حتّى پادشاهان (آزام ) هم ساليان دراز بر آنها حكومت مى كردند. اين وضع تا به سامان در حدود 150 سال طول كشيد و بنى اسرائيل روز استقلال به خود نديد.
حضرت يوشع در سال 1227 ق . م . بلاد كنعان را فتح كرد و مدت 14 سال بر بنى اسرائيل حكومت نمود و در سن 110، سالگى دنيا را وداع گفت . قضات و داورانى كه بر آنها حكومت كردند به قرار ذيل مى باشند:
(عتيل )، (آهود)، (شمجر)، (دبوره )، (ابى مالك )، (جدعون )، (تولع )، (يائير)، (يفتاح )، (ابصان )، (ايلون )، (عبدون )، (شمسون )، (غابى كاهن )، و (سموئيل نبى )، (عليه السلام ).(47)
همه اينها خداپرست بودند و سعى بليغ مى كردند كه يهود از توحيد و خداپرستى منحرف نشوند؛ ولى نصايح آنها سودى نمى بخشيد. عهد عتيق به عنوان اعتراض به وضع آنها مى گويد:
(يوشع بنده خداوند چون صد و ده ساله شد وفات يافت و او را در كوهستان (افرائيم ) دفن كردند (48) و بنى اسرائيل در نظر خداوند شرارت ورزيدند و بعل را عبادت كردند و خشم خداوند را برانگيختند (49) خداوند داوران برانگيزانيد كه ايشان را از دست تاراج كنندگان نجات دهند.) (50) و نيز مى گويد:
(بعد از وفات بائير، بنى اسرائيل (بعليم ) و (عشاروت ) خدايان آرام و مواب و صيدون را عبادت نمودند يهوه را ترك گفته او را سجده نكردند غضب خداوند بر آنها افروخته شد سرانجام ايشان را بدست فلسطينيان و بدست بنى تحمون فروخت ).(51)
اينجا همان ارض موعود و معروف است كه همواره يهودى ها سند مالكيت آن را مى خوانند و از عصر يوشع ، خود را مالك خاك فلسطين مى دانند.
البته روز سعادت و پيروزى در سايه (شاول و داوود و سليمان ) (عليهم السلام )، نصيب آنها شد. كتاب هاى عهد عتيق مانند: سفر داوران و كتاب يوشع و كتاب روت شامل تاريخ ارض موعود و هرج و مرج داخلى مى باشد و روى همرفته سخنى از استقرار مذهب به ميان نيامده است . با اين همه الطاف خداى تعالى بر سر بلازدگان بنى اسرائيل سايه افكند و سه تن از مردان نامى آن روز كه دو نفر آنها از فرستادگان الهى بودند، برايشان حكومت كردند، و عزت و عظمت بدست آوردند.
قرآن مجيد در سوره هايى مانند: (بقره ، نساء، مائده ، انعام ، بنى اسرائيل ، انبياء، نمل ، سبا و ص ) شرح مفصلى از حكومت داوود و سليمان (عليهماالسلام ) بيان فرموده ، يهوديان امروز هم چنانچه بخواهند از عزت و استقلال گذشته خود آگاه شوند بايد قرآن مجيد را با دقت بخوانند؛ سلطنت (شاول ) كه در قرآن به نام (طالوت ) اسم برده شده يكى از مناسبت الهى بود كه به فرمان سموئيل پيامبر به شاول تفويض شد.
طالوت در سال 1077 ق . م . به سلطنت رسيد، او مردى خوش سيما و موحد و كامل بود؛ ابتدا بين برادران دوازده گانه اتحاد برقرار نمود، مردان كارآزموده جنگى تربيت داد؛ حضرت داوود (عليه السلام ) را كه جوانى دلير و شجاع بود به سردارى لشكر انتخاب نمود. دختر خود (ميكال ) را به ازدواج داوود (عليه السلام ) درآورد؛ طالوت به تجاوز فلسطينيان ، و عمالقه خاتمه داد؛ امنيتى كامل برقرار نمود.
