زندگانى امام حسين (ع )
خصوصيات فردى و ويژگيهاى اخلاقى
ولادت
سـوّمـيـن پـيـشـواى شـيـعـه در سـوّم شـعـبـان سـال
چهارم هجرى به دنياآمد..(1)
پـيـامـبر بزرگ اسلام از تولد او بسيار شادمان گشت و در گوش راست او اذان و در گوش چپش
اقـامـه گـفـت و سـايـر آداب وسـنـن اسـلامـى را دربـاره ايـن مـولود مـبـارك ،
معمول داشت ..(2)
كنيه و القاب
كـنـيه امام حسين (ع )، اَباعبداللّه است و القابش عبارت است از: رشيد، وفىّ ، طيّب ، سيّد، زكىّ،
مـبـارك ، التـابع لمرضاة اللّه ، الدليل على ذات اللّه ، سبط و مشهورترين آنها(سيّدالشّهداء)
است ..(3)
دوران كودكى
امـام حسين (ع ) در هفت سال نخست زندگى خود، علاوه بر برخوردارى از تعليم و تربيت پدر و
مادر از نعمت وجود مربّى انسانيّت ، رسول گرامى اسلام نيز برخوردار بود.
مسعودى مى نويسد:
(رسـول خـدا(ص ) در دوران كـودكـى امام حسين (ع )، شخصاً متصدّى تغذيه ، تعليم و تاءديب او
بود.).(4)
رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) نـسبت به امام حسين و برادر بزرگش امام حسن (س ) علاقه وتوجّه
خاصّى داشت وآنان را باتمام وجود دوست مى داشت . (يَعلَى بن مُرَّه )مى گويد:
(در خـدمـت پـيـامـبـر(ص ) بـه مـجـلس مـهـمـانـى مـى رفـتـيـم ؛ در مـيـان راه بـه حـسـيـن (ع ) كـه
مشغول بازى بود برخورديم رسول گرامى (ص ) به محض ديدن حسين (ع ) جلو رفت و دستهاى
خـود را گشود. كودك از اين سو به آن سو مى گريخت و پيغمبر(ص ) او را مى خندانيد تا آنكه
او را گرفت ؛ دستى را زير چانه و دست ديگرش را پشت سر حسين (ع ) گذارد و او را بوسيد و
فـرمـود: (حـسـيـن از من است و من از حسينم ؛ خداوند دوست بدارد كسى را كه حسين را دوست مى دارد؛
حسين سبطى از اسباط است .).(5)
(خـَيـْثـَمـَةِ بـْنِ سـُلَيـْمـان ) از (اَبـُوهـُرَيـْرَه ) نـقـل مـى كـنـد كـه
رسول خدا(ص ) فرمود:
(خداوندا! من حسين را دوست مى دارم پس تو هم او و دوستانش را دوست بدار.).(6)
روزى رسـول اكـرم (ص )از كـنـار خـانـه فـاطمه (س )عبور مى كرد،صداى گريه حسين (ع ) را
شنيد خطاب به دخترش فرمود:
(مگر نمى دانى گريه او مرا مى آزارد؟).(7)
بـدون شـك ايـن اظهار علاقه ها تنها يك اظهار علاقه پدربزرگ نسبت به نوه خود نيست ، بلكه
ريشه آن بر علائق و مبانى عميق فكرى واعتقادى استوار است .
اين گونه تعبيرها ـ آنهم از كسى كه در دوران زندگى اش با گزافه گويى و سخنان دور از
حـقـيـقت و مدح بى جا مبارزه مى كرد و گفتار و كردارش براى ديگران حجّت است ـ بيانگر و رمز
پـيـونـد نـاگـسـسـتـنـىِ مـعـنـوى و يـگـانـگـى فـكـرى مـيـان
رسول خدا(ص ) وامام حسين (ع ) مى باشد.
امام حسين (ع ) در كنار پدر
هـفـت سـال از عـمـر امـام (ع ) گـذشـتـه بـود كـه جـدّش
رسـول خـدا(ص ) بـه ملكوت اعلا شتافت . از آن پس ، دوره جديدى از زندگانى آن حضرت آغاز
گشت . اين دوره سى ساله از نظر شرايط سياسى به دوبخش تقسيم مى شود:
1 ـ دوران 25 ساله سكوت پدر.
2 ـ دوران حكومت ظاهرى اميرمؤ منان (ع ).
الف ـ دوران 25 ساله سكوت
اين دوره از زندگى امام حسين (ع ) با حزن و اندوه فراوان همراه بود؛ زيرا آن حضرت شاهد بود
كـه چـگونه عدّه اى براى دستيابى به خلافت ، پيش از آنكه مراسم كفن و دفن جدّ بزرگوارش
به پايان رسد، در سقيفه اجتماع كردند و حقّ پدر گرامى اش را غصب نمودند.
انـحـراف و كـج روى از مـسـيـر حـقّ بـه همين جا ختم نشد، بلكه اين گام نخست بود؛حوادث تلخ و
دردنـاك ، يكى پس از ديگرى مانند غصب (فدك ) محروم كردن بنى هاشم از (خُمْس ) اذيّت و آزار
دختر پيامبر(ص )، تغيير احكام و قوانين اسلام و... در جامعه اسلامى رخ مى نمود و قلب حسّاس و
لطيف اين گل باغ رسالت را جريحه دار مى كرد؛ ولى او چاره اى جز صبر و بردبارى نداشت .
