اشـراف مـزدور قـرار گـرفـتـنـد و بدون آنكه بينديشند عقب نشينى آنان چه زيانهايى به بار
خـواهـد آورد و چـه پـريـشـانـيـهـا و تـلخ كـامـيها در پى خواهد داشت ، مسلم را رها كرده از گردش
پراكنده شدند و گفتند:
(چـرا ما بايد در ايجاد فتنه پيشقدم شويم ، در حالى كه فردا سپاه شام خواهد رسيد؟ چه بهتر
كـه در خـانـه هـاى خـود بـنـشـيـنـيـم و ايـن گـروه را بـه
حال خود رها سازيم تا خدا خود بين آنان اصلاح كند.)
نـتـيـجـه آن شـد كه هنوز شب نشده ، ازآن همه جمعيت تنها ده .(102) يا سى نفر در كنار
مسلم ماندند وچون نماز مغرب و عشا را به جاى آورد و از مسجد خارج شد كسى را همراه خود نيافت
..(103)
شهادت (مسلم )
(مـُسـْلِم بـنـِعـقـيل ) پس از ترك مسجد، تنها و سرگردان در كوچه هاى كوفه به راه افتاد، تا
آنـكـه بـه طـور اتـّفاقى زنى به نام (طَوْعَه ).(104) او را پناه داد. با مداد روز بعد
فـرزنـدآن زن بـه نـام (بـِلال ) كـه روز گـذشته جزو ياران (مسلم ) بود، براى دستيابى به
جايزه (ابن زياد) جاى (مسلم ) را فاش ساخت .
(ابن زياد) بى درنگ (محمَّدبن اَشْعَثْ) را با هفتاد نفر براى دستگيرى وى فرستاد.
(مـسـلم ) بـه مـحـض شـنـيـدن صـداى سـُم اسـبـان و هياهوى مردان آماده نبرد شد. هفتاد مردجنگى با
شـمـشـيـرهـاى آخـتـه در تـنـگـنـاى خـانه (طَوْعَه ) بر (مسلم ) هجوم آوردند؛ ولى او بدون پروا از
فـزونـى مـهـاجـمـان ، آنـان را از خـانه بيرون راند و در همان ساعات نخست ، 41 تن از مزدوران
حكومت را به هلاكت رسانيد..(105)
فـرمـانـده نـيـروهـاى دشـمن كه از شهامت و دلاورى (مسلم ) شگفت زده شده و با فزونى كشته هاى
خويش از دستيابى به وى نوميد گشته بود از (عُبَيْداللّه ) كمك طلبيد و پيغام فرستاد:
(گـمـان دارى مـرا بـه سـوى بـَقـّالى كـوفـى و يـا فـردى از (جـرامِقَه حيَره ).(106)
فـرسـتـاده اى ؟ در حـالى كـه من با شمشيرى برّان از شمشيرهاى (محمّدبن عَبْداللّه ) روبه رو
هستم .)
عبيدالله سپاهى .(107)به يارى وى فرستاد..(108)
(مـسـلم ) ـ على رغم آنكه جراحاتى بر پيكرش وارد آمده بود ـ همچنان به پيكار ادامه مى داد و هر
لحـظـه صـحـنـه بـر دشـمـن تـنـگ مـى شـد و شـمار كشتگانش فزونى مى يافت . نيروهاى دشمن
ناگزير بر فراز بام خانه برآمدند و با پرتاب سنگ و آتش زدن چوب و پرتاب به سوى
(مسلم ) سعى كردند او را از پاى درآورند.
(مسلم ) چون چنين ديد بر آنان تاخت و جنگ را به بيرون خانه كشاند.
دشـمـن كـه هـمـه تـدابـيـر و نـقـشـه هـاى خـود را بـراى دسـتـگـيـرى و
يـاقـتل (مسلم ) بى ثمر ديد، دست به ترفندى ديگر زد. (پسراشعث ) خطاب به (مسلم ) فرياد
برآورد: تو در امانى ، بى جهت خود را به كشتن نده .
(مـسـلم ) كـه از نيرنگ بازى و پيمان شكنى آنان آگاه بود با بى اعتنايى به امان نامه (پسر
اشعث )، به پيكار خود ادامه داد و رجز خواند:
(مـن سـوگند خورده ام كه آزاد كشته شوم ، هر چند مرگ را ناگوار مى دانم ... هر مردى روزى با
سـخـتـى و رنـج روبـه رو خـواهـد شـد، ومـن بـيـم آن دارم كـه شـمـا دروغ بـگوييد، يا مرافريب
دهيد.).(109)
دشـمـن از هـر سـو او را بـه مـحـاصره گرفت ، تشنگى طاقت فرسا و جراحات فراوان از توان
(مسلم ) كاسته بود. در اين هنگام فردى از پشت با نيزه بر او حمله كرد. (مسلم ) نقش بر زمين شد
و اسير گرديد..(110)
پـس از انـتقال (مسلم بن عقيل ) به (دارالاِماره ) وگفتگويى كه ميان وى و (پسرمرجانه ) رخ داد و
عـبـيـداللّه را بـيـش از پـيـش بـه خـشـم آورد، نماينده حسين (ع ) بر بالاى قصر برده شد و به
شهادت رسيد.