قوم يهود به ظاهر خداپرست شدند و ديگر از بت خانه و بت پرستى خبرى نبود مى توان گفت روى زمين خداپرستى منحصر به ايشان بود.
حكومت (طالوت ) بيش از 20 سال طول كشيد و بر اثر اختلافات و دخالت نااهلان ، دولت وى ضعيف گرديد و مستعمرات بنى اسرائيل يكى پس از ديگرى از دست رفت ، حتّى در آخر كار، طالوت از فلسطينيان شكست خورد، ولى اين ضعف براى مدت كوتاهى بود تا طالوت فوت كرد.
معرفى چهره واقعى يهود توسط حضرت داوود (عليه السلام ) حضرت داوود (عليه السلام ) فرزند (سبا) از تبار يهودا پسر حضرت يعقوب (عليه السلام ) است ؛ كه در سال 1033 ق . م . مسيح متولد شد. (52) آن حضرت از پيامبران بنى اسرائيل است ؛ كه نام محترمش در قرآن كريم به عظمت ياد شده . ايشان در سن سى و يك سالگى بعد از وفات (طالوت ) كه نام او در عهد عتيق (شاول ) (53) است با داشتن مقام پيامبرى حكومت بنى اسرائيل را بدست گرفت . (54) بنى اسرائيل بعد از وفات حضرت يوشع بن نون (عليه السلام ) كه هم مقام نبوت و هم حكومت داشت در قيموميت سلاطين بت پرست بودند.
سلسله داوران ، يعنى قاضيان و كاهنان حدودا مدت 450 سال (55) بر بنى اسرائيل قضاوت و فرمانروايى داشتند. در اين مدت صندوق عهد كه در او نسخه هاى تورات بود مفقود شد و دين و آئين توحيد و يكتاپرستى جاى خود را به بت پرستى داده .
حضرت داوود (عليه السلام ) عليه شرك و بت پرستى مبارزات بسيار كرد و مراكز شرك و بت پرستى را از بين برد؛ در عوض مكان وسيعى را در شهر بزرگ اورشليم انتخاب كرد و شالوده معبد با عظمتى را بنا نهاد و صندوق عهد را كه سال ها نام و نشانى نداشت در مكان مقدس و بلندى نصب نمود. و فرامين تورات را با خصوصيات آن به مورد اجرا گذارد؛ و در هر كشورى كه وارد مى شد ابتدا بتكده ها و خدايان مصنوعى آنان را نابود مى ساخت .
با تمام اين مواهب ، انصاف بود كه يهود در خداپرستى و توحيد ثابت قدم باشند تا مجد و عظمت براى آنها باقى بماند؛ ولى بالاخره صورت واقعى خود را نشان داده و بت پرستى را بر خداپرستى ترجيح دادند.
يهود امروز هنگامى كه ادعا مى كنند فلسطين كشور موحدين و خداپرستان قديم است ، ابتدا به نظر مى رسد لابد در عظمت داوود و اقتدار او صحبت از بت پرستى پيش نمى آمده ! و اورشليم كه مورد طمع يهود است هيچ گونه آلودگى نداشته ! و هميشه حضرت داوود و سليمان (عليهماالسلام ) زبان به ستايش ملت موحّد خود مى گشودند! امّا عهد عتيق از زبان داوود (عليه السلام ) مى گويد:
(قول خداوند را استماع ننمودند، لهذا دست خود را بر ايشان برافراشت كه ايشان را از پا درآورد و ذريت ايشان را در ميان امت ها بيندازد و ايشان را در زمين ها پراكنده كند).(56)
در جاى ديگر مى گويد:
(بنى اسرائيل به بعل فغور پيوستند و قربانى هاى مردگان را خوردند و به كارهاى خود خشم او را به هيجان آوردند... به آنچه خداوند امر كرده بود عمل نكردند بلكه خويش را به آنها آميخته و بت هاى ايشان را پرستش ‍ نمودند... پسران و دختران خويش را براى ديوها قربانى گردانيدند خون بى گناه را براى بت ريختند در كارهاى خود نجس شدند. خشم خداوند بر ايشان افروخته شد و ميراث خويش را از آنها مكروه داشت و ايشان را بدست امت ها سپرده تا اينكه مردم از آنها نفرت داشتند).(57)
از آنچه كه مطالعه نموديد روشن مى شود كه تا چه اندازه فرستادگان الهى از يهود شكايت مى كردند؛ امّا، ممكن است اين پرسش برايشان پيش آيد كه آنها قدرت زيادى نداشتند كه در زمان داوود به بت پرستى علاقه اى نشان دهند؛ ولى آنها در اواخر عمر داوود مخالفت مى نمودند.
