(يـزيد به من نوشته : سر به بستر ننهم و از غذا سير نخورم مگر آنكه تو را بكشم ، يا به
فرمان من و يزيدبن معاويه گردن نهى .)
امام (ع ) نامه را پس ازخواندن بينداخت و فرمود:
(رستگار مباد قومى كه خشنودى خويش را بر رضايت پروردگار مقدّم داشته اند.)
پيك ، پاسخ نامه را خواست . امام (ع ) فرمود:
(پاسخى ندارد؛ چون عذاب خدا بر نويسنده اش حتم است .).(161)
(ابـن زيـاد) از مـوضع امام (ع ) بسيار خشمگين شد و براى كشتن آن حضرت به گرد آورى سپاه
پـرداخـت . بـراى ايـن مـنـظـور از سـياست تطميع وتهديد استفاده كرد و در يك سخنرانى ، ضمن
سـتـايـش ازخـاندان (ابوسفيان ) بويژه (يزيد) از مردم خواست براى نبرد با دشمن يزيد (حسين
بـن عـلى ) بـسـيـج شـونـد، و بـه آنـان وعـده كـمـكـهاى مالى داد. امّا از آنجا كه مى دانست مردم در
دل از جـنـگ بـا فـرزند پيامبر(ص ) كراهت دارند و كمكهاى مالى به تنهايى نمى تواند انگيزه
ارتكاب اين جنايت بزرگ گردد، سياست هميشگى خود را به كار برد. خود به اردوگاه (نُخَيله
) رفت و (سُوَيْدِبن عبدالرّحمن ) را ماءمور كرد همراه سوارانى درخيابانها و كوچه هاى كوفه راه
بيفتد و اعلام كند: (هر كس براى جنگ با حسين بيرون نرود جان و مالش هدر خواهد بود.) و دستور
داد مـاءمـوران بـه هـر كـسى برخوردند دستگير كرده نزد (عبيداللّه ) ببرند. آنان مرد غريبى را
دسـتـگـيـر كـرده نـزد امـيـر بـردنـد. مـعـلوم شـد وى اهـل (شـام ) اسـت و بـراى
وصـول مـيـراث خـود بـه (كـوفـه ) آمـده اسـت ؛ بـا ايـن
حـال (ابـن زيـاد) دستور داد او را اعدام كنند تا قتل او عبرت ديگران گردد، وهمين امر سبب شد كه
مردم بيشتر بترسند و براى جنگ با امام حسين (ع ) بيرون روند..(162)
2 ـ جلوگيرى از يارى رساندن امام حسين (ع )
بـه پـسر مرجانه خبر رسيد كه عدّه اى از طريق (فرات ) براى يارى فرزند پيامبر(ص ) به
سـوى آن حـضـرت مـى رونـد. وى بـى درنـگ (زَجـربـن قـيـس ) را بـا پـانـصـد سـوار مـسلّح بر
پـل (صـَراة ).(163) گـمـارد تـا از خـروج افراد براى يارى امام حسين (ع ) جلوگيرى
كـنـنـد. (زَجـْر) بـه (عـامـِرِبـن ابـى سـَلامَة ) كه عازم (كربلا) بود، برخورد واز وى خواست به
(كوفه ) باز گردد. (عامر) نپذيرفت . درگيرى شروع شد. (عامر) موفق شد با پراكنده كردن
نيروهاى (زجر) به راه خود ادامه دهد و به حسين بن على (ع ) بپيوندد..(164)
3 ـ اعزام نيروى نظامى
(پـسـر زيـاد) پـس از مـوفقيّت در مرحله نخست ، نيروهاى آماده را در چند نوبت به (كربلا) اعزام
كـرد. نـخـسـت (عـمـربـن سـعـدوَقّاص ) را در قبال وعده حكومت (رى ) با چهارهزار سواره نظام به