(عـُبـَيـْداللّه ) پـس از شـهـادت (مـسـلم ) دسـتـور داد (هـانـى ) را نـيـز بـه
قتل رسانند..(111)
پـيكر پاك و بى سر اين دو يار فداكار امام حسين (ع ) در خيابانهاى (كوفه ) بر زمين كشيده و
در مـحـلّه (كـُنـاسـَه ) به صورت واژگون به دار آويخته شد و سرهاى مباركشان براى (يزيد)
به شام فرستاده شد..(112)
مـورّخـان ، تـاريـخ شـهـادت (مسلم ) را روز چهارشنبه ، نهم ذيحجّه (روز عَرَفَه )، يك روز پس از
خروج امام حسين (ع ) ازمكّه به مقصد عراق نوشته اند..(113)
امـام حسين (ع ) در مكّـه
اقدامات يزيد در مكّه
خـبـر هجرت حسين بن على (ع ) به (مكّه ) و استقبال گرم مردم اين شهر از فرزند پيامبر(ص ) و
ارتـباط سران و چهره هاى سرشناس با آن حضرت ، همچنين خبر جنبش كوفه و دعوت كوفيان از
امـام حـسـيـن (ع ) بـراى بـه دسـت گرفتن رهبرى و حكومت ، براى (يزيد) كه سرمست قدرت بود
بـسـيـار نـگـران كـننده و پريشان ساز بود. از اين رو، از راههاى گوناگون دست بكار شد تا
دست امام (ع ) را ازعراق كوتاه كرده نهضتش را در نطفه خفه سازد.
وى ، بـراى ايـن منظور، علاوه بر انجام اقداماتى در سطح عراق ، اقداماتى نيز در (مكه ) انجام
داد. نـخـسـت از طـريـق ديپلماسى وارد شد و در نامه اى به (ابن عبّاس ) ضمن بيان سرپيچى امام
حسين (ع ) از بيعت وى و هجرت به مكّه ونيز يادآورى مكاتبه مردم كوفه باآن حضرت ، نوشت :
(... شـمـا مـى دانيد كه پيوند خويشاوندى ميان ما و شما حرمتى بزرگ دارد و حسين اين پيوند را
بـريده است ... اكنون كه تو پيشواى خاندان خود و بزرگ مردم ديارخويش هستى با حسين ديدار
كـن و او را از فـتـنـه انـگيزى باز دار. اگر سخن تو را پذيرفت و از كرده خود پشيمان شد در
امان ما خواهد بود و از بخششهاى بى كران ما بهره مند خواهد گشت .).(114)
(ابـن عـبـاس ) بـراى آنـكـه نامه يزيد را بى پاسخ نگذارد، نامه اى بدو نوشت و درآن ، ضمن
آنكه عامل هجرت امام حسين (ع ) به مكّه را بدرفتارى دستگاه حكومت با فرزند پيامبر(ص ) قلمداد
كرد، به نصيحت يزيد پرداخت ..(115)
(يزيد) پس از آنكه از اين ترفند نتيجه اى به دست نياورد تصميم به ترور امام (ع ) گرفت
. (عـَمـْروبـنِ سـعـيـد)، حـاكـم (حـجـاز) مـاءمـور شـد هـمـراه عـده اى مـسـلّح ، تـحـت پـوشـش
اعـمـال حـج ، بـه مـكـّه رود و فـرزنـد رسـول خـدا(ص ) را در
حـال احرام دستگير ساخته و يا ترور نمايد. (عَمرو) روز هشتم ذيحجّه با نيروهاى مسلّح خود وارد
مكّه شد..(116)
به سوى عراق
امـام حـسـيـن (ع ) در دهـه نـخـسـت ذيـحـجـّه تـصـمـيـم بـه هـجـرت از مـكـه گـرفـت . ايـن هـجـرت ،
معلول چند جهت بود:
1 ـ پـيـگـيـرى ماءموريّت الهى خويش و تحقّق امر به معروف و نهى ازمنكركه در آن شرايط جز
با رفتن به عراق و شهادت در سرزمين (كربلا) امكان پذير نبود.
2 ـ دعـوت مـردم (كـوفـه ) و اصـرار آنـان بر شتاب در حركت به سوى عراق و تاءييد نظرات
مردم توسّط نماينده اعزامى امام (ع ) به كوفه .
3 ـ خطر ترور امام (ع ) در مكّه و شكسته شدن حرمت خانه خدا.
سـه عـامـل يـاد شـده مـوجـب شـد كـه امام (ع ) پس از حدود چهارماه توقّف در مكّه پس از انجام عمره
مـُفْرَده ،.(117) روز هشتم ذيحجّه ، همراه كسانى كه از مدينه آمده بودند و نيز افرادى
كـه مـدّت توقّف آن حضرت درمكه از (بصره ) و نقاط ديگر به وى پيوسته بودند، و تعدادى
از بـزرگـان ونـمـايـندگان مردم كوفه ، به طور ناگهانى (مكّه ) را به قصد (كوفه ) ترك
كند..(118)
ايـن اقـدام نـاگـهـانـى و دور از انـتـظـار امـام (ع )، افكار همگان را به سوى آن حضرت و نهضت
مـقـدّسـش جـلب كـرد. به طور طبيعى همه از اين مسافرت وانگيزه آن ، سخن مى گفتند واينكه چرا
فـرزند پيامبر(ص ) در چنين موقعيّتى كه همه مسلمانان از نقاط دور و نزديك براى انجام مناسك
حج و شركت در اين كنگره عظيم اسلامى به مكّه روى مى آورند، از اين شهر بيرون مى رود؟
هـر چـنـد بـيـشـتـر مسلمانان از انگيزه اين سفر آگاه بودند و مى دانستند كه آن حضرت با يزيد
بـيعت نكرده و با حكومت وى به مخالفت برخاسته است و همين امر سبب شده كه (يزيد) كمر همّت
برقتل او ببندد، و آن حضرت براى حفظ حرمت خانه خدا ناگزير از اين سفر شده است ؛ ولى امام
(ع ) بـراى آنـكـه افـكـار عـمومى جامعه را بيدار و متوجّه نهضت خود سازد، پيش از ترك مكّه و در
طـول راه ضـمـن خـطـابه ها و ديدارهايى كه با افراد داشت ، به هدف و انگيزه اين هجرت خونين
اشاره كرد وافكار همگان را باحوادث پشت پرده آشنا ساخت .
