next page

خصوصيّات فردى و ويژگيهاى اخلاقى
ولادت
امـام حـسـن مـجـتـبـى عـليـه السـّلام ، بـنـابـر مـشـهـور، در نـيـمـه مـاه مـبـارك رمـضـان ، سال سوم هجرى به دنيا آمد.
آن حضرت هفت سال از زندگانى خويش را زير نظر پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله سپرى كرد.
ايـن مـدت گـرچـه كـوتـاه بـود، ولى براى تجلّى نمونه كوچكى از شخصيّت والا و بى نظير رسول اكرم (ص ) در وجود وى كافى بود.
بـر ايـن اساس ، وى نه تنها در شكل واندام ، شبيه ترين فرد به جدّ بزرگوارش بود بلكه در خلق و خوى نيز آيينه تمام قد آن حضرت بود، چندان كه در حقّش فرمود:
(اَشْبَهْتَ خَلْقى وَخُلْقى ).(1)
تو در اندام و اخلاق شبيه من هستى .
فـرزنـد بـزرگ فـاطـمـه (س ) عـلاوه بـر بـرخـوردارى از نـعـمـت وجـود رسـول خـدا(ص ) و تـربـيـتـهـاى الهـى آن حـضـرت ، از وجـود پـدر ومـادرى همچون حضرت على وحـضـرت زهـرا(س ) بـرخـوردار بـود كـه از سـرچـشـمـه زلال دانـش و حـكـمـت امـامـت و ولايـت ، سـيـرابـش كـرده و نـهـال فـضـيـلت و كمال را در وجودش غرس مى كردند.
فضايل و نمونه هاى عالى اخلاقى
الف ـ نمايش و ارتباط با خدا
امام صادق عليه السلام به نقل از پدرانش درباره عبادت پيشواى دوّم مى فرمايد:
(حـسـن بـن عـلى بـن ابـى طالب (ع ) عابدترين ، زاهدترين و برترين مردم زمان خود بود. وى پياده و چه بسا با پاى برهنه (به زيارت خانه خدا مى رفت و) حجّ مى گزارد و هرگاه مرگ و قـبـر و مـحـشـر و عـبـور از صراط را به ياد مى آورد مى گريست ، و هرگاه به ياد ايستادن به پاى حساب مى افتاد آن چنان شيون مى كرد كه بيهوش مى شد. و چون به نماز مى ايستاد و خود را در پيشگاه پروردگارش مى ديد اندامش به لرزه مى افتاد. و چون بهشت و جهنم را ياد مى كرد هـمـچـون مـجـروج در حال احتضار، برخود مى پيچيد. از خداوند بهشت را مى خواست و از جهنّم بدو پناه مى برد... و در تمامى حالات به ياد خدا بود.).(2)
امـام (ع ) 25 بـار با كيفيّت ياد شده حج گزارد..(3) حضرتش نه تنها به هنگام نماز دگـرگـون مـى شـد بـلكـه به هنگام وضو نيز چنين حالتى پيدا مى كرد. ابن شهر آشوب به نقل از (روضة الواعظين ) مى نويسد:
(حـسـن بـن عـلى (ع ) بـه هنگام وضو مفاصلش به لرزه مى افتاد و رنگش به زردى مگراييد. در اين مورد از آن حضرت سؤ ال شد. فرمود:
(حـَقُّ عـَلى كـُلِّ مـَنْ وَقـَفَ بـَيـْنَ يـَدَىْ رَبِّ الْعـَرْشِ اءَنْ يـَصـْفـَرَّلَوْنـُهُ وَ تَرْتَعِدَمَفاصِلُهُ).(4)
سـزاوار اسـت هـر كـس كـه در پيشگاه پروردگارش قرار مى گيرد، رنگش زرد شود و لرزه بر اندامش افتد.
امام مجتبى (ع ) پس از انجام نماز صبح تا طلوع آفتاب به نيايش مى پرداخت و با كسى جز خدا سخن نمى گفت ..(5)
ب ـ جود و بخشش
امـام حـسـن (ع ) سـه نـوبـت دارايـى اش را بـا خـدا تـقـسـيـم كـرد و در دو نـوبـت از تـمـام مال خود در راه خدا گذشت ..(6)
مـردى نـزد امام (ع ) اظهار حاجت كرد. امام (ع ) فرمود: حاجتت را بنويس و به مابده . او چنان كرد. امام (ع ) نامه اش را خواند و دو برابر خواسته اش بدو بخشيد.
