امام حسين (ع ) از سخنان (مروان ) بر آشفت و با لحنى كوبنده فرمود:
(واى بـر تـو اى پـسـر زَرْقـاء! آيـا تـو بـه كـشتن من فرمان مى دهى !؟. سوگند به خدا دروغ
گفتى و پستى خود را آشكار ساختى ....)
آنگاه خطاب به (وليد) فرمود:
(اى امـيـر! مـاخـانـدان نـبـوّت و سـرچـشـمـه رسـالتيم . خانه ما جايگاه آمد وشد فرشتگان است .
خداوند(آفرينش را) با ما آغاز كرد و ختام كار(رسالت را) بر ما گذاشت .
و يـزيـد مـردى بزهكار و شرابخوار و آدمكش است و فسق و فجور را آشكار ساخته است . و كسى
چـون مـن بـا فـردى هـمـچـون او بـيـعـت نـمـى كـند. و ليكن چون ما و شما صبح كنيم و او ضاع را
بنگريم معلوم خواهد شد كه كدام يك از ما به خلافت و بيعت سزاوارتريم .).(41)
همراهان امام (ع ) ـ كه بيرون از ساختمان آماده هجوم بودند ـ چون صداى امام (ع ) را شنيدند مصمّم
شدند كه با شمشير بر آنان يورش برند؛ ولى در همين هنگام امام (ع ) از نزد وليد بازگشت و
به آنان دستور داد به منازل خود بازگردند..(42)
پس از خروج امام حسين (ع ). ميان (مروان ) و (وليد) گفتگو درگرفت . (مروان )، (وليد) رانكوهش
مـى كـرد كـه چرا حسين را رها كردى .... و (وليد) پاسخ مى داد كه كشتن حسين (ع ) موجب از بين
رفتن دين و دنيايم خواهد شد....(43)
(يـزيـد) چـون از رفـتـار (وليـد) آگـاهـى يـافـت او را از فـرمـانـدارى مـديـنـه
عزل و(عَمْروبْنِ سَعيدِبْنِ عاص ) را به جاى وى نصب كرد..(44)
دوّمين برخورد با مروان
امام حسين (ع )، صبح همان شبى كه به (دارُالاْ مارة ) احضار شده بود، براى كسب اطّلاعات و اخبار
از خانه بيرون آمد و(بامروان ) برخورد كرد. (مروان ) گفت : (اى ابا عبداللّه ! من تو را نصيحت
مى كنم كه به بيعت با (يزيدبن معاويه ) تن دهى كه صلاح دين و دنياى تو در اينست .)
امام (ع ) در پاسخ ، كلمه استرجاع : (اِنّالِلّهِ وَانّااِلَيْهِ راجِعُونَ) به زبان جارى كرد و فرمود:
(عـَلَى الاِْسـْلامِ السَّلامُ اِذا بـُلِيـَتِ الاُْمَّةُ بـِراعٍ مـِثْلِ يَزيدٍ... وَقَدْ سَمِعْتُ جَدّى رَسُولَاللّهِ يَقُولُ:
اَلخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ اَبى سُفْيانَ، اَلطُّلَقاء وَاَبْناءِالطُّلَقاء....)
اگـر اسـلام گـرفـتـار رهـبـرى چـون يـزيـد گـردد بـايـد بـراى آن عـزا گـرفـت . ازجـدّم
رسـول خـدا (ص ) شـنـيـدم كـه مـى فـرمـود: خـلافـت بـر
آل ابوسفيان ، آزاد شدگان و فرزندان آزاد شدگان ، حرام است .).(45)
گفتگوى امام حسين (ع ) با (مروان ) به طول انجاميد و سرانجام مروان با چهره اى خشمناك از امام
(ع ) جدا شد..(46)
علّت بيعت نكردن امام (ع ) با يزيد
بـراى آنـكـه بـدانـيـم چـرا (امـام حـسـيـن (ع ) بـا (يـزيد) بيعت نكرد، نخست لازم است (يزيد) را
بشناسيم و از زندگى خصوصى و سياسى او آگاه شويم .
(يزيد)، جوانى عيّاش ، آلوده به گناه و معتاد به شراب بود. او در كودكى در ميان قبيله (بَنى
كـِلاب ) نـزد دائيـهـايـش كـه پـيـش از اسـلام مـسـيـحى بودند زندگى مى كرد و به آدابشان خو
گرفته بود. با آنان شراب مى خورد و سگ بازى مى كرد..(47)
(ابـنِ حـَنـْظـَلَه ) پس از باز گشت از شام و مشاهده زندگى يزيد از نزديك ، به مردم مدينه چنين
گزارش داد:
(از نزد مردى بى دين ، شرابخوار، نوازنده تار و سگ باز مى آيم . يزيد كسى است كه مادر و
دخـتـر و خـواهـران را يـكـجـا بـه عـقـد ازدواج خـود در مـى آورد و بـه نـمـاز اهـمـيـّتـى نـمـى
دهد.).(48)
رسـوايى يزيد بدان پايه رسيده بود كه جريان ولايتعهدى وى حتّى براى كسانى چون (زياد
بن اَبيه ) كه جرثومه زشتى و پليدى بود، امرى غريب و شگفت مى نمود.