شب هشتم ذيحجّه در جمع ياران خود خطبه اى ايراد كرد:
(مـرگ بـراى فرزندان آدم ، زيبايى گردنبندى را ماند كه در گردن دختر جوانى است ، من سخت
مـشـتـاق ديـدار پدران و نياكانم هستم ، آنگونه كه (يعقوب ) به ملاقات (يوسف ) اشتياق داشت .
براى من قتلگاهى فراهم شده است كه به سوى آن خواهم رفت . مى بينم كه گرگهاى بيابان
، بندبند مراميان (+++واويس )++.(119) و (كربلا).(120) از هم جدا كرده و
شـكـم خـود را از پـيـكـر مـن پـر مى كنند. از روزى كه مقدّر شده نمى توان گريخت . رضاى خدا
رضاى ما اهل بيت است . بر بلاى او استقامت مى ورزيم و به ما پاداش صابران را خواهد داد... هر
كس مى خواهد جان خود را در راه ما فدا كند و جوياى ديدار خداست ، با ما حركت كند كه من بامدادان
از مكّه بيرون خواهم رفت . ان شاءاللّه .).(121)
امام حسين (ع ) در اين خطبه دور نماى نهضتش را در برابر ياران خود ترسيم كرد. دورنمايى كه
در آن ، نـقـش و نگارهاى فريبنده ، جاه و مقام ، مال اندوزى ودنيا دوستى ديده نمى شد،آنچه بود
جـانـبـازى و ايـثـار و خون و شهادت بود. امام (ع ) با اين خطا به جهت و مقصد نهضت خود را معيّن
كرد و با صراحت اعلام فرمود كه او براى فداشدن و شهادت مى رود، بنابراين همراهان او نيز
مى بايست اين آمادگى را داشته باشند.
عدّه اى از خويشان امام (ع ) و رجال مكّه پس از آگاهى از تصميم آن حضرت به حضورش رسيدند
و بـا شـنـاخـتى كه از عراق بويژه مردم كوفه داشتند سعى مى كردند حسين (ع ) را از اين سفر
بـازدارند؛ ولى امام (ع ) متناسب با افكار و اظهار نظرهاى هريك ، پاسخ ايشان را داده و آنان را
از هدف و انگيزه الهى خود آگاه مى ساخت . به عنوان نمونه :
درپاسخ (محمّدبْنِحَنَفيَّه ) فرمود:
(بـيـم آن دارم كـه يـزيـدمـرا در حـرم خـدا بـا مـكـر و حـيـله بـه
قتل رساند ومن وسيله شكسته شدن حرمت خانه خدا گردم .)
(محمد) پيشنهاد كرد: (پس به جاى عراق به (يمن ) يا نواحى امن ديگر برو.)
امام (ع ) نخست فرمود:(پيشنهاد تو را مورد مطالعه قرارمى دهم )؛ ولى در ديدار بعد فرمود:
(پـس از آنـكـه ازهـم جدا شديم رسول خدا(ص ) رادرخواب ديدم كه فرمود:(حسين ! از مكه بيرون
رو؛ زيرا خدا خواسته است تو را كشته ببيند).(122)
در پـاسـخ (ابـن عـبـاس ): (من تصميم گرفته ام به سوى عراق حركت كنم ... به خدا سوگند،
اينان مرا رها نخواهند كرد مگر آنكه خون مرا بريزند.).(123)
درجواب (عبداللّه بن زبير):.(124)
(سـوگـنـد بـه خـدا، اگـر بـه فـاصـله يـك وجـبـى خـارج مـكـه كـشـته شوم بهتر ازآنست كه در
داخـل آن بـه قـتل رسم ، و اگر دو وجب دورتر از مكّه كشته شوم بهتر از آنست كه در يك وجبى آن
بـه قـتـل رسـم . بـه خـدا سوگند، اگر در سوراخ حشره اى باشم بيرونم خواهند كشيد تا با
كشتن من به هدف خود برسند.).(125)
نـصـيـحتگران ، هركدام با لحنى عواقب خطرناك اين سفر را به امام (ع ) گوشزد كردند و از آن
حـضـرت خـواستند كه از تصميم خود منصرف شود؛ امّا امام حسين (ع ) با قاطعيّتى كه مخصوص
خود او بود واطمينانى كه به صحّت راه خود داشت ، به همه آنان پاسخ ردّ داد.