يكى از حاضران گفت :
اى پسر رسول خدا! اين نامه چقدر براى او پر بركت بود؟)
فـرمـود:(بـركـت آن بـراى مـا بـيـشـتـر بـود؛ زيـرا مـا را اهل معروف ساخت . مگر نمى دانى كه نيكى آن است كه بدون درخواست ،به كسى چيزى بدهى ؛ امّا آنچه پس از درخواست مى دهى در برابر آبروى خواهش كننده ، بهاى ناچيزى است . چه بسا وى ، شب را با اضطراب و ميان بيم واميد بسر برده و نمى دانسته كه در برابر عرض ‍ نيازش دست ردّ بـر سينه او خواهى زد يا با شادمانى خواهشش را برآورده مى كنى . و اكنون با تن لرزان و دل تـرسـان و پـريشان نزد تو آمده است . اگر تو فقطبه قدرخواسته اش به او ببخشى ، در برابرآبرويى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى به او داده اى .).(7)
مردى از امام (ع ) كمك خواست . حضرت پنجاه هزار درهم و پانصد دينار به وى داد و فرمود:
كـسـى را بـراى حـمـل ايـن بار حاضر كن . و چون كسى را حاضر كرد، رداى خود را به وى داد و فرمود: اين هم ، اجرت باربر..(8)
ج ـ گذشت
مـردى از اهـل شام به امام حسن (ع ) جسارت كرد. امام (ع ) سكوت اختيار نمود. هنگامى كه آن مرد از ناسزا گفتن باز ايستاد امام (ع ) به وى سلام كرد و خنديد؛ سپس فرمود:
(اى پـيـر مـرد! گـمـان مـى كـنـم غـريـب باشى و شايد امر بر تو مشتبه شده باشد. اگر از ما رضـايـت بـخـواهـى تـو را مـى بخشيم و اگر چيزى بخواهى به تو مى دهيم وچنانچه راهنمايى بخواهى راهنمايى ات مى كنيم و... اگر ـ تا زمانى كه در اين شهر هستى ـ بر ما مهمان شوى از تو به نحو شايسته پذيرايى خواهيم كرد.)
مرد شامى با شنيدن سخنان امام (ع ) گريست ؛ سپس گرفت :
(شـهـادت مـى دهـم كـه تـو جـانـشـيـن خـدا در زمـيـن هستى . خدا داناتر است كه رسالتش را در چه خـانـدانـى قـرار دهـد. شـما و پدرتان تاكنون دشمن ترين بندگان خدا نزد من بوديد؛ ولى هم اكنون محبوب ترين مردم نزد من هستيد.)
ايـن سـخـنـان را گـفـت و مهمان امام شد و تا وقتى كه در آنجا بود در محضر آن حضرت بود ودر شمار دوستداران اهل بيت عليهم السّلام در آمد..(9)
يـكـى از خدمتكاران حضرت ، مرتكب خلافى شد كه مى بايست تنبيه شود. امام (ع ) دستور داد او را تنبيه كنند. خدمتكار گفت : مولاى من !
(وَالْعافِينَ عَنِ النّاسِ)..(10)
امام (ع ) فرمود: تورا بخشيدم
خدمتكار، دنباله آيه را خواند
(وَاللّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنيِنَ).
امام فرمود تو در راه خدا آزادى و دو برابر حقوقت را به تو خواهم پرداخت ..(11)
د ـ تواضع
پيشواى دوم (ع ) روزى بر گروهى مستمند كه بر روى زمين نشسته پاره هاى نان را مى خوردند، گـذشـت . آنان با ديدن امام (ع ) آن حضرت را دعوت به غذا كردند. امام (ع ) از مركب فرود آمد و فرمود:
(اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرين )
وبا آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنان را بر سفره خود دعوت كرد؛ هم غذا به آنان داد و هم پوشاك ..(12)
پيامبر اسلام و امام حسن (س )
از آنـجـا كـه رسـول خـدا(ص ) عـهـده دار هـدايـت و اداره امـور امـّت و مـسـؤ ول تبليغ و گسترش دعوت مى باشد، تضمين هاى لازم براى حفظ اسلام در آينده نيز، بر عهده اوست .
پـيـامـبـر گـرامى اسلام (ص ) از آينده پر مخاطره اى كه فرزند بزرگوارش در پيش رو داشت مـطـّلع بـود؛ از ايـن رو، از سـوى خـدا مـاءمـور بـود كه امام حسن (ع ) را براى رهبرى آينده آگاه سازد؛ بگونه اى كه مشكلات را تحمّل كرده ، از عهده مبارزه با آنها بر آيد.
بـه طـور طـبـيـعـى چـنـيـن فـردى ـ كـه مـى بـايـسـت بـعـدهـا جـانـشـيـن رسول خدا(ص ) گردد ـ بايد همان خصلتها و برجستگيهاى پيامبر اكرم (ص ) را دارا باشد.
از سـوى ديـگـر، رسول اكرم (ص ) مى دانست كه فرزندانش ؛امام حسن و امام حسين (س ) در دوران امـامـت خـود بـا شـرايـط و بحرانهاى جديدى مواجه خواهند شد كه لازم است موضع امامت ، از پيش تـوسـّط پـيـامـبـر(ص ) تـبـيين شود. از اين رو، آن بزرگوار در هر فرصتى با صراحت يابه اشـاره بـر مـسـاءله امـامـت آن دوبـزرگـوار و حقّانيّت موضع آنان در برابر جريانهاى سياسى تاءكيد مى كرد.
اينك چند نمونه :
1 ـ(اَلْحَسنُ وَالْحُسَيْنُ اِمامانِ، قامااءَوْ قَعَدا.).(13)
حسن و حسين ( (س ) ) هر دو امامند؛ چه قيام كنند و چه بنشينند.
يـعـنـى : چـه بـراى حـفـظ مـصـالح اسـلام ، عـليـه ظـلم و بـاطـل قـيـام كـنـنـد؛ و چـه بـراى حـفظ كيان اسلام ونيز ابقاى افراد متعهّد و فداكار، مصالحه و متاركه جنگ نمايند؛ در هر دوصورت ، حجّت خدا بر مردم و پيشواى امّت هستند.