(زيـاد) در پـاسـخ مـعـاويـه كـه گـفـته بود: از مردم بصره براى يزيد بيعت بگيرد، محرمانه
پاسخ داد:
(چگونه مى توان مردم را به بيعت (يزيد) فراخواند در حالى كه با سگها و بوزينه ها بازى
مى كند، لباسهاى رنگارنگ مى پوشد، به نوشيدن شراب معتاد است و روز را به آلات موسيقى
پايان مى برد؟)
آنگاه به وى پيشنهاد كرد:
(اگـر چـنـيـن قصدى دارى ، يزيد را براى يكى دوسال به پيشه ساختن روش نيكو وادار كن تا
بتوانيم امر را بر مردم مشتبه سازيم و براى او بيعت بگيريم .).(49)
يزيد، كينه و دشمنى با (بنى هاشم ) و خاندان پيامبر(ص ) را از پدر، و روحيّه صحرانشينى و
لاقـيـدى و پـنـدارهاى خرافى جاهلى را از مادرش (مَيْسُوِن ) صحرانشين ، و ميگسارى و دشمنى با
اسـلام و مـسـلمـانـان را از معلّم سرخانه اش (سَرجوُنِ) رومى مسيحى فرا گرفته بود. ازاين رو،
به هنگام نوشيدن شراب مى گفت :
(فَاِنْ حُرِّمَتْ يَوْماً عَلى دينِ اَحْمَدَ فَخُذْها عَلى دينِ الْمَسيحِ بْنِ مَرْيَمِ.).(50)
يـعـنـى : اگـر شراب در آيين احمد (صلى الله عليه و آله ) حرام است ، تو آن را بر آيين (عيسى
بن مريم ) بنوش .
(ابن عَقيل ) مى گويد:
(از شـواهـدى كه بر كفر وزندقه يزيد دلالت مى كند ـ چه رسد به سبّ و لعن او ـ اشعار اوست
كـه الحـادش را آشـكـار مـى كـنـد وپـرده از روى درون نـاپـاك و اعـتـقـاد زشـتـش بـر مـى
دارد).(51)
از جمله ، اين دوبيت است كه به هنگام زدن چوب بر دهان و دندان سربريده امام حسين (ع ) خواند:
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلَ
لَسْتُ مِنْ خِنْدِفَ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ
مِنْ بَنى اَحْمَدَ ماكانَ فَعَلَ
بـنـى هـاشـم بـا حـكـومـت بـازى كـردنـد؛ وگـرنـه ، نـه خـبـرى آمـده و نـه وحـيـى
نـازل شـده اسـت . از (نـسل ) (خندف ) نيستم اگر از فرزندان احمد (پيامبر(ص )، انتقام آنچه او
(درباره پدرانم ) انجام داد، نگيرم ..(52)
بـيـعـت با يزيد، با چنين خصوصيّات و اعتقاداتى به معناى تاءييد وى و تثبيت خلافت موروثى
اوسـت ؛ خـلافـتـى كـه رسماً به سلطنت موروثى تبديل شده بود و بازير پاگذاردن قوانين و
مـقـدّسـات مـذهـبـى و صرف اموال عمومى مسلمانان در راه عيّاشى و هوسرانى و تجاهر به فسق و
فجور و ميگسارى و ميمون و سگ بازى و... مخالفت علنى خود را با آيين اسلام اعلام كرده بود.
بـيعت با چنين فردى و تاءييد چنين حكومتى از يك فرد مسلمان كه كمترين آگاهى از اسلام داشته
و بـه آن مـعـتـقـد باشد سزاوار نيست ؛ چه رسد به فرزند پيامبر(ص ) كه تربيت يافته مكتب
وحى و تغذيه شده از پستان رسالت و امامت مى باشد.
هجـرت به مكـه
آخرين وداع
امـام حـسـيـن (ع ) پـس از ارزيـابى اوضاع سياسى ، تصميم گرفت براى ادامه مبارزه به همراه
خـانـواده وخويشان خود از مدينه هجرت كند؛ زيراماندن آن حضرت در مدينه و مخالفت با دستگاه
حـكـومـت ، عـكـس العـمـل شديدترى را در پى داشت و چه بسا در يك تهاجم غافلگيرانه از سوى
دشـمـن بـه شـهـادت مـى رسـيـد و يـزيـد بـا امكانات تبليغاتى كه در اختيار داشت خون فرزند
پيامبر(ص ) را پايمال مى كرد.