(پس از داوود فرزندش حضرت سليمان (عليه السلام ) به نبوت رسيد، قرآن مجيد زيباترين و عالى ترين قدرت ها و نعمت ها را به وى داد و از او تمجيد كرد و به طور مسلم هيچ قدرتى در مقابل حضرت سليمان (عليه السلام ) تاب مقاومت را نداشته و هيچ بتكده اى رونق نمى گرفت ؛ حتّى بنى اسرائيل هم جراءت بت پرستى را نداشتند).
بخش اوّل : نسبت عمل ناپسند به پيامبران خدا
...متاءسفانه عهد كه گاهى از توحيد دم مى زند، گاهى هم هر نسبت خلافى كه مناسب و لايق نويسندگان آن كتاب است به حضرت داوود و سليمان (عليهماالسلام ) روا مى دارد. عهد عتيق فرستادگان الهى را چنان معرفى مى كند كه ابتدا هر كس در پيامبرى آنان شك مى آورد! و تا قرآن مجيد را مطالعه نكند آنها را كاملا نمى شناسد. مثلا درباره داوود (عليه السلام ) مى گويد:
(داوود در تمامى خاندان اسرائيل به انواع آلات چوب سرو و بربط و رباب و دف و سنج ها به حضور خداوند يارى مى كرد).
و در جاى ديگر مى گويد:
(داوود)، (اوريا) را به جنگ فرستاد و او كشته شد؛ و چون زن اوريا شنيد كه شوهرش (اوريا) مرده است ماتم گرفت ؛ داوود فرستاد او را به خانه خود برد و براى داوود پسرى زائيد، امّا، كارى كه داوود كرد نزد خداوند ناپسند آمد).(58)
همانطور كه نواختن موسيقى مطلقا در اسلام ممنوع است در شريعت آسمانى نيز حرام بوده ؛ زيرا كليات احكام در تمام اديان آسمانى و شرايع الهى يكسان است .
گرچه عهد عتيق از حرام بودند دف و سنج و مانند آنها حرفى نزده و حكمى ندارد، امّا، اين دليل حلال بودن آن نيست ؛ چون در بخش هاى آينده مى خوانيد كه اين كتاب ، وحى آسمانى نيست و نوشته هاى آن اغلب مولود افكار نويسندگان يهود است . خوب مى دانيم كه استعمال آلات موسيقى لهو و گوش دادن آن استماع لغو محسوب مى شود. و قرآن مجيد هم از لغو و لهو شديدا ممانعت نموده است ، و نوازندگان را مؤ من نمى داند و فرستادگان الهى ، از اين كارها پرهيز مى كردند و حضرت داوود (عليه السلام ) از نواختن و بازى كردن مبرّاست .