2 ـ(اءَنْتَُماالاِْمامانِ وَلاُِمِّكُماالشَّفاعَةُ.).(14)
شما امام ورهبر هستيد و شفاعت از آن مادر شماست .
3 ـ(وَ هـُوَ سـَيِّدُ شـَبـابِ اءَهـْلِ الجَنَّةِ وَحُجَّةُ اللّهِ عَلى الاُْمَّةِ. اءَمْرُهُ اءَمْرى وَقَوْلُهُ قَوْلى . مَنْ تَبِعَهُ فَاِنَّهُ مِنّى ، وَمَنْ عَصاهُ فَاِنَّهُ لَيْسَ مِنّى .).(15)
او(امـام حـسـن (ع ) آقـا و سـرور جـوانـان بهشتى و حجّت خدا بر امّت است . فرمان او فرمان من و گفتار او گفتار من است . هر كس از وى پيروى نمايد از من است و هركس او را نافرمانى كند از من نيست .
4 ـ(اءَنَاسِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتُمْ.).(16)
مـن بـاهـر كس كه شما با او در صلح و مسالمتيد، در صلح و مسالمتم ، و با هر كس كه شما با او در ستيزيد در ستيزم .
اين اظهار نظرها از پيامبر(ص )، بيانگر مقام عصمت و ولايت امام حسن وامام حسين (س ) مى باشد. و نـيـز هـشـدارى بـه هـمـه مـردم اسـت كـه بـدانـنـد امـر آن دو، امـر خـدا و نـهـى آنـان ، نـهى خداست ..(17)
اظـهـار عـلاقـه و مـحـبّت رسول گرامى اسلام (ص ) نسبت به دو فرزند گرانقدرش نيز در همين راستا بود.
محبّت رسول خدا(ص ) نسبت به وى و برادرش امام حسين (ع ) به اندازه اى بود كه با ورود آنان به مسجد، سخنرانى خود را قطع مى كرد و از منبر پايين مى آمد و حسنين را در آغوش مى گرفت و به نوازش آنان مى پرداخت ..(18)
بدون شك ، رسول خدا(ص ) در موضعگيريها ودوستى و دشمنى هايش ، بر اساس مصالح فردى وانگيزه هاى شخصى ، حركت نمى كرد؛ بلكه باتمام وجود در مسير خدا قرار داشت .
بـديـن مـعـنـى كه محبوب خدا را دوست و مبغوض او را دشمن مى داشت و عواطف و احساساتش در همين محور جريان داشت .
تـاكيد و اصرار آن حضرت به ابراز عواطف خود نسبت به حسنين (س ) و اظهار آن در حضور مردم وحتّى بالاى منبر، نشان مى دهد كه اين حركت در مسير دين واهداف والاى آن بوده است .
گاهى نيز با صراحت به اين ارتباط اشاره كرده مى فرمايد:
(اِنَّ رَبِّى اءَمَرَنى اءَنْ اُحِبَّهُما وَاُحِبَّ مَنْ يُحِبُّهُما.).(19)
پروردگارم مرا به دوستى حسنين (8) و دوستى دوستان آنان فرمان داده است .
از رحلت پيامبر(ص ) تا دوران امامت
همراه پـدر
جامعه اسلامى پس از رحلت رسول اكرم (ص ) دچار اختلاف و دو دستگى شد. گروهى از مسلمانان بـدون تـوجـّه بـه سفارشهاى پيامبر(ص ) در مورد جانشين پس ازخود، خلافت اسلامى را از مسير اصلى اش منحرف كردند.
مـظـلومـيـّت خـاندان رسول خدا(ص ) از همان دوران شروع شد و هر روز مصيبتى بر آنان وارد مى شـد. تـحـمـّل ايـن هـمـه مـظـلومـيـّت و مـصـيـبـت بـراى كودك خردسالى چون امام حسن (ع ) ـ كه هفت سـال و انـدى از عـمـر خـود را بـا آن هـمـه عـزّت و احـتـرام در مـحـضـر رسول خدا(ص ) سپرى كرده بود ـ بسيار مشكل بود.
رحـلت پـيامبر(ص )، مظلوميّت و خانه نشينى پدر، مصيبتها و رنجهاى وارده بر مادر، محروم شدن از فـدك و... هـمـه از مـسـائلى بـود كـه روح لطـيـف ايـن طـفـل خـرد سـال را آزرده مـى سـاخـت . ولى بـه پيروى از پدر بزرگوارش چاره اى جز صبر و بـردبـارى نـداشـت . تـنـهـا در مـواقـعـى كـه اظـهـار نـظـر در مـسـائل سـيـاسـى را لازم و بـه مـصـلحـت اسـلام مـى ديـد از آن دريـغ نـمـى ورزيـد كـه در ذيل به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم .
الف ـ شهادت در مورد (فدك )
حـضرت زهرا(س ) پس از ضبط و مصادره (فدك ) توسط حكومت وقت ، براى بازپس گرفتن آن اقـدام كـرد. چرا كه (فدك ) ملك شخصى او بود كه پدربزرگوارش در زمان حيات خود به وى بخشيده بود.