تنها برخى از اوقات كه مصلحت ايجاب مى كرد، مخالفت خويش با اوضاع حاكم را گوشزد مى
فرمود تا تصوّر نكنند كه اهل بيت رسول اللّه (ص ) هم مهر تاءييد بر حكومت حاكمان زده اند و
نيز مردم در جريان موضع آنان قرار گيرند .اينك دو نمونه :
1 ـ روزى (عُمَر) بر منبر (رسول اللّه (ص ) سخنرانى مى كرد. امام حسين (ع ) وارد شد و بدون
تـوجـه بـه سـخـنـرانـى خليفه ، بالاى منبر رفت و خطاب به وى فرمود: (پايين بيا... از منبر
پدرم ، پايين بيا و به منبر پدر خودت برو!.).(8)
(عـمـر) از سخن امام حسين (ع ) مبهوت ماند و ندانست چه بگويد؛ ناچار گفت : پدرم منبرى نداشت .
خليفه در پى آن بود كه بفهمد چه كسى اين سخن را به امام (ع ) آموخته است ؛ از اين رو، پس از
آنكه امام (ع ) را به منزل خويش برد و از آن حضرت دلجويى كرد، پرسيد: (چه كسى اين سخن
را به تو آموخت ؟) فرمود: (به خدا سوگند از كسى نياموخته ام .).(9)
2 ـ (ابوذر)، صحابى بزرگوار و مبارز رسول خدا(ص ) از سوى (عثمان ) محكوم به تبعيد به
(رَبـَذَه ) شـد. هنگام بردن به محل تبعيد با آنكه از سوى خليفه بدرقه كردن وى ، ممنوع اعلام
شـده بـود، امـام حـسن و امام حسين : در كنار پدرشان او را بدرقه كردند و با سخنان خود موضع
معترضانه او را در برابر دستگاه تاءييد كرده و او را به صبر و پايدارى در اين راه سفارش
نمودند.
امام حسين (ع ) (ابوذر) را به عنوان عمو خطاب كرد و فرمود:
(عـمو جان ! خداوند قادراست كه وضع كنونى را دگرگون سازد، و خدا هر روزى دست اندر كار
چـيـزى اسـت . ايـن قوم دنياى خود را از تو باز داشتند و تو دين خود را از آنان . راستى كه تو
چـه بـى نـيـازى از آنـچـه تو را محروم ساختند، و آنان چقدر به آنچه تو آنها را محروم ساختى
نـيازمندند. پس از خدا صبر واستقامت بخواه و از حرص و بى تابى به او پناه ببر كه صبر،
از ديـن و كـرم اسـت . نـه حـرص ، روزى را پـيـش مـى انـدازد و نـه بـى تـابـى ،
اجل را به تاءخير مى افكند.).(10)
ب ـ در دوران زمامدارى پدر
امـام حـسـيـن (ع ) در دوران پـنـج سـاله حـكـومـت امـيرمؤ منان (ع ) ياور راستين پدر در اداره شؤ ون
سـيـاسـى ، اجـتـماعى ، فرهنگى ونظامى جامعه اسلامى بود. او در بسيج نيروها به سوى جبهه
نـبـرد نـقـش حـسـّاس و تـعـيـين كننده اى داشت . سخنان جذّاب و شور انگيز او چنان در مردم اثر مى
گذاشت كه با همه تجهيزات وامكانات خود، رهسپار جبهه هاى نبرد مى شدند.
امام (ع ) در جنگهاى (جَمَل )، (صِفّين ) و (نهروان ) همراه اميرمؤ منان (ع ) بود؛ ولى به وى اجازه
رويارويى با دشمن داده نمى شد. على (ع ) در باره علّت اين امر مى فرمود:
(براى آنكه نسل
رسول خدا(ص ) با مرگ حسن و حسين (س ) منقطع نگردد.).(11)
هنگامى كه اميرمؤ منان (ع ) به دست (اِبْنِ مُلْجَم ) ضربت خورد، امام حسين (ع ) جزو چهار فرمانده
سـپـاه چـهـل هـزار نـفـرى آن حـضـرت بود كه در (نُخَيْلَه ) اجتماع كرده بودند و نيروهاى خود را
براى رفتن به شام و جنگ با معاويه آماده مى كردند..(12)
همگام با برادر
امـام حـسـيـن (ع ) در دوران امـامت برادرش امام حسن مجتبى (ع ) در تمام حوادث و جريانات ، همگام و
هـمـراه او بـود و كـوچـكـتـرين اختلافى با برادرش نداشت . سخنان آن حضرت در مقاطع مختلف و
شـواهـد تاريخى مؤ يّد اين واقعيّت است . بنابراين ، گفتار برخى از مورّخان كه امام حسين (ع )
را مخالف با برادرش و معترض به سياست او قلمداد كرده اند، عارى از حقيقت ، و كذب محض است
.
رفتار و اخلاق امام (ع )
امـام حـسـيـن (ع ) مـظـهـر صـفـات پـسـنـديـده و كـمالات نفسانى ، و در همه جهات اخلاقى ، نمونه
كامل رسول الله (ص ) بود. اينك شمّه اى از رفتار و مكارم اخلاقى آن حضرت :
الف ـ عبادت و ارتباط با خدا
بـا آنـكـه ائمـّه :، مـعصوم و مصون از هرگونه لغزش و خطا بودند، امّا بيش از همه از خدا خوف
داشتند وبه عبادت و خضوع و خشوع در پيشگاه حضرت حق مى پرداختند.