امام حسين (ع ) براى وداع با جدّش رسول اللّه (ص ) و مادرش ، حضرت زهرا(س ) و برادرش امام
مجتبى (ع ) كنار تربت پاك آنان رفت ..(53) در روضه منوّره پيامبر(ص ) با خدا چنين
مناجات كرد:
(پـروردگـارا! ايـن آرامـگـاه پـيـامبر توست ؛و من فرزند دختر پيامبر توام .تو از آنچه رخ داده
آگـاهـى . خداوندا! من امر به معروف ونهى از منكر را دوست مى دارم . تو را به حقّ آنكه در اينجا
آرمـيـده سـوگـنـد مـى دهـم ، راهـى بـرايـم بـرگـزيـن كـه رضـاى تـو و پيامبر و مؤ منان در آن
باشد.).(54)
خداوند، خواسته حجّت و خليفه خود را اجابت فرمود و راهى را كه به نجات اسلام و سعادت امّت
اسـلامى و شهادت خود او منتهى مى شد به وسيله پيامبرش به آن حضرت ارائه داد؛ همان شب در
حرم رسول خدا(ص ) پيامبر را در خواب ديد كه او را در آغوش كشيده مى فرمايد:
(حبيب من اى حسين ! گويا به همين زوديها مى بينم كه آغشته به خون خويش ، در سرزمين كربلا،
بـا لب تـشـنـه ، بـه دسـت گـروهـى از امـّت من كشته مى شوى ... حبيب من اى حسين ! پدر، مادر و
بـرادرت نـزد مـن آمـدند و مشتاق ديدار تواند. درجاتى در بهشت براى توست كه جز با شهادت
بدان نائل نخواهى شد.).(55)
وصيّت نامه امام (ع )
انـگـيـزه امـام (ع ) از قـيـام در وصـيّت نامه آن حضرت به برادرش (محمّد حنفيّه ) به هنگام ترك
مدينه روشن تر بيان شده است :
(ايـن وصـيـّتـى اسـت از حـسـيـن بـن على بن ابيطالب به برادرش (محمّدبن حنفيّه .) (حسين ) به
يگانگى خدا و اينكه شريكى براى او نيست ، گواهى مى دهد. و نيز گواهى مى دهد كه (محمد(ص
) بنده خدا و فرستاده اوست كه آيين حق را از جانب خدا آورده است . و گواهى مى دهد كه هر يك از
بـهـشـت و دوزخ حـقّ اسـت و روز رسـتـاخيز خواهد آمد و خداوند همه انسانها را در چنين روزى بر مى
انـگـيـزاند. و گواهى مى دهد كه من نه براى آسايش و خود نمايى و نه براى فساد و ستمگرى
خـروج كـردم ؛ بـلكـه بـراى اصـلاح امـّت جـدّم قـيـام نـمودم . مى خواهم به معروف امر كرده ، از
منكرنهى كنم و به سيره و روش جدّم و پدرم على بن ابيطالب رفتار نمايم .).(56)
وصيّتنامه امام (ع ) در برگيرنده دو نكته مهمّ است :
نـخـست آنكه اختلاف امام (ع ) با يزيد تنها بر سر مساءله بيعت نيست كه اگر دستگاه خلافت از
بـيـعـت امـام (ع ) صـرف نظر كند، آن حضرت نيز سكوت نمايد. بلكه از نظر امام (حسين (ع ) و
جـود (يـزيد) و دودمان وى موجب گسترش ظلم و فساد و تغيير در احكام اسلام و سنّت پيامبر(ص )
گـرديـده اسـت و فـرزنـد پـيـامبر(ص ) وظيفه خود مى داند كه در راه اصلاح اين مفاسد و از بين
بـردن مـنـشـاء نـابـسـامـانـيـهـا(بـَنـى اُمـَيـّه ) بـپـاخـيـزد و سـيـره و راه و رسـم جـدّش
رسول خدا(ص ) و پدرش على مرتضى (ع ) را كه به فراموشى سپرده شده بود، زنده كند.
ديگر آنكه امام (ع ) با اين وصيّت نامه ، بسيارى از توطئه ها و تبليغات سوء دشمن را از پيش
خـنـثـى كرد. امام (ع ) مى دانست كه دستگاه تبليغاتى (يزيد) براى مشروع جلوه دادن جنايت خود،
چـهره فرزند پيامبر(ص ) و قيام حق طلبانه او را به گونه اى ديگر معرّفى كرده و حضرتش
را فـردى شورشگر، جاه طلب و خارج از دين قلمداد خواهد كرد. (حسين بن على (ع ) با فرازهاى
نـخست اين وصيّت نامه و معرّفى خود به عنوان فردى موّحد، معتقد به رسالت پيامبر(ص ) و...
اصلاح طلب ، توطئه دشمن را نقش بر آب كرد.
به سوى مكّه
امـام حـسـيـن (ع ) شـامـگـاه 27 رجـب ـ سـالروز بـعـثـت پـيـامـبـر(ص ) ـ
سال شصت هجرى ، همراه خويشان ، فرزندان و برادرانش به جز (محمّدبن حنفيّه ).(57)
در حالى كه آيه شريفه :
(وَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنى مِنَالْقَوْمِ الظّالِمينَ).(58)
را تلاوت مى فرمود،.(59) مدينه را ترك كرد تا انقلابى ديگر آغاز كند.
(بَنى هاشم ) ـ جز تعداد اندكى از دودمان (ابوطالب ) ـ از همراهى حسين (ع ) دريغ ورزيدند. از
پيام امام (ع ) به آنان كه :
(هـر كـس بـه مـن بـپـيـونـدد شـهـيـد مـى شـود و آنكه تخلّف ورزد به پيروزى (وحكومت ) نخواهد
رسيد.).(60)
بـر مـى آيد كه آنان باعلم به اينكه راه حسين (ع ) راه شهادت است ؛ به طمع دنيا و رسيدن به
حكومت از آن حضرت كناره گرفتند.