ابوبكر، براى اثبات ادّعاى دختر پيامبر(س ) شاهد خواست حضرت زهرا(س )، اميرمؤ منان ، حسنين (س ) و امّايمن را معرّفى كرد. ابوبكر، شهادت آنان را نپذيرفت ..(20)
مـعـرّفـى حـسـنـيـن (س ) بـه عـنـوان شـاهـد ـ بـا آنـكـه بـيـش از هـفـت سـال از سـنّ آنـان نـمـى گـذشـت ـ عـلاوه بـر آنـكـه بـيـانگر شخصيّت و موقعيّت اجتماعى آن دو بـزرگـوار اسـت ، در امـتـداد هـمـان مـواضـعـى بـود كـه رسـول خـدا(ص ) در رابـطـه بـاآن دو اتـّخـاذ كـرده و آنان را به عنوان پيشوا و رهبر آينده امّت اسلامى معرفى مى نمود.
ب ـ اعتراض به خليفه
روزى ابـوبـكـر بـر مـنـبـر پـيـامـبـر(ص ) خـطـبـه مـى خواند. امام حسن (ع ) ـ كه در آن هنگام هشت سال داشت ـ به مسجد آمد و بر اوبانگ زد:
(اى ابوبكر! از منبر پدرم پايين بيا و برمنبر پدر خودت بالا برو)!
ابوبكر گفت :
(به خدا سوگند، راست مى گويى ؛ منبر از پدرتوست نه از پدر من )..(21)
ج ـ بدرقه ابوذر
امـام مجتبى (ع ) همراه پدربزرگوار و برادر ارجمندش امام حسين (ع ) و چند تن ديگر، در بدرقه ابـوذر بـه سـوى تـبعيدگاه ـ على رغم اينكه عثمان ، مردم را از آن بدرقه برحذر داشته بود ـ شركت كرد و باسخنانى كه از دل دردمندش بر مى خاست ، ابوذر را دلدارى داد و فرمود:
(اى عـمـو! اگـر نبود كه شايسته نيست توديع كننده سكوت كند وبدرقه كننده بازگردد، سخن كـوتاه مى شد، هر چند كه افسوس طولانى گردد. از اين گروه چيزهايى به تو رسيده كه مى بينى ، دنيا را با تذكّر جدايى از آن رهاكن و سختيها و مشكلات آن را به اميد پس از آن (نعمتهاى اخـروى ) تحّمل نما و پايدارى كن تا پيامبرت را ـ در حالى كه از تو خشنود است ـ ديدار نمايى )..(22)
د ـ امام حسن (ع ) و محاصره خانه عثمان
درپاره اى از منابع تاريخى آمده است .(23) در زمانى كه خانه عثمان توسط معترضين در مـحـاصـره بـود امـير مؤ منان (ع ) امام حسن و امام حسين (س ) را به حمايت از خليفه به خانه او فـرسـتـاد آنـچـه در ايـنـجـا لازم بـه ذكـر اسـت دو مـطـلب اسـت : اصل اعزام و ديگرى انگيزه آن
در مـورد مـوضوع نخست ، از تاريخ .(24) و همچنين از سخنان امام (ع ) در نهج البلاغه .(25) بـر مـى آيـد كـه آن حـضـرت در زمـان مـحـاصـره خـانـه عـثـمـان وقـتـل وى در مدينه نبوده است و نبودن او طبق خواسته خود عثمان بوده است ، چه آنكه وى وجود آن حـضـرت را در مـدينه مخّل و مضّر به حال خود مى دانست ؛ از اين رو از حضرت على (ع ) خواسته بـود تا موقّتاً از مدينه خارج شود و به مزرعه خود در (يَنْبُعْ) ـ كه در هفت منزلى مدينه قرار داشت ـ برود تا شايد غيبت او موجب كاهش ‍ تظاهرات و مخالفتهاى معترضين عليه خليفه گردد.
در مـورد مـوضـوع دوّم ، اگر چنين اقدامى از سوى اميرمؤ منان (ع ) صورت گرفته باشد بدون شـك بـر اسـاس مـصـالحـى بـوده اسـت .آنـچـه مى توان در تبيين مصلحت اين اقدام ـ با استفاده از مـوضـوع گـيـريـهـا و سـخـنـان آن حـضـرت در رابـطـه بـا عـمـلكـرد وقـتل عثمان ـ بيان كرد اين است كه اگر چه اميرمؤ منان (ع ) خلافت عثمان را از اساس ، شرعى و قـانـونـى نـمـى دانـسـت واز تـمـامى كارهاى خلاف شرع و سيره پيامبر(ص ) كه از سوى هياءت حاكمه سر مى زد اطلاع كامل داشت و بر اساس همين آگاهى بارها خليفه را نصيحت كرد تا شايد دسـت از كـارهـاى خـلاف اسـلامـى خـود بـر دارد؛ بـا ايـن حال راه چاره را در روشى كه معترضين در پيش گرفته بودند نمى ديد.
حضرت در سخنى خطاب به معترضين ، از هر دو سياست ياد شده انتقاد كرده مى فرمايد:
(آسْتَاءْثَرَ فَاءَساءَالاَْثَرَةَ وَجَزِعْتُمْ فَاءساءتُمُ الجَزَعَ)..(26)
(عـثـمـان ) اسـتـبـداد پـيشه كرد (و همه چيز را به خود و خويشاوندان خود اختصاص داد) و چه بد استبدادى ؛ شما نيز بيتابى كرديد و كا را ازاندازه به در برديد.