پـيـشـواى سـوّم (ع ) آن چـنـان از نـعـمـتـهـاى دنـيـا ولذّتـهـاى مـادّى
دل كـنـده و غـرق در عـبادت و نيايش پروردگار شده بود كه وقتى به امام (زين العابدين (ع )
گفته شد: فرزندان پدرت چه اندكند؟ فرمود:
(مـن در شـگـفـتـم كـه او چـگـونـه صـاحـب فـرزنـد شـد، و
حـال آنكه در شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند. (كسى كه وقت او چنين پر بود) كجا فرصت
آن داشت كه به زنان بپردازد؟).(13)
امام (ع ) با قرآن و دعا انس خاصّى داشت و از تلاوت آيات الهى و مناجات با پروردگار بيش از
هـر چـيـز ديـگـر لذّت مـى بـرد. حـتـّى در شـب عـاشـورا و درآن لحظات حسّاس ، لذت بخش ترين
عمل براى آن حضرت ، عبادت و تلاوت قرآن و نيايش با پروردگار بود. از اين رو آن شب را از
دشمن مهلت خواست تا لحظاتى بيشتر با خداى خويش مناجات كند و فرمود:
(خدا مى داند كه من نماز و تلاوت قرآن و دعاى زياد و استغفار را دوست مى دارم .).(14)
پيشواى سوم (ع ) 25 بار پياده به حج رفت .(15) و در مواقف مختلف اين كنگره عبادى
سـيـاسـى ، به دعا و نيايش مى پرداخت . دعاى مبارك (عَرَفَه ) كه دريايى از عرفان ، توحيد و
ديـگـر مـعـارف اسـلامـى در آن مـوج مـى زنـد نـمـونـه بـارزى از نـيـايـشـهـاى آن حـضـرت اسـت
..(16)
ب ـ تواضع و فروتنى
افـرادى كـه داراى روح قـدسـى و مـلكوتى هستند، متواضع و فروتنند. و امام معصوم كه نمونه
عالى انسانيّت و روح قدسى و ملكوتى است ، الگوى تواضع مى باشد.
امـام حـسـيـن (ع ) هـمـچـون پـدرش امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) نـسـبت به مردم مسلمان ، به ويژه محرومان و
تـهيدستان فروتن بود. روزى از جايى مى گذشت . چشمش به چند فقير افتاد كه تكّه هاى نان
خـشـكـى را بـر روى لبـاس خـود ريـخـته مشغول خوردن هستند. امام (ع ) بر آنان سلام كرد. آنان
پـاسخ سلام امام را دادند و آن حضرت را براى صرف غذا دعوت كردند. امام (ع ) پذيرفت و در
كنارشان نشست و از نانشان خورد و فرمود: (اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ المُسْتَكْبِرينَ).(17) سپس
فـرمـود: مـن دعـوت شـمـا را پـذيـرفتم . شما هم دعوت مرا اجابت كنيد وبه خانه من بياييد. آنان
برخاستند وبه خانه امام (ع ) رفتند. امام (ع ) به كنيز خود دستور داد هر چه درخانه موجود است
براى ميهمانان بياورد..(18)
ج ـ جود و بخشش
امام حسين (ع ) همچون پدرش كانون جود و سخاوت و پناهگاه محرومان بود.
روزى امـام (ع ) بـه عـيـادت (اُسامَةِبْنِ زَيْد) رفت . ديد وى پيوسته اظهار اندوه مى كند. امام (ع )
علت اندوهش را پرسيد.
مبلغ شصت هزار درهم بدهكارم .
پرداخت آن به عهده من .
مى ترسم اجلم فرا رسد و هنوز دينم ادا نشده باشد.
پيش از مرگت پرداخت خواهم كرد.
سپس دستور داد بدهكاريش را ادا نمايند..(19)
مردى باديه نشين به حضور امام (ع ) رسيد و عرض كرد:
(اى فـرزنـد رسـول خـدا! ديـه كـامـلى بـر عـهده دارم و از پرداخت آن ناتوانم . با خود گفتم از
بخشنده ترين مردم تقاضاى كمك كنم . وكسى را بخشنده تر از خاندان پيامبر(ص ) نديدم .)
امام (ع ) از او سه سئوال كرد و فرمود:
(با پاسخ دادن هر سئوال يك سوّم خواسته ات برآورده خواهدشد.)
مرد بيابان نشين ، به پرسشهاى آن بزرگوار پاسخ داد. امام (ع ) كيسه اى حاوى هزار دينار ـ
به ضميمه انگشتر خويش كه نگين آن دويست درهم ارزش داشت ـ به وى بخشيد و فرمود: (با اين
پول دَيْنَتْ را بپرداز و با پول انگشتر، هزينه زندگى ات را فراهم ساز.)