امـام (ع ) بـرخـلاف (عَبْدُاللّهِ بْنِ زُبَيْر) كه از بيراهه راهى مكّه شده بود، راه اصلى مكّه را در
پيش گرفت . پيشنهاد شد بهتر است از بيراهه برويم ، مبادا ماءموران از پى برسند. امام (ع )
نپذيرفت و فرمود:
(از راه اصلى جدا نخواهم شد تا آنچه را كه خداوند خواهد انجام دهد.).(61)
امام حسين (ع ) با كاروان جهاد، شهادت و اسارت ، پس از پيمودن پنج شبانه روز راه ، شب جمعه
، سـوّم شـعـبـان ـ سـالروز ولادت خـويـش ـ وارد مكه شد تا از نو حياتى بيابد، حياتى ابدى و
جاودانه و به حيات او، اسلام را ميلاد و حياتى تازه آغاز گردد.
امام (ع ) چون به مكّه رسيد اين آيه را خواند:
(وَلَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى اَنْ يَهْدِيَنى رَبّى سَواءَالسَّبيلِ).(62)
چـون مـوسـى بـه شـهـر (مـَدْيـَن ) روى آورد گـفـت : امـيـد آنـكه پروردگارم به راه راست هدايتم
فرمايد..(63)
در مكّه
مـردم مـكـّه بـا شـنـيـدن خـبـر ورود امـام (ع ) بـه ايـن شـهـر بـسـيـار
خوشحال شدند و گروه گروه هر صبح و شام به ديدار آن حضرت مى شتافتند..(64)
و نـيز مسلمانانى كه از بلاد مختلف به زيارت آمده بودند، به خانه فرزند پيامبر(ص ) روى
مى آوردند..(65) مشكلات و مسائل خود را از آن حضرت پرسيده از درياى علم و فضلش
بهره مى جستند..(66) در اين ديدارها به طور طبيعى موضوع (مرگ معاويه )، روى كار
آمدن يزيد؛ علّت مخالفت امام (ع ) با حكومت جديد، انگيزه مهاجرت امام (ع ) با خانواده اش به مكّه
و بالاخره وظيفه مسلمانان در شرايط كنونى ، مطرح و از امام (ع ) نظر خواهى مى شد.
هـر چـه بـر اقـامـت ابـاعـبـداللّه (ع ) در مـكّه مى گذشت توجّه مردم به آن حضرت و مساءله امتناع
فرزند پيامبر(ص ) از بيعت يزيد و پناهنده شدنش به خانه امن الهى ، افزون تر مى گشت .
فـرمـانـدار (يـزيد) در مكّه كه فعّاليتهاى امام (ع ) را زير نظر داشت از توجّه افكار عمومى به
حـسـين (ع ) به ويژه رفت و آمد رجال ، اشراف و شخصيّتهاى برجسته به خانه آن حضرت به
وحشت افتاد و جريان را ضمن نامه اى به يزيد گزارش كرد..(67)
دعوت كوفيان
خـبـر مـرگ مـعـاويـه و پـايـان حـكـومـت اسـتبدادى او در ميان طبقات زجر كشيده ، به ويژه دوستان
اهـل بـيـت عـليـهـم السـّلام ، بـا مـوجـى از شـادى روبه روگشت . آنان اميدوار بودند كه با مرگ
ديـكـتـاتـور شـام ، اوضـاع سـيـاسـى دگـرگون شود و مسلمانان از زير يوغ (بنى امّيه ) آزاد
گردند.
چـنـدى نـگذشت كه خبر امتناع امام حسين (ع ) از بيعت يزيد و قيام عليه حكومت خود كامه او نيز به
گوش مردم رسيد وموجب خوشحالى و اميدوارى بيشتر مسلمانان گشت .
مـردم عراق ، بويژه كوفيان ، بيش از نقاط ديگر از شنيدن اين دو خبر به وجد آمدند؛ زيرا آنان
از عـلاقـمـنـدان خـانـدان پـيـامـبـر(ص ) بـودنـد وكـوفـه حـدود پـنـج
سال مركز خلافت اسلامى و حكومت حضرت على (ع ) بود و اين معاويه بود كه بدون توجه به
خـواسـت مـردم عـراق بـويـژه كـوفـيـان ، مـركـز خـلافـت را بـه شـام
منتقل كرد.
عـلاوه بـر آنـكـه مـردم عـراق بـيـش از ديـگـران از حـكـومـت اسـتـبـدادى مـعـاويـه ضـربه خورده و
مـتـحـمـّل خـسـارات مـادّى و مـعـنـوى شـده بـودنـد؛ از ايـن رو، از مـعـاويـه و فـرزنـدش يـزيـد
دل خوشى نداشتند.
عدّه اى از شخصيّتهاى برجسته شيعه با شنيدن خبر هجرت حسين بن على (ع ) به مكه ، در خانه
(سـُلَيْمانِبن صُرَد) گرد آمدند. موضوع مطرح شده در جلسه ، مرگ معاويه ، خوددارى امام حسين
(ع ) از بيعت يزيد و هجرت آن حضرت به مكّه بود، (سُليمان ) طىّ سخنان كوتاهى حاضران را
به يارى حسين بن على (ع ) در مبارزه عليه حكومت جديد دعوت كرد. جمعيّت اعلام آمادگى كردند.