اتـّخـاذ ايـن مـوضـع از سـوى امـام (ع ) بـديـن جـهـت بـود كـه روش مـعـتـرضـيـن در قـتـل عـثـمـان در آن شـرايط و باآن كيفيّت نمى توانست به مصلحت اسلام باشد؛ بلكه برعكس ، بـاعـث مـى شد تا ضربه بزرگ و جبران ناپذيرى بر پيكر اسلام وارد آيد و فرصت طلبان بـا شعار خونخواهى خليفه ، عليه اسلام كه در وجود اميرمؤ منان (ع ) تجسّم يافته بود موضع گيرى كنند.
اگـر امـيـرمؤ منان (ع ) ميل نداشت كه عثمان به آن وضع كشته شود و اگر فرزندانش امام حسن و امام حسين (س ) را براى دفاع از او فرستاد، براى جلوگيرى از اين خطرها و زيانها بود.
از سوى ديگر، حضرت نمى خواست مساءله دفاع او را از عثمان موجب فهم و برداشت غلط موضع حـضـرت در قـبـال خليفه و خطاكاريهاى او باشد؛ از اين رو انحرافات او را گوشزد مى كرد و سـعـى مـى نمود وى را به راه راست برگرداند؛ تا جايى كه عثمان بر امام (ع ) تنگ گرفت و دستور داد آن حضرت مدينه را به مقصد(ينبع ) ترك گويد..(27)
در دوران زمامدارى پدر
امـام مـجـتـبـى (ع ) ، در طـول مـدت زمـامـدارى پدر پزرگوارش همچون گذشته پشتيبان و يار آن حضرت بود و در تمامى صحنه ها حضور فعّال داشت . اينكه شمّه اى از تلاشهاى آن حضرت .
الف ـ بسيج مردم كوفه
امـيـرمؤ منان (ع ) در سر راه خود به (بصره ) به منظور خاموش كردن فتنه (ناكثين ) در(رَبَذَه ) تـوقـّف كـرد و نـمـايـندگانى به (كوفه ) فرستاد تا نيروهاى كوفه را براى پيوستن به سپاه حق بسيج كنند، ولى آنان موفقيّتى به دست نياوردند.
امـام (ع ) هـيـاءتى ديگر به سرپرستى امام مجتبى (ع ) اعزام كرد. امام حسن (ع ) با خطابه هاى بـليغ وحماسى خود، افكار خفته را بيدار كد و باسپاه عظيمى كوفه را به جانب جبهه نبرد با ناكثين ترك كرد..(28)
ب ـ خنثى سازى تبليغات دشمن
در سـپاه (ناكثين ) افرادى همچون (عبداللّه بن زبير) با جوّسازى و دروغ پراكنى ومطرح كردن قـتـل عـثـمـان ، بـه تـحـريـك مـردم بر ضد اميرمؤ منان (ع ) پرداخته و اقدامات صلح طلبانه آن حضرت را بى اثر مى ساختند.
امـام مـجـتـبـى (ع ) به دستور اميرمؤ منان (ع ) در يك سخنرانى مستدلّ و روشنگر، تبليغات مسموم كننده دشمن را خنثى ساخت ..(29)
ج ـ در صِفّين
امـام مـجـتـبـى (ع ) در نبرد (صفّين ) حضور داشت و با سخنان روشنگر وحماسى اش جانها را به هيجان مى آورد و به اراده ها قوّت مى بخشيد..(30)
نـقش امام مجتبى (ع ) در جنگ بدان حدّ بود كه معاويه به منظور ايجاد تفرقه در جبهه اميرمؤ منان (ع ) و تـضـعـيـف آن ، (عـبيداللّه بن عمر) را نزد امام حسن (ع ) فرستاد وبه او پيغام داد كه اگر اميرمؤ منان (ع ) از زمامدارى بركنار گردد او حاضر است زمامدارى امام مجتبى را بپذيرد.
امام مجتبى (ع ) در پاسخ فرمود:
(نه به خدا سوگند، چنين كارى انجام پذير نيست ).
سـپس بر پيك معاويه پرخاش و به انگيزه فاسد او از حضور درجبهه معاويه و مرگ زود رسش اشاره كرد..(31)
امـام حـسـن (ع ) در كـنـار ديـگر سربازان دلاور و بلكه پيشاپيش آنان بر سپاه دشمن يورش مى برد و به كام مرگ فرو مى رفت چندانكه وقتى اميرمؤ منان (ع ) جان فرزند خود را در خطر ديد نگران شد و با ناراحتى به ياران خود فرمود:
(ايـن جـوان را دريـابـيد واو را برگردانيد تا مرگش مرا درهم نكوبد. من در مرگ اين دو ـ حسن و حـسـيـن (س ) ـ بـخـل مـى ورزم ، مـبـادا بـا مـرگ آنـان نـسـل رسول خدا(ص ) قطع گردد)..(32)
در قتلگاه عمّار
هـنـگـامـى كـه (عمّار ياسر) به دست (فِئِه باغيه ) يعنى سپاهيان معاويه به شهادت رسيد، امام حـسـن (ع ) در قـتـلگـاه وى حـضـور يفت و آنچه از زبان پيامبر اسلام (ص ) درباره اين فرمانده دلاور شـنـيـده بـود بـراى سـپـاهـيـان بـيـان كـرد..(33) و نـيـز بـه نقل از جدّ بزرگوارش فرمود:
(بهشت آرزوى ديدار سه نفر را دارد: على (ع )، سلمان و عمّار.).(34)
د ـ در برابر خوارج
با انتشار خبر دردناك خلع امام على (ع ) از مقام خلافت به وسيله (ابوموسى اشعرى ) آتش فتنه و اخـتـلاف در مـيان مردم عراق شعله ورتر شد. تحريكات و تبليغات مسموم كننده خوارج به اين آتش دامن مى زد.