اعرابى در حالى كه با خرسندى از خدمت امام (ع ) باز مى گشت اين آيه را بر لب داشت : (اَللّهُ
اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهْ.) خدا داناتراست كه رسالت خود را كجا قرار دهد..(20)
د ـ عطوفت و مهربانى
پـيـشـواى سوّم (ع ) ازعطوفت و مهربانى خاصّى نسبت به انسانها برخوردار بود. حتى گاهى
دشـمـنـانـش نيز از محبّت و عطوفت آن حضرت بهره مند مى شدند (حُرِّبْنِ يَزيدِ رياحى ) ـ اوّلين
فـرمـانـده اعـزامـى (عـُبـَيـداللّهُ بـْنِ زياد) بر سر راه امام حسين (ع ) ـ با هزار نفر با امام (ع )
برخورد كرد. نيروهاى تحت امر حرّ بر اثر گرما و تشنگى فراوان در معرض هلاكت بودند.
بـزرگ مـنـشـى و عـطـوفـت امـام (ع ) اجـازه نـداد كـه آنـان را بـه هـمـان
حـال رهـا كـنـد. بـلكـه بـه يـاران خـود دسـتـور داد هـمـه افـراد دشـمـن را سيراب كنند، حتى به
اسـبـهايشان نيز آب دهند. در اين جريان امام (ع ) با دست مبارك خويش به برخى از سپاهيان حرّ،
آب داد..(21)
ه ـ شجاعت
شـجـاعـت ، واژه اى اسـت كـه بـا نـام امـام حـسـين (ع ) پيوند خورده است . آن حضرت معلّم شجاعت و
فداكارى ، و اسوه قهرمانان تاريخ و آزادمردان روزگار بشمار مى آيد؛ زيرا روزگار به خود
نـديـده اسـت كـه كـسـى بـا تـعـداد انـگـشـت شـمـارى يـاور، در بـرابـر
خيل عظيمى از دشمن بايستد و هر چه از جنگ بگذرد چهره اش بر افروخته تر گردد.
امام حسين (ع ) نه تنها با به شهادت رسيدن يارانش دچار ضعف و سستى نمى شد، بلكه همچون
صاعقه اى كه از هرجا بگذرد چيزى را باقى نمى گذارد، بر دشمن يورش مى برد و در درياى
جنگ شناور مى شد و از مرگ انديشه نمى كرد.
(عـَقـّاد) در باره شجاعت (حسين بن على (ع ) مى نويسد: ( شجاعت حسين (ع ) صفتى است كه ظهور
آن از مـثـل حـسـين غريب نيست ؛ چون پيدايش شجاعت از حسين (ع ) مانند پيدايش طلا از معدن طلاست .
شـجـاعـت فـضـيـلتـى اسـت كـه حـسـيـن (ع ) آن را از پـدران و نياكان خود به ارث برده و براى
فـرزنـدانـش بـه ارث گـذارده اسـت ... در مـيان فرزندان آدم كسى را نمى توان يافت كه قلباً
شـجـاعـت و تـوانـايـى كـارى را داشـتـه بـاشـد كـه (حـسـيـن بـن عـلى (ع ) در (كـربـلا) انـجـام
داد.).(22)
امام حسين (ع ) مظهر تمامى صفات پسنديده و سجاياى اخلاقى ، همچون صبر و استقامت ، رضا و
تـسـليـم در بـرابـر حـق ، عزّت نفس و ... بودكه براى رعايت اختصار از بيان آنها صرف نظر
كرديم .
امام حسين (ع ) دردوران معاويه
دوران امامت
امـام حـسـيـن (ع ) پـس از شـهـادت بـرادر بـزرگوارش امام حسن مجتبى (ع ) در تاريخ 28 صفر،
سـال 49 هـجرى قمرى ، در حالى كه 45 سال .(23) از عمر شريفش مى گذشت ، عهده
دار مـقـام امـامـت شـد. مـدّت امـامـت آن حـضـرت ده سـال و انـدى بـه
طول انجاميد.
امامت پيشواى سوّم (ع ) از راههاى مختلفى قابل اثبات است ؛ از جمله :
1 ـ تصريح پيامبر اكرم (ص ) بر امامت آن حضرت و برادرش :
(هذانِ ابْناىَ اِمامانِ قاما اَوْقَعَدا).(24)
ايـن دو فـرزنـدم (حـسـن و حسين :) چه قيام كنند و چه بنشينند (ودست به قيام نزنند) امام و پيشوا
هستند.
2 ـ وصيّت امام حسن (ع )
امام حسن (ع ) در حالت احتضار، برادرش (محمّدبن حَنَفيَّه ) را فراخواند وضمن سخنانى به وى
فرمود:
(آيـا نـمـى دانـى حسين بن على پس از رحلت من ، امام بعد از من است و نزد خدا در كتاب ، ثبت است
كـه ايـن امـر را از طـريـق پـدر و مادرش از رسول خدا(ص ) به ارث مى برد؟ خدا دانست كه شما
(خاندان ) بهترين بندگان او هستيد؛ از اين رو، محمّد(ص ) را از ميان شما برگزيد، و محمّد(ص )
على (ع ) را اختيار كرد،و على (ع ) مرا براى امامت برگزيد،و من حسين (ع ) را....).(25)
سياست امام حسين (ع ) در دوران معاويه
بـدون شـك ، چـهـره اى هـمـچـون امـام حـسـيـن (ع ) كه از پستان رسالت شيرخورده و در دامن ولايت
پـرورش يـافـتـه اسـت ، نـمى توانست در برابر اعمال معاويه بى تفاوت باشد؛ ولى مصلحت
اسـلام ايـجاب مى كرد كه روش برادر را در پيش گيرد؛ تنها گاهى در برابر ياوه گوييهاى
او مى ايستاد.