مقرّر شد نامه اى به حضور امام (ع ) بنويسند و از آن حضرت براى آمدن به كوفه و به عهده
گرفتن رهبرى مسلمانان دعوت نمايند. در اين نامه پس از اظهار خوشحالى از مرگ معاويه و بر
شمردن شمّه اى از جنايات وى آمده بود:
(مـا پـيـشـوا نـداريم ، به سوى ما بيا، باشد كه خداوند به وسيله تو ما را بر محور حق گرد
آورد. مـا (نـُعـْمـانِ بـنِ بَشير)، امير كوفه را به امارت نمى شناسيم . او در (دارُ الاِْمارَه ) نشسته
اسـت . نـه نـمـاز جـمـعـه را با او مى خوانيم و نه براى نماز عيد با وى بيرون مى رويم . اگر
بدانيم به سوى ما مى آيى از كوفه بيرونش كرده به سوى شام مى فرستيمش . انشاءاللّه .)
نـامـه را (سـُلَيـمان بن صُرَد)، (مُسَيّب بن نَجَبَه ) ، (رِفاعَةِبنِشَدّاد)، (حَبيبِبن مَظاهِر) و جمعى
ديگر از شيعيان ، امضاء كرده و توسّط دو پيك به مكّه فرستادند. پيكها دهم ماه رمضان (يكماه و
هفت روز پس از ورود امام (ع ) به مكه ) نامه را به امام (ع ) دادند..(68)
دو روز بعد، سه پيك ديگر به همراه حدود 150 نامه يك امضايى ، دو امضايى ، سه امضايى و
چهار امضايى ، روانه مكه شدند..(69)
دو روز ديـگـر، نـامـه اى كوتاه امّا جدّى وقاطع با امضاى پيروان حسين بن على (ع ) از مؤ منان و
مسلمانان ، توسّط دو پيك به مكّه برده شد. مضمون اين نامه چنين بود:
(اى حسين بن على ! بر آمدنت شتاب كن ، مردم بى تابانه منتظر تو هستند و به جز تو به كس
ديگر نظر ندارند، شتاب ، شتاب ، باز هم شتاب ، شتاب .).(70)
مـوج حـسين خواهى آنچنان كوفه را فرا گرفته و دلهاى مردم را به تپش واداشته بود كه حتى
عـدّه اى از سـيـاسـتـمـداران كوفه مانند (شَبَثِ بنِ رِبْعىِّ)، (حَجّارِ بْنِ اَبجَرْ)، (عَمْرِو بْنِ حَجّاج
زُبـَيْدى ) كه ايمانى به حسين بن على (ع ) نداشتند. براى آنكه در حكومت آينده آن حضرت جاى
پائى باز كنند، براى امام (ع )نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كردند..(71)
نامه هاى مردم كوفه پى درپى به دست امام (ع ) مى رسيد..(72) آن حضرت آنها را مى
خـوانـد و از پـيـكـهـا دربـاره نـويـسندگان و مردم كوفه مى پرسيد..(73) هر چند خود
كوفيان را بهتر از همه مى شناخت .
اعزام سفير
پـس از آنـكـه آخـريـن پـيكهاى كوفه (هانِىِبن هانى ) و (سَعيدبنِعَبْدُاللّه ) به حضور امام (ع )
رسـيـدنـد، امـام (ع ) تصميم گرفت نماينده اى به سوى كوفه بفرستد تا ضمن پاسخگويى
بـه خـواسـتـه هـاى مـكـرّر مـردم ، اوضـاع سـيـاسـى كوفه و مقدار پايبندى دعوت كنندگان به
نـوشـتـار خـود را از نـزديك ارزيابى كند تا در صورت مساعد بودن شرايط، خود امام (ع ) نيز
بدان شهر عزيمت نمايد.
در پـى ايـن تـصـميم ، (مُسلِمِ بْنِ عقيل ) را كه مردى امين ، لايق ، شجاع و مورد اطمينان آن حضرت
بـود فـرا خـوانـد و ايـن مـاءمـوريـّت حـسّاس و خطرناك را بر عهده او گذاشت و پاسخ نامه هاى
كوفيان را چنين نوشت :
(از حسين بن على به بزرگان مؤ منان و مسلمانان كوفه ، (هانى ) و (سعيد) آخرين فرستادگان
شـمـا نامه هايتان را آوردند. از آنچه نوشته بوديد آگاه شدم . خواسته همه شما اين بود كه ما
پيشوا نداريم ، به سوى ما بيا، شايد خداوند به وسيله تو ما را هدايت كرده به گرد حق جمع
كند.
اكـنـون بـرادرم و پـسـر عـمـويـم و شـخـصـيـّت مـورد اعـتـمـاد در مـيـان خـانـواده ام ، (مـُسـلم بـنـِ
عـقـيـل ) را به سوى شما فرستادم . اگر او نوشت كه خردمندان و صاحب نظران و عموم مردم بر
آنچه در نامه ها نوشته شده است اتّفاق نظر دارند، به زودى نزد شما خواهم آمد. ان شاءاللّه .
به جان خودم سوگند، پيشوا نيست مگر آن كس كه بر اساس كتاب خداحكم كند، عدالت را بر پا
دارد، مؤ من به دين حقّ باشد و خود را پايبند فرمان خدا قرار دهد).(74)
امـام (ع ) نـامه را به همراه (مسلِم ) و چندتن از فرستادگان كوفه فرستادو نماينده خود را به
تقوا، مهربانى و پوشيده داشتن ماءموريّت خود توصيه كرد وافزود:
(اگر مردم را يكدل و هماهنگ ديدى بى درنگ گزارش كن .).(75)
نماينده امام حسين (ع ) در كوفه
نماينده امام (ع ) در كوفه
(مسلم بن عقيل ) نيمه ماه رمضان از مكّه بيرون شد. نخست به مدينه رفت و پس از
زيـارت قـبـر پـيـامبر(ص ) و وداع با خويشانش همراه دو راهنما ازقبيله (قَيس ) شبانه از بيراهه
رهسپار كوفه گرديد..(76)
(مـسـلم ) دركـوفـه بـر (مـُخـتـارِ بـنِ اَبـى عـبـيـْده ) كـه از چـهـره هـاى سرشناس شيعه بود وارد
شـد.(77) و مـاءمـوريـّت خـود را آغـاز كـرد. انـتـظـار و آشفتگى نگران كننده اى كه بر
كوفه حاكم بود با ورود نماينده حسين (ع ) جاى خود را به موجى از شادى و اميد سپرد.