در چـنـيـن لحـظـات دردناك تاريخى ، امام مجتبى (ع )، به فرمان پدر بزرگوارش نطقى ايراد كـرد و بـا بـيـانى روشن و مستدلّ پرده از روى خيانت (حَكَمَيْن ) برداشت و حقيقت را براى همگان روشن ساخت . در قسمتى از سخنان امام (ع ) آمده است :
(اينان (حكمين ) برگزيده شدند تا كتاب خدا را بر خواسته خود مقدّم دارند؛ ولى از روى هوس ، عليه قرآن حكم كردند و چنين كسانى نمى توانند (حَكَمْ) باشند؛ بلكه (محكوم ) هستند).
امـامـت
امـام حـسـن مـجتبى (ع ) در 21 ماه رمضان ، سال چهلم هجرى عهده دار خلافت اسلامى و امامت مسلمانان گرديد.
مـقـام امـامت آن بزرگوار از راههاى مختلف ، از جمله تصريحات پيامبر اسلام و حضرت على (س ) اثبات گرديده است .
رسـول اكـرم (ص ) او را بـا نـام و نـشـان در رديف جانشينان دوازده گانه خود معرّفى كرده است ..(35)
هر دو گروه شيعه و سنّى متّفق اند كه پيامبر(ص ) به او و برادرش فرمود:
(شما هر دو اماميد و مادرتان حقّ شفاعت دارد)..(36)
امـيـر مـؤ مـنـان (ع ) هـنـگـامـى كـه ضـربت خورد به فرزندش حسن (ع ) دستور داد بر مردم نماز گزارد و در آخرين لحظات زندگى ، او را بدين صورت ، وصىّ خود قرار داد:
(پسرم ! پس از من تو صاحب مقام و خون منى ).
سپس امام حسين ، محمّد حنفيه و ديگر فرزندانش و نيز رؤ ساى شيعه و بزرگان خاندانش را بر ايـن وصـيـّت گـواه گـرفـت و كـتـاب و سـلاح خـود را بـه او تحويل داد و فرمود:
(پـسرم ! رسول خدا(ص ) به من دستور داده است كه تو را وصىّ خود سازم و كتاب و سلاحم را به تو تحويل دهم ...).(37)
بيعـت
امـام مـجـتـبـى (ع ) پـس از فـراغـت از مراسم تجهيز و دفن پدر بزرگوارش به مسجد رفت و در حضور انبوه مردم عزادار ـ پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر(ص ) ـ فرمود:
(در ايـن شـب كـسـى درگـذشـت كـه پـيـشـيـنـيان در عمل بر او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز بدو نخواهند رسيد، همو كه در كنار رسول خدا جهاد مى كرد و جان خود را سپر بلاى او مى ساخت .
رسول خـدا(ص ) پـرچـم را بـه وى مـى داد و او را بـه مـيـدان مـى فـرسـتـاد؛ آنـگـاه جـبـرئيـل از سـمت راست و ميكائيل از سمت چپ ، او را در ميان مى گرفتند. و از ميدان باز نمى گشت مگر با پيروزى .
او در شـبـى بـه شـهـادت رسـيد كه (عيسى ) به آسمانها عروج كرد و (يوشع بن نون ) وصىّ موسى از دنيا رفت .
در دم مـرگ ، از مـال دنـيـا فـقـط هـفـتـصـد درهـم داشـت ـ كـه از سـهـمـيـّه اش از بـيـت المال مانده بود و مى خواست با آن خدمتكارى براى خانواده خود بخرد..(38)
ولى به من دستور داد كه آن را هم به بيت المال بازگردانم .).(39)
سپس به معرّفى خود پرداخت و فرمود:
(هـر كـه مـرا مـى شناسد كه شناخته و هر كه نمى شناسد، من حسن فرزند محمّد، پيامبر خدا هستم ...، من فرزند بشارت دهنده و بيم دهنده هستم ... من از خاندانى هستم كه خداوند، پليدى را از آنان دور كـرده و پـاكـيـزه شـان فـرمـوده اسـت . من از خاندانى هستم كه خداوند در كتاب خود، خودّت و محبّت آنان را (بر همگان ) واجب دانسته و فرموده است :
(قُلْ لا اءَسْاءَلُكُمْ عَلَيْهِ اءَجْراً الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى )..(40)
بـگـو از شـمـا (در قـبـال رسـالتـم ) جـز دوسـتـى نسبت به خويشاوندانم طلب پاداش نمى كنم )..(41)
پـس از سـخـنـان امام (ع )، (عبداللّه بن عبّاس ) بپا خاست و از مردم خواست تا با آن حضرت بيعت كنند. حاضرات ، دعوت او را پذيرفتند و گفتند:
(به راستى كه او چقدر نزد ما محبوب و رعايت حقّش بر ما لازم است .).(42)
گسترش دامنه بيعت
بصره ، مدائن و ديگر نقاط عراق نيز با كوفه در بيعت با امام مجتبى (ع ) هماهنگ شدند. حجاز و يـمـن نيز به دست (جارية بن قُدامه ) و فارس به دست استاندار امام (ع ) (زياد بن ابيه ) بيعت كردند.