(معاويه ) پس از رسيدن به خلافت ، وارد كوفه شد و در سخنرانى خود در حضورامام حسن و امام
حـسـيـن (س ) بـه امـام مـجـتـبـى (ع ) و پـدر بـزرگـوارش نـاسزا گفت . امام حسين (ع ) بى درنگ
بـرخـاست تا پاسخ اهانتهاى معاويه را بدهد؛ ولى امام مجتبى (ع ) دست برادرش را گرفت و او
را نشانيد. سپس خود با بيانى رسا و كوبنده پاسخ معاويه را داد..(26)
امـام حـسـيـن (ع ) پـس از شـهـادت بـرادرش نـزديـك بـه ده
سال با معاويه معاصر بود و در اين مدّت ، سياست آن حضرت در برابر دستگاه سلطنت معاويه ،
ادامـه سـيـاسـت بـرادرش امـام حسن مجتبى (ع ) بود. قيام در برابر مفاسد و جنايات معاويه را در
شرايط موجود به مصلحت اسلام نمى ديد ولى سكوت را نيز جايز نمى دانست و در هر فرصت ،
با نوشتن نامه و يا برخورد حضورى ، سياست معاويه را محكوم مى كرد. اينك دو نمونه :
1 ـ مـعـاويه پس از شهادت امام حسن مجتبى (ع ) راه را براى ولايتعهدى فرزند آلوده خود (يزيد)
هـمـوار ديد؛ از اين رو، نخست از مردم شام براى وى به عنوان وليعهدى بيعت گرفت . پس از آن
براى عمّالش در سراسر كشور نوشت كه بى درنگ براى (يزيد) از مردم بيعت بگيرند.
مردم مدينه و در راءس آنان (حسين بن على (ع ) از بيعت (يزيد) سرباز زدند و علناًبه مخالفت
برخاستند. فرماندار مدينه (مروان بن حَكَم ) جريان را به معاويه گزارش كرد.
مـعـاويـه كه مروان را در اجراى ماءموريّت مورد نظر خود ضعيف مى ديد، بى درنگ او را بر كنار
كرد و (سعيدبن عاص ) را كه فردى جلاّد و خونخوار بود جايگزين وى نمود.
(معاويه ) به فرماندار جديد خود نوشت :
(مـردم مـديـنـه را بـه بيعت با (يزيد) فراخوان و پيشگامان در بيعت را از ديگران مشخّص نما و
به من گزارش كن .)
(سـعـيـد) بـر مردم فشار آورد و آنان را كه در امر بيعت كارشكنى كرده يا از خود كندى نشان مى
دادند تهديد كرد.
بـا هـمه فشارها و خشونتهاى حاكم مدينه ـ جز تعداد اندكى ـ كسى حاضر به بيعت نشد. (بَنى
هاشم ) و در راءس آنان ، (حسين بن على (ع ) بيشتر از ديگران ابراز مخالفت مى كردند.
فـرمـانـدار مـديـنـه جـريـان را بـه (مـعـاويـه ) نـوشـت و افـزود:
اهل بيت پيامبر(ص ) نه تنها هيچكدام بيعت نكردند بلكه سخنانى نيز بر ضدّ دستگاه گفتند.
مـعـاويه ، نخست مساءله را ساده گرفت و تصوّر كرد با نوشتن نامه براى چهره هاى سرشناس
مـدينه مى تواند نظر آنان راجلب كند. از اين رو، براى هر يك از امام حسين (ع )، ابن عباس ، ابن
زُبـَيـْر و عـبـدالله بـن جعفر، نامه جداگانه اى نوشت و با شناختى كه از هر يك از آنان داشت ،
سعى كرد نظر آنان را نسبت به ولايتعهدى فرزندش جلب كند.
(معاويه ) در نامه اى كه براى امام حسين (ع ) نوشت ، يادآور شد:
(گـزارش پـاره اى از كـارهاى تو به من رسيده است كه آنها را شايسته تو نمى دانم ... از خدا
بترس و امّت را در فتنه نينداز....)
امام (ع ) در پاسخ معاويه نامه مفصّلى نوشت و ضمن آن يادآورد شد:
(در نـامـه ات نـوشـتـه بـودى كه خبرهايى از من به گوش تو رسيده كه در خورشاءن من نبوده
اسـت ... آنـچـه دربـاره مـن بـه اطـّلاع تو رسيده يك مشت سخنان بى اساس است كه چاپلوسان و
سـخن چينان تفرقه انداز و دروغ پرداز از خود ساخته و به تو گزارش داده اند. من نه تصميم
جنگ با تو را دارم و نه قصد مخالفت . و اين به خاطر ترس از خداست نه به واسطه ترس از
تـو و يـا دوسـتـان ستمگر و بى دين تو... و نيز نوشته بودى كه من مواظب رفتار و دين خود و
امـّت محمّد(ص ) باشم و در ميان اين امّت ايجاد اختلاف و فتنه نكنم . من هيچ فتنه اى بزرگتر از
حـكـومـت تو براين امّت سراغ ندارم و هيچ وظيفه اى را برتر از جهاد با تو نمى شناسم ... اى
مـعـاويـه ! هـر قـدر مـى تـوانـى دشمنى و نيرنگ كن ، چه آنكه اميدوارم دشمنى و مكر تو جز به
خودت به كسى زيان نرساند....).(27)
هر يك از شخصيّتهاى ديگر نيز جواب كوبنده اى به معاويه دادند..(28)
(مـعـاويـه ) بـا آگـاهـى از نـظـرات و مواضع قاطع چهرهاى سرشناس مدينه ، بيش از پيش به
اهـمـيـّت و عظمت جبهه مخالف ولايتعهدى يزيد پى برد. از اينرو، تصميم گرفت خود به مدينه
رود و از نزديك با مخالفان خود به گفتگو بنشيند شايد بتواند آنان را وادار به تسليم كند.