امّا داستان زن (اوريا) را كه نقل مى كند؛ حتما به صورت صحيح شرعى بوده و نسبت عمل ناپسند به يك پيامبر نيز افتراء بزرگى است و حتّى نسبت به سليمان (عليه السلام ) وقيح تر مى گويد:
(سليمان حرمسراى خود را از 700 زن عقدى و 300 متعه تشكيل داد و دختر شقشيق ، فرعون مصر) را با عده اى از زنان خارجى و بت پرست انتخاب نمود (59) وقت پيرى سليمان زنانش او را به پيروى خدايان غريب مايل مى ساختند دل او مثل پدرش داوود با يهوه خدايش كامل نبود پس ‍ سليمان در عقب عشتورت خداى صيدونيان و در عقب ملكوم رجس ‍ عمونيانها رفت سليمان در نزد خداوند شرارت ورزيد مثل پدر خود داوود خداوند را پيروى ننمود آنگاه سليمان بر كوهى كه روبروى اورشليم است مكانى بلند به جهت كموس كه رجس موآبيان و به جهت مولك رجس بنى عمون بنا كرد پس خشم خداوند بر سليمان افروخته شد).(60)
با اين تهمت و هتك حرمت سزاوار كيفر هميشگى است گرچه قلم از نوشتن اين گونه گفتارها شرم دارد؛ امّا از خواندن اين جمله ها به علت العلل بدبختى و سياه روزى يهود بعد از سليمان آگاه مى شويم . آيا ممكن است ملتى كه پيامبران گرامى و فرستادگان الهى را به شرك نسبت مى دهند خودشان موحد و ملت برگزيده خدا باشند؟ بايد پرسيد كه خداى متعال چه لزومى داشت پيامبرانى بفرستد كه خود گنه كار باشند؟! مسلما يهودى ها پيامبران را نشناخته و از كتاب هاى آسمانى چيزى در دست ندارند؛ از طرفى به عهد عتيق دل خوش كرده و آن را به جاى كتاب مقدس ‍ آسمانى گرفته اند! ولى اگر توجهى به قرآن اين كتاب آسمانى بكنند زبان از اهانت مى بندند؛ زيرا قرآن كريم فرستادگان الهى را آن طور كه لايق شاءن آنها است وصف نموده و درباره حضرت داوود و سليمان (عليهماالسلام ) مى فرمايد:
(و لقد آتينا داود و سليمان و قالا الحمدللّه الذى فضلنا على كثير من عباده المؤ منين . ) (61)
(مايه داوود و سليمان علم و دانش عطا كرديم ، آنگاه گفتند: سپاس ‍ خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان با ايمانش برترى عطا فرمود).
به علاوه بر فضيلت ايمانى نسبت به نعمت هايش از زبان سليمان مى فرمايد:( يا ايها الناس علمنا منطق الطير و اتينا من كل شى ء ان هذا لهو الفضل المبين. ) (62)
(اى مردم ما را زبان مرغان آموختند و از هرگونه نعمت عطا كردند، اين همان فضل و بخشش آشكار است ).
قرآن مجيد در مقام اثبات پاكدامنى انبياء سخنان نارواى عهد عتيق را محكوم مى كند.
يهودى ها (عزراى كاهن ) (63) را فرزند خدا مى دانند! با اينكه او يك مرد كاهن است ؛ امّا درباره داوود و سليمان كه پيامبر خدايند اين چنين تهمت ها را روا مى دارند! از سوى ديگر، كورش كبير را مسيح آسمانى مى دانند در صورتى كه او پادشاهى ستمگر و مستبد بوده .
طرح اينگونه مسائل گوياى آن است كه يهود روى بى ايمانى به پيامبران نسبت ناروا مى دهند و با جهالت و بى اطلاعى براى خدا فرزند - قرار مى دهند! ناگفته نماند نسبت به شهوت رانى و گرائيدن به آئين زنان بت پرست يا ساختن بتكده و امثال اينها را نمى شود ناديده گرفت ؛ بلكه بايد به حساب پيامبركشى يهود آورد، و اين خود يا بزرگترين شاهد كفر اسرائيليان آن روز است ، و يا نويسندگان عهد عتيق به دين خود خيانت كرده اند.

next page

fehrest page

back page