عـلاوه بـر ايـنـهـا، هـر كـس از بـزرگـان و زبـدگان مهاجر و انصار كه در اين مناطق مى زيست ، خلافت آن حضرت را پذيرفت .
بـدين ترتيب ، خلافت الهى امام حسن (ع ) با بيعت عمومى و اختيارى مسلمانان قوّت گرفت و پس از رحـلت رسـول گـرامـى ، بـراى دوّمـيـن بـار در تـاريـخ اسـلام ، مـردم از روى ميل و اختيار، خليفه مورد رضايت خود را برگزيدند.
تـنـهـا مـعـاويـه و پـيـروانـش و نـيز افراد معدود ديگرى كه به (قُعّاد) معروف شدند از بيعت آن حضرت تخلّف ورزيدند..(43)
امـام حسن (ع ) در نخستين اقدامات ، كارگزاران و واليان را بر كارها گمارد و دستورهاى لازم را بـه فـرمـانـدهـان داد و (عـبـداللّه بـن عـبـاس ) را بـه بـصـره فـرسـتـاد و بـطـور رسـمـى مشغول به كار شد..(44)
فضاى سياسى كوفه
فضاى سياسى كوفه به دنبال جنگهاى (جمل )، (صفيّن ) و (نهروان ) كه هر سه در نزديكى آن و بـا حـضـور گـسـتـرده نـيـروهاى كوفى به وقوع پيوسته بود، همچنان گرفته و غم آلود و آغشته به وسوسه ها ونگرانيها بود.
در آن روز، خانواده هاى زيادى از مقتولين جنگهاى يادشده در كوفه مى زيستند و آرزو مى كردند كه روزى بتوانند انتقام كشتگان خود را بگيرند.
بـسـيـارى از مـردم ـ كـه خـودپـرسـتـى و سودجويى حتّى به مرز عقيده آنان نفوذ كرده بود ـ مى پنداشتند با بيعت كردن با امام حسن (ع ) راهى به اشباع خواسته هاى نفسانى خود خواهند يافت .
مـخـالفان فكرى آن حضرت نيز همين اشتباه را مرتكب شدندو براى دستيابى به مطامع خود با مـيـل و رغـبـت بـا امـام (ع ) بـيـعـت كـردنـد. ولى وقـتـى در عـمـل بـا قـاطعيّت و صلابت فرزند اميرمؤ منان (ع ) مواجه شدند، مخالفت خود را علنى ساخته ، يـكـى پـس ‍ از ديـگـرى جـبهه امام (ع ) را ترك كردند وهمان رفتارى را در پيش گرفتند كه با پدر بزرگوار آن حضرت داشتند..(45)
بدين ترتيب درمحيط آشفته آن اجتماع ، جبهه بندى ها و باندبازى ها دوباره رخ نمود و در پى آن ، مشكلات گوناگون پديد آمد. مهمترين گروهها و جناحهاى فكرى و سياسى در كوفه عبارت بود از:
1 ـ باند اموى
عـنـاصـراصـلى ايـن بـاند كه از هواداران و وابستگان معاويه بودند عبارت بودند از: (عَمْرِوبن حـُرَيـْث )، (عـُمـارَة بـن وليـد)، (حـُجـْربـن عـَمـْرو)، (اَبـُوبـُرْدَه ) پـسـر (ابـومـوسـى اشـعـرى )، (اسماعيل واسحاق ) پسران (طلحة بن عبيداللّه ) و... .
ايـنـان ، عناصر نيرومند و بانفوذى بودند و در تضعيف موقعيّت امام (ع ) و شكست جبهه حقّ، سهم بسزايى داشتند..(46)
ايـنـان در خـفـا، مـراتـب وفـادارى خـود را بـه مـعاويه نوشتند واو را به حركت به سوى كوفه تـشـويـق كـردنـد و تـضمين كردند كه هرگاه سپاه او به اردوگاه امام حسن (ع ) نزديك شود، آن حضرت را دست بسته تسليم كنند وياناگهان او را بكشند..(47)
معاويه با برخى از آ نان درخفا قرار داد بست و توسّط جاسوسانش براى هر يك از آنان پيغام فرستاد:
(اگـر حـسـن را بـكشى پاداشت دويست هزار درهم ، فرماندهى يكى از لشكرهاى شام و ازدواج با يكى از دخترانم خواهد بود).