امـام حـسـين (ع ) مى ديد پيشنهاد كنندگان ماندن در مكّه ، تنها به زندگى ظاهرى او، و خطراتى
كـه بـر سرراهش وجود دارد مى انديشند؛ امّا از حيات و مرگ اسلام و خطراتى كه از ناحيه حكومت
يـزيـد آن را تـهـديـد مـى كـنـد، در بـى خـبـرى مـحـض قـرار دارنـد. آنان به (امام حسين (ع ) مى
انـديـشـيـدنـد ولى امـام حـسين به اسلام .آنان چنين مى پنداشتند كه امام حسين (ع ) براى به دست
گـرفـتـن قدرت به (عراق ) مى رود و با شناختى كه از اوضاع عراق داشتند، مى ديدند كه اين
راه ، نـه تـنها به حكومت منتهى نمى شود بلكه باكشته شدن همراه است . از اين رو، به نصيحت
آن حـضـرت مـى پـرداخـتـنـد. در صـورتـى كـه براى (اباعبداللّه (ع ) اين مطرح نبود كه اگر
اوضـاع و شـرايـط مـسـاعـد بـاشـد به قيام و مبارزه خود با (يزيد) ادامه دهد، وگرنه ، دست از
مبارزه بردارد و درگوشه اى به زندگى بپردازد ويزيد تبهكار را بر مسندخلافت اسلامى به
حال خود واگذارد تا هر طور كه ميلش كشيد بر جامعه اسلامى فرمانروايى كند.
آنـچـه امـام حـسـين (ع ) را در عقيده و راه خود مصمّم مى ساخت ، تكليف الهى و احساس مسؤ وليّت در
قـبـال اسـلام و مسلمانان بود. چيزى كه ـ متاءسفانه ـ پند گويان فاقد آن بودند. آنان اگر در
قـبـال اسلام و رهبرى آن احساس مسؤ وليّت مى كردند و علاقمند به فرزند پيامبر(ص ) بودند
بـه جـاى نـصيحت وى ، به ياريش مى شتافتند و با شمشيرهاى خود دست جنايتكاران بنى اميّه را
قطع كرده و حيات اسلام و سلامتى حسين (ع ) و خاندان او را تضمين مى كردند.
احساس مسؤ وليّت امام (ع ) دوجنبه داشت : 1ـ جنبه واقعى . 2ـ جنبه ظاهرى
جـنـبـه واقـعـى آن هـمـان بـود كـه پـيـش از اين اشاره كرديم كه جامعه اسلامى بر اثر سلطه و
حـاكـمـيّت ستمگرانه بنى اميّه بر سرنوشت آن ، در حدّى از سقوط وانحطاط قرار گرفته بود
كـه امـام حـسـيـن (ع ) در مـوضـع رهـبـرى وجانشينى پيامبر(ص ) وظيفه خود ديد براى نجات آن ،
وكـوتـاه كـردن دسـت بـنى اميّه ، جان خود و فرزندان و خويشانش را در معرض شهادت و اسارت
قـرار دهـد و بااين سرمايه گذارى عظيم ، حيات و بقاى اسلام را تضمين كند. و اين امكان نداشت
جز با رفتن به سوى عراق و ايفاى رسالت در سرزمين (كربلا.)
امـا از جـنـبـه ظـاهـرى : امـام حسين (ع ) پس از مواجه شدن باسياست ترور و كشتار يزيد، تمامى
تـلاش خـود را در جـهـت مصون ماندن از تعرّضات حكومت بكار گرفت ؛ ولى حكومت (يزيد) شهر
بـه شهر آن حضرت را تعقيب نمود و عرصه را بر وى تنگ كرد، حتّى محيط امن حرم الهى را كه
حـشـرات و گـيـاهـان نـيـز در آن از امـنـيـّت بـرخـوردار بـودنـد، بـر فـرزنـد
رسول خدا(ص ) نا امن كرد.
امام حسين (ع ) در چنين شرايطى بيش از دوراه نداشت : ماندن درمكّه و يا ترك آن .
مـانـدن درمـكـّه نيز به مصلحت اسلام نبود؛ زيرا با اطّلاعاتى كه آن حضرت به دست آورده بود،
تـوسـّط تـيـم تـرور بـه سـرپـرسـتـى (عـَمـْروبـنـِسـَعـيـد) بـه طـور پـنـهـانـى بـه
قتل مى رسيد و كشته شدن در مكّه علاوه بر آنكه فاقد اثر ونتيجه مورد نظر امام (ع ) بود، موجب
شكسته شدن حرمت خانه خدا مى گشت . پس بايد مكّه را ـ با همه علاقه اى كه به (كعبه ) وانجام
مناسك حج دارد ـ ترك گويد. اينك به كجا رود؟
آيا به پيشنهاد سياستمدارانى مانند (ابن عبّاس ) ترتيب اثر دهد و به (يمن ) يا ديگر نقاط دور
دست برود؟
اوّلاً، آن حـضـرت ـ هـمـانگونه كه در پاسخ (محمدبن حنفيّه ) (ابن عباس ) و (عبدالله زبير) اظهار
كرده بود.(126) ـ مى دانست كه به هركجا برود، حكومت يزيد او را رها نخواهد كرد تا
آنكه بيعت كند يا كشته شود.
ثـانـيـاً، در ايـن صورت ، چه پاسخى به مردم كوفه ـ كه آن همه نامه دعوت براى آن حضرت
نـوشـتـنـد ـ خـواهـد داد؟ آيـا يـك فـرد عـادى مـى تـوانـسـت نـسـبت به هيجده ، يا بيست و پنج و يا
چـهـل هـزار بـيـعـت كننده بانماينده اش ـ كه قول هرگونه همكارى با وى و دفاع ازاو در برابر
دشمن سرسختش را داده اند ـ بى تفاوت باشد؟ چه رسد به حسين بن على (ع ) . پس تنها راهى
كه در پيش روى امام (ع ) قرار داشت راه عراق بود.