طـبـقـات مـخـتـلف مـردم بـه ويـژه شـيـعـيـان و دعوت كنندگان ، دسته دسته به حضور(مسلم ) مى
شتافتند و با هيجان بى سابقه اى پس از شنيدن پيام فرزند پيامبر(ص ) از زبان نماينده اش
(مسلم ) اشك شوق ريخته و با وى بيعت مى كردند و هر كدام به گونه اى احساسات پاك خود را
ابراز مى كردند. به عنوان نمونه : (عابِسِبْنِاَبى شَبيبْ) خطاب به (مسلم ) گفت :
(... سوگند به خدا، هر گاه براى جهاد دعوت كنيد اجابت خواهم كرد و با دشمنانتان مى جنگم و
آن قدر در ركابتان شمشير مى زنم تا به ديدار حق شتابم و از اين كار جز رضايت پروردگار
انگيزه اى ندارم .)
(حَبيب بْنَ مَظاهِرْ) برخاست و گفت :
(من هم بر همان عقيده هستم كه (عابس ) اظهار داشت .).(78)
هـر روز كـه از اقامت (مسلم ) در كوفه مى گذشت شمار بيعت كنندگان افزون تر مى گشت ، تا
جايى كه به هيجده هزار نفر رسيد..(79)
(مـسـلم ) پـس از اطـمـيـنـان از صـداقـت و آمادگى مردم براى پذيرش امام (ع )، در نامه اى به آن
حضرت نوشت :
(راهـبـر و پـيـش قـراول يـك گروه به كسانش دروغ نمى گويد. تاكنون هيجده هزار نفر از مردم
كـوفـه با من بيعت كرده اند. به محض دريافت نامه به سوى كوفه بشتاب ؛ چون تمامى مردم
با شما هستند و نسبت به بنى امّيه نظر مساعدى ندارند.)
سپس نامه مردم كوفه راهم ضميمه آن كرد:
(اى فـرزنـد پيامبر! زودتر به سوى ما بشتاب كه اينك صد هزار شمشير در كوفه آماده يارى
شماست ، پس درنگ روا مدار.)
نامه ها را توسط (عابس بن اَبى شبيب ) به مكّه فرستاد..(80)
واكنش دستگاه خلافت
(نـُعـْمـانـِبـن بـَشـير) فرماندار كوفه ، فعّاليتّهاى (مسلم ) را زير نظر داشت ، ولى به خاطر
داشـتـن روحـيـّه عـافـيـت طـلبـى ، واكـنـش حـادّى از خـودنـشـان نـمـى داد! عـكـس
العـمـل او تـنـهـادر حـدّ يـك سخنرانى نصيحت آميز بود كه بر فراز منبر رفت و مردم را از ايجاد
فتنه واختلاف بر حذر داشت ..(81)
مـوضع مسالمت آميز(نُعمان ) بر عثمانيان و پيشمرگان بنى اميّه گران آمد.(82) و آنان
را بـر آن داشـت كـه خـود جـريـان را طـى چـند نامه به يزيد گزارش كنند كه (اگر تو را به
كوفه نيازى هست هر چه سريعتر فردى لايق و توانا بدين شهر بگمار، (نعمان ) ناتوان است
و يا خود را به ناتوانى زده است .).(83)
(يـزيـد) پـس از دريـافـت گـزارشـهـا بـا مـشـاوران خـود بـه مـشـورت پـرداخـت . (سـَرْجـُون
).(84) پـيشنهاد كرد (عبَيْد اللّه بن زياد) را به فرماندارى (كوفه ) بگمار. (يزيد)
پذيرفت . نامه اى به (ابن زياد) كه در آن زمان فرماندار (بصره ) بود نوشت و او را با حفظ
سـمـت بـه امـارت (كـوفـه ) منصوب كرد، و از او خواست هر چه سريعتر به (كوفه ) رود و با
بيعت گرفتن از (مسلم ) و يا كشتن وى اوضاع را به نفع او تمام كند..(85)
(عـبـيـداللّه )بـه مـحـض دريـافـت فـرمـان (يـزيد) برادر خود (عثمان ) را به جانشينى خويش در
(بصره ) گمارد و همراه عدّه اى از رجال رهسپار (كوفه ) گرديد.