(مـعـاويـه ) پـس از ورود بـه مدينه ، حسين بن على (ع ) و ابن عبّاس را به حضور طلبيد و ضمن
دلجـويـى از آنـان و تـعريف و تمجيد از رسول خدا(ص ) و مشروع قلمداد كردن اقدام خود در مورد
وليـعـهـدى (يزيد)، به توصيف و تمجيد وى پرداخت و او را شخص حليم و بردبار و آشنا به
سنّت پيامبر(ص ) و قرائت قرآن معرّفى كرد؛ سپس به روش پيامبر(ص ) در بر خورد با خلفا
و سـران مـهـاجـر وانـصـار و واگـذارى پـسـت و مـسـؤ وليـّت بـه آنـان ، اسـتـنـاد كـرد و
عـمل آن حضرت را به عنوان الگو و سرمشق براى ديگران باز گفت و در پايان از آنان خواست
كه به خواسته او پاسخ مثبت دهند.
(ابـن عـبـّاس ) خود را آماده كرد تا پاسخ معاويه را بدهد؛ ولى امام حسين (ع ) به وى اشاره كرد
سـكـوت اخـتـيـار كـند و فرمود: منظور معاويه من هستم . آنگاه به پاخاست و با بيانى صريح و
كوبنده پاسخ معاويه را داد.
نخست از خود (معاويه ) شروع كرد و فرمود:
(هـيـهـات ، هـيـهـات اى مـعاويه ! سپيده صبح ، تاريكى و ظلمت شب را رسوا ساخت و اشعّه تابناك
خـورشـيـد بـر نور چراغهاچيره گشت . تو برترى طلبيدى چندانكه دچار افراط شدى ؛ و (همه
چـيـز را) بـه خـود اخـتصاص دادى و (دراين راه به ديگران ) اجحاف و ظلم كردى . از پذيرش حقّ
امـتـنـاع ورزيـدى و دراين راه به نيرنگ متوسّل شدى ؛ پاداش و كيفر دادى و در اين راه از مرز حق
گـذشـتى . هيچ ارزشى براى حقوق انسانها قائل نشدى تاآنكه شيطان به بهره وافر و نصيب
كامل خود رسيد).
سپس روى سخن خود را به (يزيد) برگرداند وفرمود:
(آنـچـه دربـاره يزيد گفتى فهميدم ، تو مى خواهى مردم را درباره (يزيد) به اشتباه بيفكنى ،
گويى كه انسانى محجوب و يا فرد ناشناخته اى را و صف مى كنى ، و يا از مطالب خصوصى
و مـخـفـى پـرده بـر مـى دارى . (يـزيـد) خـود بـهـترين معّرف خويش است . اوصاف (يزيد) را از
سـگـهـاى ولگـردش آنـگـاه كـه بـه جـان هـم مى افتند؛ و از كبوتران بام خانه اش و از كنيزان
رامـشـگـر ونوازنده بزمهاى مستانه اش بپرس ، و مكر و حيله را (در معرفى وى ) رها كن . راستى
آيـا ايـن هـمـه بـارگـنـاه كه بر دوش دارى براى تو كافى نيست كه اكنون مى كوشى با اين
اقدام بر وِز رو وَبال خود بيفزايى ؟!....)
هـنـگـامى كه سخنان روشنگرانه و كوبنده امام (ع ) به پايان رسيد، (معاويه ) نگاهى به (ابن
عباس ) كرد و گفت :
(اين چه سخنانى است اى ابن عباس ؟ لابد سخنان تو زيركانه تر و تلخ تر خواهد بود؟)
(ابن عبّاس ) گفت :
(سـوگـنـد بـه خـدا، او ذرّيـه پـيامبر(ص ) و يكى از (اصحاب كسا است .) او در خانواده اى پاك
ومعصوم بزرگ شده است . هر چه مى خواهى از او بپرس .).(29)
2 ـ امـام حـسـيـن (ع ) عـلاوه بـر مـوضعگيرى در برابر مساءله ولايتعهدى (يزيد)، جنايات ديگر
مـعـاويـه را نـيـز بـه وى گـوشـزد مـى كـرد و مـخـالفـت خـود را بـا
اعمال خلاف اسلامى و ضدّ انسانى او اعلام مى داشت .
امام (ع ) در نامه معروف خود به (معاويه ) نوشت :
(اى مـعـاويـه ! مـگـر تـو قـاتـل (حـُجـْرِبـْنِ عـدىّ كـِنْدِى ) و يارانش نبودى ؟ همان انسانهايى كه
نمازگزار و عابد بودند و با ظلم و ستم مبارزه مى كردند؛ بدعتها را ناروا مى شمردند و در راه
خدا از ملامت هيچ ملامت كننده اى بيم نداشتند. تو آنان را پس از آنكه امان دادى به ناروا كشتى .