دعوت كوفيان و فرستاده ويژه امام (ع ) به كوفه براى آن حضرت ايجاد وظيفه كرد وسبب شد
كـه امـام (ع ) ـ عـلى رغـم شـنـاخـتـى كـه از كـوفيان و بى وفايى آنان داشت ـ به خواسته آنان
پاسخ مثبت دهد وحجّت را بر آنان تمام كند، تا بعدها نگويند كه ما رهبرى حسين بن على (ع ) را
پـذيـرفـتـيـم و او را دعـوت كـرديـم ، بـا نـمـايـنـده اش بـيـعـت نـمـوديـم و
قـول هـر نـوع هـمـكـارى را بـه وى داديـم ولى او ما را به بى وفايى و دروغگويى متّهم كرد و
خواسته ما را نپذيرفت .
از مكّـه تـا كربلا
كـاروان حـسـيـنـى راه عـراق را در پـيـش گـرفت . (عمروبنِسعيد) اميرو مدير حج از سوى حكومت ،
هـنـگـامى كه باخروج امام (ع ) از مكّه ، نقشه خود رانقش بر آب ديد و توطئه اش براى ترور آن
حـضـرت بـا شـكـسـت مـواجـه شـد، بى درنگ گروهى را به فرماندهى برادرش (يَحيى ) براى
مـقـابـله بـا امـام (ع ) و بـاز گـرداندن او به مكه به تعقيبش فرستاد..(127)امام (ع )
حـاضـر بـه بـازگـشـت نشد و كار به درگيرى و تازيانه كشيدن بر روى يكديگر منجر شد.
سـرانـجـام (يـَحـْيـى ) نـاكـام بـه سـوى (مـكـّه ) بـازگـشـت امـام حـسـيـن (ع ) بـه راه خـود ادامـه
داد..(128) در طـول مـسـيـر و در هـر يـك از
منازل حوادثى روى داد كه به مهمترين آنها اشاره مى كنيم .
صِفاحْ.(129)
امـام (ع ) در مـنـزل (صـِفـاح ) بـا (فـَرَزْدَقَ) شـاعـر ـ كه از عراق عازم مكّه بود ـ ديدار كرد و از
اوضاع عراق جوياشد. (فَرَزْدَق ) گفت : دلهاى آنان با توست ولى شمشيرهايشان با يزيد... .)
امام (ع ) سخن او را تصديق كرد و فرمود:
(تمامى كارها به دست خداست و او هرچه بخواهد انجام مى دهد.).(130)
اين گفتگو، گوياى آن است كه امام (ع ) ـ حَتّى جداى از علم امامت ـ از اوضاع عراق و حوادث آينده
آگاهى داشت و با اطّلاع كامل ماءموريّت خود را دنبال مى كرد.
حاجِرْ.(131)
امـام حـسـيـن (ع ) نـامـه اى بـه مـردم كـوفـه نـوشـت و تـوسط (قَيْسِبْنِمُسَهَّر).(132)
فـرسـتـاد. امـام (ع ) در ايـن نـامـه ، ضـمـن اشـاره بـه گـزارش (مـُسـلِم بـن
عقيل ) از كوفه ، تاريخ حركت خود ازمكّه را اعلام كرد و نوشت :
(هنگامى كه فرستاده ام نزد شما رسيد، با سرعت و جدّيّت ، خود را آماده كنيد، من همين روزها خواهم
رسيد.)
(قـيـس ) بـا شـتاب رهسپار كوفه شد. هنگامى كه به (قادسيّه ).(133) رسيد نيروهاى
(حـُصـَيـْنـَبن نُمَيْر) كه از سوى ابن زياد براى كنترل راهها از كوفه بيرون آمده بودند، سر
راه را بر او گرفتند. (قَيْس ) براى آنكه نامه به دست دشمن نيفتد آن را پاره كرد.
(حُصيْن ) او را نزد عبيداللّه فرستاد. پسر زياد به بازجويى (قيس ) پرداخت واز محتواى نامه
و كـسـانـى كـه بـراى آنـان نوشته شده بود، پرسيد؛ ولى (قيس ) هيچ گونه اطلاعاتى نداد.
عـبيداللّه ، قيس را وادار كرد كه بر فراز منبر رود و به حسين (ع ) بدگويد. قيس برمنبر رفت
و پـس از حـمـد وثـنـاى الهـى از على (ع ) و دودمانش به نيكى ياد كرد و به عبيداللّه و خاندانش
نفرين فرستاد و گفت :
(مـردم ! مـن فرستاده حسينم و در منزل (حاجِر) از او جدا شدم ، به او بپيونديد و ندايش را لَبَّيْك
گوييد.)
(عـبـيـداللّه ) كـه سـخـت بـه خـشـم آمـده بـود، بـى درنـگ دسـتـور
قـتـل (قـيـس ) را صـادر كـرد. او را از بـالاى قـصـر بـه زيـر انـداخـتـنـد و شـهـيـدش
كردند..(134)
زَرُود.(135)
امـام حـسـيـن (ع ) در طـول مـسـيرخود به كوفه سعى مى كرد به طور مرتّب در جريان اخبار اين
شـهـر قـرار گـيـرد؛ از ايـن رو، از هـركـس كه از آن سوى مى آمد اوضاع و اخبار (كوفه ) را مى
پـرسـيد. پاسخى كه از همه مى شنيد اين بودكه نمى دانيم چه خبر است ، جز آنكه همه راهها را
بسته اند و نمى گذارند مابه جايى برويم و از محلّ خود خارج شويم . امام (ع ) اطّلاعات را مى
گرفت و پيش مى رفت ..(136)
در (زَرُود) مـردى را ديـد كـه از (كوفه ) مى آمد. ايستاد تا اوضاع اين شهر را از او بپرسد. مرد
تـا چـشـمش به امام (ع ) افتاد راه خود را كج كرد. امام (ع ) نيز از وى صرف نظر نمود؛ ولى دو
نـفـر از (بـنـى اسـد) كـه پس از انجام مناسك حج سعى در پيوستن به آن حضرت داشتند با مرد
كـوفـى ديدار كردند و از اوضاع كوفه پرسيدند. گفت : از كوفه خارج نشدم مگر آنكه شاهد
قتل (مسلم ) و (هانى ) بودم و ديدم پيكرشان را در خيابانهاى شهر بر زمين مى كشيدند.