سياست ترور و وحشت
(عـُبـَيـْدُاللّ ه ) بـا كـسـب اطـلاعـات از فـرمـانـدار قـبـلى ، در جـريـان
كامل اوضاع كوفه وتعداد هواخواهان حسين بن على (ع ) قرار گرفت و خطر راجدّى دانست ؛ از اين
رو، بـدون فـوت وقـت ، سياست ترور و وحشت خود را به كار بست . بامداد همان شب مردم را به
مـسجد فراخواند و در حضور انبوه جمعيّت پس از معرّفى خود به عنوان فرماندار جديد كوفه ،
خـطـابه كوتاهى ايراد كرد و با لحنى جدّى و قاطع مردم را بيم و اميد داد؛ به هواداران حكومت و
سـرسـپـردگـان يـزيـد وعـده احـسـان و بـخشش داد و به مخالفان هشدار داد كه در صورت ادامه
مخالفت با شمشير حكومت روبه رو خواهند شد..(86)
سپس در جلسه اى خصوصى چهره هاى سرشناس هر قبيله و بزرگان هر محلّه را احضار كرد و از
آنـان خواست تا اسامى افراد غريبه و نيز مخالفان حكومت را به وى بدهند و تضمين كنندكه در
مـيـان قـبـيـله و مـحـلّه شـان كـسـى عـليـه حـكـومـت حـركـتـى انـجـام نـدهـد، در غـيـر ايـن صـورت
مال وجان آنان بر او حلال خواهد بود و متخلّف در جلو خانه اش به دار آويخته مى شود و تمامى
افراد قبيله اش از بخششهاى حكومت محروم ، و از كوفه تبعيد خواهند گشت ..(87)
آغاز پيمان شكنى
سياست خشن و تهديد آميز(عبيداللّه ) اثر خود را بر جانهاى ترسو و زود باور كوفيان بخشيد
و آنـان را در حـمـايـت از (مـسلم ) دچار ترديد كرد. هر چه سايه شوم (پسرزياد) بر افق كوفه
گـسـتـرده تـر مى گشت موقعيّت (مسلم ) ضعيف تر و حمايت كوفيان از او كمتر مى شد، تا جايى
كـه وى در مـيـان آن هـمـه هـوادار احـسـاس خـطـر كـرد و نـاچـار
مـحل سكونت خود را ازخانه (مختار) كه محلّى شناخته شده و نا امن بود به خانه (هانى بن عُرْوَه )
كـه او نـيـز از چهره هاى سرشناس كوفه بود منتقل كرد و شيعيان در نهايت احتياط واختفا نزد وى
رفت و آمد مى كردند..(88)
تلاش براى دستيابى به (مسلم )
(عـبـيـداللّه ) پـس از مـوفـّقـيـّت در مـرحـله نـخـسـت ، (ايـجـاد وحـشـت در
دل مردم و پراكنده كردن آنان از گرد مسلم )در صدد بر آمد مخفيگاه (مسلم ) را كشف و او را دستگير
نـمايد تا پيش از آنكه او دست به كار شود كارش را بسازد. براى اين كار، دست به نيرنگ زد
و به مزدورى به نام (مَعْقِلْ) سه هزار درهم پول داد وگفت : سعى كن تا تحت پوشش شيعه اى
غـريـب بـه بـهـانـه دادن ايـن پـول بـه نماينده حسين به (مسلم ) نزديك شوى و ضمن آگاهى از
مخفيگاه او، اطّلاعات و اخبار لازم را به ما گزارش كنى .
(مـَعـْقـِلْ) بـه مسجد رفت و خود را به (مسلم بن عُوْسَجَه ) يكى از ياران (مسلم ) به همان نحو كه
(ابن زياد) آموزش داده بود معرّفى كرد.
(مُسْلِم بنِعَوْسَجَه ) پس از صحبتها و سفارشهاى لازم به وى ، و چند روز معطّلى او را نزد (مسلم
) برد. از آن پس ، جاسوس (ابن زياد) مرتّب در مجالس سرّى شركت مى كرد و تمامى اخبار را
به اربابش گزارش مى داد..(89)
(پـسـرمـَرْجـانـَه ) پـس از آگـاهـى از جايگاه (مسلم )، (هانى بن عُرْوَه )، ميزبان او را با نيرنگى
ديگر به (دارُالاِْمارَه ) كشانيد.
(ابن زياد) به (هانى ) گفت : (اين چه شورشى است كه در خانه ات عليه اميرالمؤ منين ، يزيد و
مـسـلمـانـان بـپا كرده اى ؛(مسلم ) را در خانه خويش جا داده و در صدد تهيّه نيرو و سلاح براى او
هـسـتـى .) (هانى ) اظهار بى اطّلاعى كرد.(عُبَيْدُالله ) جاسوس خود را فراخواند. وقتى (مَعْقِلْ)
وارد شد همه اسرار فاش گشت . (هانى ) ناگزير واقع مطلب را گفت .
(ابن زياد) از (هانى ) خواست (مسلم ) را به وى تسليم كند. (هانى ) اِبا كرد. (پسر زياد) پس از
ضرب و شتم (هانى ) دستور داد او را به زندان افكندند..(90)
بازتاب دستگيرى (هانى )
انـتشار خبر دستگيرى و شايعه قتل (هانى ) در سطح شهر كوفه ، بستگان و هواداران او را به
عـكـس العـمل واداشت . (عَمْروبن حَجّاج ) برادر خانم (هانى ).(91) و بزرگ قبيله (مَذْحِجْ)
بـا افـراد قـبـيله خود به سوى (دارُالاِمارَه ) حركت كردند و آنجا را به محاصره خود در آوردند و
تهديد كردند كه از اينجا نخواهند رفت تا انتقام خون (هانى ) را بگيرند.