آيـا تـو نـبـودى كـه (عـَمـروبـْنِ حـَمـِقْ) صـحـابـى رسـول
خدا(ص ) را كشتى ؟ همان بنده نيكوكارى كه رنج عبادت ، تنش را فرسوده و لاغر، و چهره اش را
زرد كـرده بـود. توبه او امان دادى و با او پيمانى بستى كه اگر آن امان را به پرنده اى مى
دادى از سـركـوه (بـااطـمـيـنان كامل و آرامش خاطر) فرود مى آمد؛ ولى تو بر پروردگارت جرى
شدى و پيمانت را سبك شمردى و او را به قتل رساندى ...
آيـا تـو نـبـودى كـه مـاجراى (حَضْرَ مِيان ) را به وجود آوردى ؛ همانهايى كه (زِيادِبْنِ سُمَيَّه )
دربـاره شـان بـه تو نوشت كه : اينان پيرو دين على هستند. و تو به او نوشتى : (هر كس كه
بـر ديـن عـلى بـاشـد او را بكش . او نيز تمام آنان را كشت و به فرمان تو آنان را پس از مرگ
(مـُثـْلَه ).(30) كـرد، و حـال آنـكـه ديـن عـلى (ع ) هـمـان ديـن پـسـر عـمـّش
رسـول خـدا(ص ) اسـت كه براى بر افراشتن پرچم آن ، با تو و پدرت جنگ مى كرد و شمشير
مـى زد و درسـايـه هـمـان ديـن ، تـو بـر ايـن مـسـنـد كه اكنون در آن (به ناحق ) قراردارى ، جاى
گرفتى ...).(31)
زمينه سازى براى قيام
مـردم عـراق بر اثر تحمّل جنگهاى متعدّد عملاً از جنگ خسته شده بودند و هر نوع برخورد نظامى
بـا نـظـام حـاكـم را بـى ثـمـر مـى دانـسـتـنـد و در نـتـيـجـه تـبـليغات سوء و فريبنده معاويه ،
دل به صلح و سازش باحكومت وى بسته بودند و آن را مشروع مى دانستند.
يـكـى از مـهـمترين اقدامات امام حسين (ع ) در اين رابطه ، اين بود كه ـ چه در رابطه با صلح و
پـيمان شكنيهاى معاويه و چه در مورد موضوعات ديگر ـ واقعيّتها را صريح و بى پرده براى
مـردم بـيـان كـرد و افـكـار آنان را براى درك اين واقعيّتهاى تلخ و قيام و مبارزه بر ضد آن در
شـرايـط مـناسب ، آماده ساخت . نامه هاى افشاگرانه امام (ع ) به (معاويه )، سخنرانيهاى عمومى
كـه در مـوسـم حج در حضور انبوه حاجيان ايراد مى كرد و بياناتى كه در جلسات خصوصى با
ياران خود و بزرگان كوفه ومدينه داشت ، نمونه هائى از اين موضع امام (ع ) مى باشد.
(سـُلَيـْمِ بـْنِ قـَيْس ) نقل مى كند: يك سال پيش از مرگ معاويه ، حسين بن على (ع )، عبدالله بن
جـعـفـر و عـبدالله بن عباس به منظور زيارت خانه خدا به مكّه رفتند. امام (ع ) بنى هاشم را با
زنان وموالى آنان ، ونيز كسانى از اصحاب را كه به صلاح و نيكى مى شناخت به محلّى دعوت
كرد.
بـيـش از هـفـتـصـد نـفـرـ كـه بـيـشـتـرشـان تـابـعـى و حـدود دويـسـت نـفـر از اصـحـاب
رسول خدا(ص ) بودند ـ در اين اجتماع حضور يافتند.
امام (ع ) به پاخاست و پس از ستايش پروردگار فرمود: (اين ستمگر و طاغى (معاويه ) درباره
ما و شيعيان ، دست به كارهائى زده كه از آن آگاهيد و خودشاهد بوده ايد. اينك مى خواهم مسائلى
را با شما مطرح كنم . اگر راست گفتم تصديقم كنيد واگر خلاف بود، تكذيب نمائيد.
اى مـردم ! سـخـنـانـم را بـشنويد و بنويسيد و پس از بازگشت به شهرها و قبيله هايتان ، آن را
براى افراد مورد اعتمادتان باز گوئيد؛ زيرا اگر اينها گفته نشود بيم آن دارم كه حقّ از بين
برود و مغلوب ستمگر شود.)
سـپـس ايـن آيـه را تـلاوت فـرمـود: (... وَاللّهُ مـُتـِمُّ نُورِه وَلَوْكَرِهَ الْكافِرُونَ.).(32) و
خداوند نور خود را به اتمام و اكمال مى رساند، هر چند كافران را خوش نيايد.
آنـگـاه بـه تـلاوت و تـفـسـيـر آيـاتـى كـه در شـاءن اهـل بـيـت عـليـهـم السـّلام
نازل شده بود، پرداخت . سپس سخنان رسول اكرم (ص ) درباره على (ع ) امام مجتبى (ع )، خود و
اهـل بـيـتـش را يادآورى كرد و نظر يكايك اصحاب را جويا شد. آنان ، امام (ع ) را تصديق كردند
وگـفـتند: آرى چنين است ، ماهمه اينها را شنيده ايم و شاهد بوديم . تابعين نيز سخنان آن حضرت
را تـاءيـيـد كـردنـد و گـفـتـنـد: مـا ايـنـهـا را از اصـحـاب
رسول خدا(ص ) شنيده ايم .