مـردان اسـَدى خـبـر مـزبـور را شـبـانـگـاه ، هـنـگـام فـرود كـاروان
درمـنـزل (ثـَعـْلَبـِيَّه ) .(137) به امام (ع ) دادن . حسين بن على (ع ) سخت ناراحت شد و
چـنـدبـار آيـه (اِنـّالِلّهِ و اِنـّا اِلَيـْهِ راجـِعـُون ).(138) رابر زبان جارى كرد و فرمود:
(خداوند (مسلم ) و (هانى ) را رحمت كند.).(139)
مشورت با ياران
امـام حـسين (ع ) پس از شنيدن خبر شهادت (مُسْلِم ) و دگرگون شدن اوضاع (كوفه )، نسبت به
ادامه حركت به سوى (كوفه ) با ياران خود به مشورت پرداخت تا ضمن آزمايش روحيّه آنان در
برابر اين حادثه دلخراش ، از نظراتشان آگاه گردد.
عـدّه اى از هـمراهان پيشنهاد باز گشت دادند و گفتند: (شما در (كوفه ) هيچ ياورى نداريد و بيم
آن مى رود كه كوفيان عليه شما قيام كنند.)
امـام (ع ) رو بـه فـرزنـدان (عـقـيـل ) كـرد و فـرمـود: نـظـر شـمـا چـيـسـت ؟ مسلم كشته شده است .
گـفـتند:(سوگند به خدا، باز نمى گرديم مگر آنكه انتقام خونمان را بگيريم يا بچشيم آنچه
را كه (مسلم ) چشيده است .) و بر اساس نقل (ابن قُتَيْبَه ) برادران مسلم گفتند: (چگونه باز مى
گـردى و حال آنكه برادر ما به شهادت رسيده ونامه هاى زيادى از كوفيان به شما رسيده كه
براى ما اطمينان آور است ؟.).(140)
گـروهـى ديـگـر از اصـحـاب گـفـتـنـد: (شـمـا مـثـل (مـسـلم بـن
عقيل ) نيستيد. شما اگر وارد كوفه شويد همه مردم به يارى تان مى شتابند.)
امام (ع ) بابيان اين جمله كه (پس از شهادت (مسلم ) و (هانى ) زندگى خيرى ندارد) نظر خود را
اعـلام كـرد و اصـحـاب فـهـمـيـدنـد كـه نـظـر آن حـضـرت نـيـز رفـتـن بـه سـوى (كوفه ) است
..(141)
زُبالَه .(142)
امام حسين (ع ) در اين منزل ، علاوه بر دريافت خبر شهادت (مسلم ) و (هانى ) خبر شهادت پيك خود
به (كوفه ) را نيز دريافت كرد. امام (ع ) ياران خود را در جريان آن قرار داد و فرمود:
(خـبـر جـانـسـوز كشته شدن (مسلم ) و (هانى ) و (عَبداللّهِ بنِيِقْطُرْ) به ما رسيده است . پيروان
مـاخـيـانـت كـرده و از يـارى مـا دسـت بـرداشـتـه انـد. ايـنـك هـر كـس
مـيـل دارد، مـى تـوانـد بـدون هـيچ ناراحتى برگردد، بارى و مسؤ وليّتى روى دوش كسى نيست
.).(143)
علّت اين گفتار امام (ع ) اين بود كه مى ديد عدّه اى كه در بين راه به آن حضرت پيوسته بودند
بـه طمع غنيمت و مال و جاه او را همراهى مى كنند؛ زيرا تصوّرمى كردند كه فرزند پيامبر(ص )
به شهرى مى رود كه مردم آن از هر جهت خواهان و مطيع او هستند؛ از اين رو، امام (ع ) با اين سخن
كـوتـاه و روشـنگر، آينده را براى همگان روشن ساخت ؛ زيرا دوست نداشت كسى بدون بصيرت
در ايـن راه گـام نهد. اين افراد با شنيدن سخنان امام (ع ) از همانجا بازگشتند و تنها آنانكه از
مـديـنـه آمـده بـودنـد و تـعـداد كـمـى كـه پـس از آن ، بـه حـضـرت پـيـوسـتـه بـودنـد بـاقـى
ماندند..(144)
شَراف .(145)
امـام (ع ) پـيـش از تـرك ايـن مـنـزل ، بـه جـوانان دستور داد بيش از نياز خود آب بردارند. آنان
دستور را اجرا كردند. هر چند به انگيزه آن پى نبردند.