(ابن زياد) كه چنين ديد (شُرِيْح قاضى ) را ماءمور كرد تا پس ازخبر گيرى از (هانى ) به ميان
مردم رود و به آنان اطمينان دهد كه (هانى ) زنده است . اوچنان كرد و آن ساده لوحان زود باور با
شنيدن اين خبر پراكنده شدند..(92)
قيام (مسلم بن عقيل )
(مسلم ) پس از آنكه توسّط فرستاده مخفى خود به كاخ فرماندارى در جريان وضعيّت دلخراش
(هانى ) قرار گر+++فت ،++.(93)ناچار زودتر از موعد مقرّر نهضت خود را آغاز كرد؛
چـون بـيـم آن مـى رفـت كـه دسـتگاه حكومت او را نيز مانند (هانى ) غافلگير كند. علاوه بر آنكه
(مسلم ) وظيفه خود مى دانست كه آن پير مرد انقلابى ، با وفا و دلير را ـ هر چند به قيمت جانش
تمام شود ـ از چنگال (عُبَيْدُاللّه ) برهاند.
در پـى ايـن تـصـمـيـم ، (عـَبْدُاللّه بنِ حازِم ) از سوى (مسلم ) ماءمور شد با شعار (يا مَنْصُوُر،
اَمِتْ).(94) بيعت كنندگان با وى را به مبارزه عليه حكومت فراخواند. طولى نكشيد كه
حـدود چـهـار هزار نفر گرد (مسلم ) جمع شدند. وى ، نيروها را به چهار تيپ تقسيم كرد، و براى
هـر كـدام فـرمـانـدهـى تـعـيـيـن نمود و آنان را به سوى (قصر) حركت داد و آنجا را به محاصره
نيروهاى خود در آورد. هر لحظه بر تعداد نيروها افزوده مى گشت ، چندانكه مسجد و بازار آكنده
از جمعيّت شد..(95)
(عـُبَيْداللّه ) در شرايط بسيار سختى قرار گرفته بود، زيرا مجموعه ياران و طرفداران او
كـه در (قـصـر) بـودنـد از پـنـجـاه نـفـر تـجـاوز نـمـى كـرد، سـى نفر نگهبان ، و بيست نفر از
درباريان ، سرشناسان كوفه و خويشان وى ..(96)
مـوقـعـيـّت و فرصت بسيار مناسبى در اختيار مسلم و يارانش قرار گرفته بود تا بايك تهاجم
عـمـومـى و تـصـرف كاخ فرماندارى ، كار (عُبَيْدُاللّه ) و همراهانش را يكسره كنند وبنياد حكومت
اموى رادر كوفه از بن بركنند.
مـتاءسّفانه ، آنان نه تنها از اين فرصت استفاده نكردند، بلكه زمان را در اختيار دژخيم كوفه
گذاشتند و آن قدر به وى مهلت دادند تا توانست براى رهايى از آن بن بست ، چاره جويد.
در نـخـسـتـيـن اقـدام ، (كـَثـيـرِبـن شـهـاب )، يـكـى از اشـراف كـوفـه را مـاءمـور كـرد بـه
داخـل شـهـر رود و بـا يـارى فـرمـانـبرداران خود از قبيله (مَذْحِجْ) مردم را از يارى رساندن مسلم و
مخالفت با حكومت و جنگ با نيروهاى دولتى بر حذر دارد..(97)
در دوّمـيـن اقـدام ، بـه پـنج تن ديگر از سران فرمان داد آنان نيز به ميان شهر روند و با كمك
افرادى كه مطيع شان هستند، ضمن برحذر داشتن مردم از پيوستن به (مسلم ) پرچمهاى امانى در
نـقـاط مـخـتـلف شـهر بر افرازند و از مردم بخواهند براى در امان ماندن از كيفر حكومت گرد اين
پرچمها جمع شوند..(98)
در پـرتـو ايـن دو اقـدام ، عـدّه زيـادى از مـردم گرد آنان را گرفتند. مزدوران (ابن زياد) براى
تـقـويـت جـبـهـه حـكـومـت ، تمامى آن افراد را از درى كه به سمت خانه هاى روميان باز مى شد و
هـمـچـنـان در كـنـتـرل (ابن زياد) بود،.(99) وارد قصر كردند.(100) و (پسر
مرجانه ) را از وحشت تنهايى بيرون آوردند.
(عبيداللّه ) علاوه بر اين اقدامها از سران كوفه خواست تا از بالاى قصر با محاصره كنندگان
صحبت كنند و باهمان وعده ها و تهديدها آنان را پراكنده سازند.
جـيـره خـواران يـزيـد كـه مـردانـى بـا نفوذ و كار آزموده بودند و روحيّه مردم كوفه را خوب مى
شناختند هر كدام به سخن پرداختند و با زبان نصيحت و خيرخواهى خطاب به نيروها گفتند:
(اى مـردم ! بـه خـانـه هاى خود باز گرديد وبه دامان شرّ و گرفتارى در نغلطيد وبيهوده جان
خـود را در مـعـرض قـتـل قـرار نـدهـيـد. ايـنك سپاه يزيد از شام به سوى كوفه حركت كرده است
.).(101)
مردم سست عقيده و بى تدبير، تحت تاءثير حرفهاى پوچ و وعده وعيدهاى دروغ
|