امـام حـسـيـن (ع ) در پـايان سخنانش ، بار ديگر از حاضران خواست كه اين مطالب را به افراد
مورد اعتمادشان برسانند..(33)
از جـمـله اقـدامـات امـام (ع )، بـه مـنـظـور آمـاده كـردن زمـيـنـه قيام ، نامه هائى است كه در پاسخ
شـيـعـيـانـى كـه از ظـلم مـعـاويـه بـه ستوه آمده ، آمادگى خود را براى قيام بر ضدّ او اعلام مى
كـردنـد، نـوشـتـه وضـمـن تاءييد اصل نظريه آنان ، زمان قيام را به فرصتى مناسب و پس از
مرگ معاويه موكول مى كند.
فعّاليّتهاى امام حسين (ع ) در اين زمينه ، (مروان ) را كه از سوى (معاويه ) والى مدينه بود به
وحـشـت انـداخـت . از ايـن رو، در نـامـه اى بـه مـعـاويـه نـوشـت : ( عـدّه اى از
رجـال عـراق و بـزرگان حجاز به خانه (حسين بن على ) رفت و آمد دارند. به گمان من ، (حسين )
قصد سرپيچى از فرمان ، و شورش بر ضدّ شما را دارد. مستدعى است نظر خود را در اين باره
اعلام نمائيد.).(34)
دوران يزيـد
دوران يزيـد
پـس از مـرگ (مـعاويه )، فرزندش (يزيد) به سلطنت رسيد. وى در نخستين اقدامات خود تصميم
گـرفـت دوبـاره از هـمـه مـسـلمانان به ويژه از افرادى كه از پذيرش وليعهدى او سرباز زده
بودند، بيعت بگيرد. از اين رو، بخشنامه اى به عمّال خود نوشت وضمن اعلام خبر مرگ معاويه ،
از آنان خواست براى او از مردم بيعت بگيرند..(35)
(يـزيـد) عـلاوه بر بخشنامه عمومى كه براى (وَليدِبنِ عُتْبَه ) فرماندار مدينه فرستاد، نامه
ديـگـرى ضـمـيـمـه آن كـرد. درآن نوشته بود: (بدون هيچ نرمش و گذشتى از (حسين بن على ) و
(عـبـداللّه بن عمر) و (عبداللّه بن زُبَير).(36) بيعت بگير و تا زمانى كه بيعت نكرده
اند دست از آنان برندار.).(37)
(وليـد) به محض دريافت نامه ، (مروان ) را فراخواند و با وى به مشورت پرداخت . نتيجه اين
شد كه پيش از انتشار خبرمرگ معاويه ، در ميان مردم ، افراد ياد شده در نامه را احضار كنند و از
آنان بيعت بگيرند.
(وليـد) پـيـكـى فـرستاد و افراد ياد شده را به (دارُالاِْمارَة ) فراخواند. پيك ، پيغام (وليد) را
به امام حسين و ابن زبير ـ در حالى كه در مسجد نشسته بودند ـ رساند. عبدالله بن زبير از اين
دعوت نابهنگام به هراس افتاد. امام (ع ) مساءله را براى وى روشن ساخت و فرمود:
(گـمـان مـى كـنم كه طاغوتشان (معاويه ) به هلاكت رسيده است ..(38) ما را فراخوانده
انـد تـا پـيـش از انـتـشـار خـبـر مـرگ مـعـاويـه در مـيـان مـردم ، از مـابـراى يـزيـدبـيـعـت
بگيرند.).(39)
امـام (ع ) بـا سـى نـفـر از خـويـشـان و ياران خود كه به فرمان وى مسلَّح شده بودند، به نزد
(وليـد) رفـت . هـمـراهان امام (ع ) در بيرون ساختمان به حالت آماده باش وگوش به فرمان آن
حضرت ايستادند. امام (ع ) به آنان فرمود:
(اگـر بانگ بر آوردم ، بى درنگ به درون آييد وگرنه در جاى خود بمانيد تا به سوى شما
باز گردم .)
در مـجـلس (وليـد) ـ كه (مروان ) نيز حضور داشت ـ نخست وى خبر مرگ معاويه را اعلام كرد. سپس
نامه (يزيد)، مبنى بر گرفتن بيعت از آن حضرت را خواند.
امـام (ع ) مـصـلحـت ديـد كـه دربـاره عـدم بـيـعـت خـود سخن نگويد و با طرحى حساب شده ، بدون
درگيرى از نزد (وليد) خارج شود؛ از اين رو، فرمود:
(يـقـيـن دارم از شـخصى مثل من بيعت پنهانى پذيرفته نخواهد شد. فردا كه مطلب را به آگاهى
مـردم رسـانـيدى و همه را براى بيعت فراخواندى و به ما نيز اطّلاع دادى ، همه يكجا تصميم مى
گيريم .).(40)
(وليد) پذيرفت ؛ ولى (مروان ) گفت :
(اگر هم اكنون (حسين ) بدون بيعت از تو جدا شود، هرگز بر او دست نخواهى يافت ، مگر آنكه
كـسـان زيـادى از دو طـرف بـه قـتـل رسـنـد. بنابر اين ، او را زندانى كن تا بيعت كند وگرنه
گردنش را بزن .)
|