كاروان از منزل (شراف ) به سمت شمال شرق همچنان پيش مى رفت . نزديك ظهر سياهى انبوهى
چـشـم يـكـى از كـاروانـيـان را خـيـره سـاخـت وى تـصـوّر كـرد نـخـلهاى كوفه است ؛ از اين رو از
خوشحالى تكبير گفت ؛ ولى وقتى خوب نگريستند چيزى جز سر نيزه ها و گردن اسبها نديدند
و مـتـوجـّه شـدنـد كـه آن سـيـاهـى ، سـوارانـى هـسـتـنـد كـه بـا تـجـهـيـزات
كـامـل بـه آنـان نزديك مى شوند؛ امّا اينكه دوستند يا دشمن ، هنوز مشخّص نبود؛ ولى ـ با توجّه
بـه حـوادث پـيـش آمـده ـ احتمال زياد مى رفت كه دشمن باشند؛ از اين رو، امام (ع ) جانب احتياط را
گرفت و پيش از رويارو شدن با آنان سعى در تحكيم موقعيّت
نظامى خويش نمود و از يارانش پرسيد: آيا در اين نزديكيها پناهگاهى هست كه ما آن را پشت سر
قـرار دهـيـم و تـنـهـا از يـك جـهـت بـا ايـن سـواران روبـه رو گـرديم ؟ گفته شد: كوه (ذُوحُسَمْ)
.(146) در هـمـيـن نـزديكى و در سمت چپ ماست و نظر شما را تاءمين مى كند. امام (ع ) راه
خود را به سمت كوه كج كرد و در دامنه اش فرود آمد.
سـواران كـوفـى امـام حـسـيـن (ع ) را تـعـقـيـب كـرده و در
مقابل آن حضرت اردو زدند. آنان هزارنفر، به فرماندهى (حُرِّبنِ يَزيد رياحى ) بودند كه (ابن
زياد) به سوى حسين (ع )گسيل داشته بود..(147)
امـام حـسـيـن (ع ) از نـظـر نـظـامـى ـ بـه جـز نـيروى انسانى ـ نسبت به نيروهاى دشمن در موقعيت
برترى قرار داشت ؛ علاوه بر آنكه سپاه دشمن سخت تشنه بود و گرمى هوا و تشنگى فراوان
، تـاب و توان را از آنان گرفته بود و امام (ع ) مى توانست با يك حمله برق آسا همه آنان را
از پـاى درآورد؛ ولى نـه تـنها اين كار را نكرد، بلكه چون وضعيّت رقّت بار سپاهيان (حُرّ) را
ديـد دسـتـور داد آبـهـايـى را كه از منزل (شراف ) بر داشته بودند در اختيار سواران كوفى و
حتّى اسبهاى آنان قرار دهند. يك نفر از نيروهاى دشمن ، عقب مانده و به زحمت توانسته بودخود را
به ديگر سپاهيان برساند، وقتى امام (ع ) چشمش به وى افتاد برخاست و دهان مشك را گرفت و
آن فرد و اسبش را سيراب كرد..(148)
احتجاج بر كوفيان
دو سـپـاه بـه فاصله بُرْدِ تيرى در مقابل يكديگر قرار گرفته و مراقب هم بودند. هنگام ظهر،
مـؤ ذن سـپـاه تـوحـيد بانگ اذان برآورد. حسين بن على (ع ) درحالى كه پيراهن و ردايى پوشيده
بود بين دو سپاه قرار گرفت و خطاب به كوفيان فرمود:
(مـردم ! مـن بـه سـوى شما نيامدم مگر آنكه نامه هاى دعوت شما و فرستاده هايتان آمد كه ما رهبر
نداريم ، به سوى ما بيا، شايد به وسيله تو هدايت يافته بر محور حق گرد آييم . اينك من آمده
ام ، اگر بر نظر خود ثابت هستيد، اطمينان بدهيد كه به پيمان خود پايبند يد و اگر از آمدن من
كراهت داريد از همان راهى كه آمده ام باز مى گردم .)
كـوفـيـان كـه در پـاسـخ سـخـنـان مـنـطـقـى امـام (ع ) چـيـزى براى گفتن نداشتند، ناچار سكوت
كـردند.امام (ع ) به نماز ايستاد. (حُرّ) و سپاهش به آن حضرت اقتدا كردند پس از اقامه نماز هر
گروهى به اردوگاه خويش بازگشت ..(149)
نـمـاز عـصـر نـيـز مـانـند نماز ظهر خوانده شد. پيشواى هدايت و جهاد براى دوّمين بار به ارشاد
كوفيان پرداخت :
(مـردم ! اگـر تـقوا را پيشه كنيد و حقّ و اهل آن را بشناسيد، خدا از شما بيشتر خشنود مى شود. ما
اهـل بـيت محمّد(ص ) هستيم و براى زمامدارى شما از اين مدّعيان دروغين وستم پيشه سزاوارتريم .
ايـنـك اگـر از آمدن ما ناخشنود و درنادانى نسبت به حقّمان راسخ هستيد و نظرتان غيراز آن چيزى
است كه در نامه هايتان نوشته بوديد، از همينجا بر مى گردم .)
كـوفـيـان ، سكوت كردند. تنها (حرّ) دروغى را سر هم كرد:(من از اين نامه ها كه تو مى گويى
اطـّلاعى ندارم .) وقتى امام (ع ) دستور داد خورجين نامه هارا آورده و در جلو (حرّ) به زمين ريختند،
او، نـاچـار لحـن سـخـن را عـوض كـرد: (مـن جـزو دعوت كنندگان نيستم ، من ماءمورم كه تو را به
كوفه نزد عبيداللّه ببرم .)