امـام (ع ) پـس از آگـاهى از اين توطئه در زير لباس زره برتن مى كرد و با احتياط رفتار مى نمودو حتّى براى نماز نيز با اين وضع مى رفت ..(48)
2 ـ خوارج
خـوارج به همان ميزان كه با معاويه دشمنى داشتند، پس از جريان حكميّت ، نسبت به اميرمؤ منان (ع ) نـيـز دشـمـنـى ورزيـدنـد. رؤ سـاى ايـن گروه در كوفه عبارت بودند از:(عبداللّه بن وهَب راسبى )، (شَبَثِ بن ربْعى )، (عبداللّه بن كَوّاء) و(شَمِرِ بن ذى الجَوْشَن )..(49)
خـوارج در نـخستين روزهاى بيعت ، از ديگر گروهها نسبت به جنگ با معاويه جدّى تر بودند. نه بـديـن جـهـت كـه آنـان امـام حـسـن (ع ) را بـر حـقّ و مـعـاويـه را بـر بـاطـل مى دانستند؛ بلكه چون معاويه را قدرتمندتر از امام (ع )دانسته و مبارزه با او را مشكلتر مـى ديـدنـد؛ از ايـن رو سـعـى مـى كـردند با پيوستن به جبهه امام حسن (ع ) و تقويت آن ، توان بـيـشترى براى رويارويى با معاويه پيدا كنند، سپس به مبارزه با امام حسن (ع ) بپردازند. از نـظـر آنان در عدم شايستگى براى خلافت ، امام حسن (ع ) و معاويه يكسان بودند، همانگونه كه پـيـش از آن ، امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) و معاويه را يكسان مى پنداشتند و در صدد كشتن هر دو برآمدند. بـنـابـرايـن ، بـيـعـت آنـان بـا امام مجتبى (ع ) و اصرار بر جنگ با معاويه نه از روى اعتقاد بر حقانيّت راه آن حضرت بود؛ بلكه تاكتيك و سياست بود.
3 ـ شكّاكها
ايـنـان جـمـعـى از فـرومـايـگـان كـوفـه بـودنـد كـه نـه انگيزه انجام كار نيكى را داشتند و نه تـوانـايـى انـجـام شـرّى ، روى هـمـيـن جـهـت ، وجـودشـان پيوسته مايه فتنه و فساد وآلت دست اخلالگران و فتنه جويان بود.
آنـان در خـط مـشـى سـيـاسـى تـحـت تـاءثـيـر تـبـليـغـات خـوارج قـرار گـرفته ، پيوسته در حـال تـرديـد و دودلى بـسـر مـى بـردنـد وشـايـد روى هـمـيـن جـهـت بـه آنـان (شكّاك ) گفته مى شد..(50)
4 ـ فرزندان بردگان و موالى
ايـن گـروه كـه ـ بـه گـفـتـه طـبـرى ـ بـيـسـت هـزار مـرد مـسـلّح كـوفـى را تـشـكـيـل مـى دادند، داراى نژادى مخلوط واولاد بردگان و موالى بودند و شايد بيشتر آنان اولاد كنيزكان پارسى اى بودند كه در سالهاى دوازده تا هفدهم هجرى در (عين التّمر) و(جلولاء) اسير شده بودند.
آنـان در سالهاى 41 و 61 يعنى در دوبحران مربوط به امام حسن و امام حسين (س ) مردمى صاحب سلاح و جنگجو بشمار مى رفتند.
ايـن گـروه پـايـبـنـد بـه هـيـچ اصـلى نـبـودنـد و در بـرابـر پـول بـه هـر جـنـايتى تن در مى دادند. از اين رو، بيشتر، پيروان واطرافيان مردم صاحب قدرت بوده و شمشير برنده اى در دست جبّاران بشمار مى رفتند..(51)
5 ـ پيروان رؤ ساى قبايل
ايـن گـروه ، كـوركـورانـه و بـدون اراده ، مـجـرى فرمان بزرگان ورؤ ساى قبيله خود بودند. محرّك آنان در اين امر، عصبيّت قومى و قبيله اى بود نه بينش وآگاهى .
بـيـشـتـر رؤ سـا و سران نيز همچون (قيس بن اشعث )، (عمروبن حجّاج )، (حجّاربن ابجر) و... در نهان با معاويه ارتباط داشته از او دستور مى گرفتند..(52)
6 ـ شيعيان
در كنار اين عناصر مخالف و فتنه جو، شيعيان بودند و در ميان آنان جمعى از بازماندگان مهاجر و انصار نيز حضورداشتند كه در دوران حكومت اميرمؤ منان (ع ) در كوفه مسكن گزيده بودند.
چـهـره هـاى بـرجـسـتـه شيعه در كوفه عبارت بودنداز: (قيس بن سعدبن عباده )، (حُجربن عدىّ)، (عـَمروبنِ حمق خُزاعى )، (سعيدبن قيس هَمْدانى )، (حبيب بن مُظاهراسدى )، (عدىّ بن حاتم )، (مسيّب بن نَجبه )، (زيادبن صعصعة )و... ..(53)
در چنين محيط آشفته و آكنده از تمايلات و عقايد گوناگون ، براى امام حسن مجتبى (ع ) آينده كار پـنـهـان نـبـود، ولى چون در آغاز راه بود، ناگزير مى بايست ، برنامه كار خود را براى مردم بيان كند. امّا اين كار را با احتياط انجام داد.
امـام (ع ) در آن مـوقـعـيـّت بـحـرانـى بـه قـدرى حـكـيـمـانـه و مـدبـّرانـه عمل كرد كه بهتر از آن در چنان وضعى امكان پذير نبود. اينك چند نمونه :
1 ـ در مـراسم بيعت ، ازقبول هر گونه قيد وشرطى استنكاف كرد واز همه به شرط شنوايى و فرمانبرى درجنگ و صلح ، بيعت گرفت ..(54)
2 ـ حقوق جنگجويان راصددرصد افزايش داد..(55)

next page