امـام (ع ) فرمود:(مرگ به تو از اين كار، نزديكتر است .).(150) آنگاه به ياران خود
دسـتـور داد آمـاده حـركت باشند،و چون همه سوار شدند فرمود:( باز گرديد!)؛ ولى (حرّ) راه را
بـرامـام (ع ) بـسـت ، و سـرانـجـام ، پـس از گـفـتگويى كه بين دو فرمانده سپاه رخ داد امام (ع )
پـيـشـنـهـاد (حـُرّ) را مـبـنى بر آنكه راهى را در پيش گيرد كه نه به سوى كوفه رود ونه به
سوى مدينه ، پذيرفت ..(151)
از بـرخـوردهـا وسـخـنـان (حـرّبـن يـزيـد) بـا امام حسين (ع ) بر مى آيد كه وى نسبت به خاندان
پـيـامـبر(ص ) علاقمند بوده و به حسب و نسب و شخصيّت حسين بن على (ع ) باديد عظمت و احترام
مـى نـگـريـسـته است . به همين جهت ميل نداشت نسبت به آن حضرت سرسختى نشان داده به ستيز
بپردازد.
امـام حـسـيـن (ع ) نـيز مى ديد اينك كه به كوفه ـ آنگونه كه خود مى خواهد ـ نمى تواند برود،
اگـر پـيشنهاد (حُرّ) را نپذيرد ناگزيراز جنگ با وى خواهد بود؛ درحالى كه در آن شرايط جنگ
را بـه مـصـلحت اسلام نمى ديد؛ از اين رو، با پيشنهاد او موافقت فرمود و راه خود را به سمت چپ
منحرف كرد و به سوى (عُذَيْب ) و (قادِسِيَّه ) پيش رفت .
دستور جديد
كـاروان حـسـينى همچنان ـ به ظاهر به سوى مقصدى نامعلوم ، و در واقع به سوى قربانگاه از
پـيـش تـعـيـيـن شده ـ پيش مى رفت . سعى قافله سالار اين بود كه راه خود را هر چه بيشتر به
سـمـت چـپ مـنـحـرف كـنـد و از كـوفـه فـاصـله بـگـيـرد؛ ولى (حـُرّ) مـانـع مـى شـد؛ بـا ايـن
حال امام (ع ) پافشارى كرد و مقدارى به چپ متمايل گشت و به (نينَوا).(152) رسيد.
سـوارى از سـمت كوفه رسيد و از سوى (عبيداللّه ) نامه اى تسليم (حرّ) كرد. مضمون نامه چنين
بود:
(بـه مـحض دريافت نامه بر (حسين ) سخت بگير و او را در دشت بى آب و پناهى فرود آور، به
فرستاده ام فرمان داده ام كه با تو با شد وبه من گزارش دهد كه فرمانم را اجرا كرده اى .)
در پى اين فرمان ، (حرّ) كار را بر امام (ع ) سخت گرفت و آن حضرت را در همانجا متوقّف كرد.
امـام (ع ) فـرمـود: (بـگـذار در يـكـى از دهـكـده هـاى (غـاضـِريَّه ).(153) و (شـُفـَيَّه
).(154) فرود آييم .
(حـُرّ) نـپـذيـرفت . (زُهَيْرِبْنِقَيْن ) چون سرسختى (حُرّ) را ديد به امام (ع ) پيشنهاد جنگ كرد و
گفت : (نبرد بااينان آسانتر از نبرد باافرادى است كه پس از اينان خواهند آمد.) امام (ع ) فرمود:
(دوست ندارم آغازگر جنگ باشم .).(155)
امـام (ع ) بـه (حـرّ) فـرمـود: پس كمى پيش برويم ، آنگاه فرودآييم . كاروان حركت كرد و چون
به (كربلا) رسيد. سپاهيان دشمن بر سر راه كاروان شهادت ايستادند و آن را متوقف ساختند.
امـام (ع ) از نـام آن سـرزمـيـن پـرسيد..(156) گفتند: (كربلا.) فرمود: سرزمين سختى
وبلا. .(157)
سپس خطاب به يارانش فرمود:
(فـرود آيـيـد، ايـنـجـا مـحـلّ پياده شدن سواران ما، بار انداختن مسافران ما، كشته شدن مردان ما و
ريخته شدن خونهاى ماست .).(158)
آنـگـاه پـيـشـگـويـى پـدربـزرگـوارش را بـاز گـفـت كـه حـدود 24
سال پيش در مسير خود به
شـام بـراى جـنـگ (صفّين ) چون بدين سرزمين رسيد فرمود:(اينجا محلّ فرود آمدن و ريخته شدن
خـونهاى آنان است .) وقتى معناى اين سخن راپرسيدند، فرمود:(گروهى از خاندان محمّد(ص ) در
اينجا فرود مى آيند.).(159)
و ايـنـك ـ روز پـنـج شـنـبـه ، دوّم مـاه مـحـرّم ، 61 هـجـرى قمرى .(160) ـ زمان تحقق آن
پـيـشـگـويـى فـرا رسـيـده اسـت ؛ وعـزيـزانـى از خـانـدان
رسـول خـدا(ص ) بـه ظـاهر تحت فشار نيروهاى نظامى دشمن و در واقع به منظور انجام تكليف
الهى و فداشدن در راه اسلام در (كربلا) فرود آمدند.
امـام (ع ) در كـربلا
تلاشهاى دو جبهه حق و باطل
بـا تـوقـف كـاروان حـسـيـنـى در (كـربـلا)، سـران دو جـبـهـه حـقّ و
باطل براى دستيابى به اهداف خود، تلاشهاى جديدى را آغاز كردند كه به اختصار و به طور
جداگانه به آنها اشاره مى شود.
الف ـ جبهه باطل
1 ـ تهديد و ارعاب
(ابن زياد) نامه اى به امام حسين (ع ) نوشت :
|