(كـربـلا) فـرسـتـاد..(165) (عـمـر) روز سـوّم محرّم وارد (كربلا) شد و فرماندهى كلّ
نـيروهاى كوفى ـ ازجمله نيروهاى تحت امر (حرّ) ـ را عهده دار گشت ..(166) پس از آن ،
نيروهاى (عبيداللّه ) گروه گروه و پى درپى رهسپار (كربلا) شدند (شِمربن ذِى الْجَوْشَنْ) با
چـهـارهـزار نفر، (زيدبنِ ركاب كَلبى )و.(167) با دوهزار نفر، (حُصينِ بن نُمَيْر) با
چـهـار هـزار نـفر، (مصاب مارى ).(168) با سه هزار نفر، (نصربن حَرَبَه ) با دوهزار
نفر، (شَبَثِ بْنِ رِبْعى ) باهزار نفر، (حَجّاربن اَبْجَر) باهزار نفر،.(169) (كَعْبِ بْنِ
طـَلْحـَه )بـاسه هزار نفر.(170)و (يَزيدِبْنِ حَرْث ) باهزار نفر..(171) (ابن
شـهر آشوب ) مجموع نيروهاى اعزامى را سى وپنج هزارتن نوشته است ..(172) و اين
غيراز نيروهايى است كه در اردوگاه (نُخيله ) به صورت آماده نگهداشته شده بودند.
4 ـ بستن آب بر روى امام (ع )
پـسـر مـرجـانـه كـه امـام حـسـين (ع ) راخوب مى شناخت ، براى از پاى درآوردن آن حضرت از هيچ
جنايتى فروگذار نكرد. وى ، علاوه بر اعزام آن همه نيرو به جنگ حسين بن على (ع )، به پسر
سعد پيغام فرستاد: (آب را بر حسين و يارانش ببند و مگذار يك جرعه آب بنوشند، آنچنانكه با
عثمان پرهيزكار اين چنين كردند.)
(عمر) ـ كه براى دستيابى به ملك (رى ) ارتكاب هرگونه جنايتى را روا مى شمرد ـ اطاعت كرد
و (عمروبن حجّاج ) را با پانصد سوار بر شريعه گمارد و آب را بر كاروان حسينى بست . اين
اقدام ضدّ انسانى روز هفتم محرّم صورت پذيرفت ..(173)
ب ـ جبهه حقّ
اقدامات جبهه حقّ در مسير دستيابى به اهداف خود از اين قرار بود:
1 ـ امـام حـسـيـن (ع ) پس از توقف در سرزمين (كربلا) درجمع ياران خود بپاخاست و به تشريح
شرايط پيش آمده و انگيزه قيام خود پرداخت :
(شـرايـط چـنـين است كه مى بينيد. دنيا تغيير يافته و به زشتى گراييده است . نيكيهايش پشت
كـرده واز آن جـز تـه مـانده ظرفى و معاشى ناچيز چون چراگاه نامطلوب نمانده است . مگر نمى
بينيد كه به حقّ عمل نمى شود و از باطل اجتناب نمى گردد؟!... در چنين شرايطى مؤ من جز ديدار
بـا پـروردگـار آرزويى ندارد. همانا من مرگ را جز سعادت و زندگى باستمكاران راجز رنج و
ملال نمى بينم .).(174)
سـخـنـان امـام (ع ) بـيـانـگـر اراده راسـخ آن حـضـرت در احـيـاى حـقّ و جـلوگـيـرى از گـسـتـرش
بـاطـل و آمـادگـى آن بزرگوار براى شهادت در اين راه و ديدار پروردگارش بود؛ از اين رو،
پـس از سـخـنـان امـام (ع ) تعدادى از ياران او مانند (زُهير)، (بُرَيْر) و (نافِع ) بپاخاستند و طى
سخنانى مراتب وفادارى وجانبازى خود را نسبت به آن حضرت اعلام داشتند..(175)
2 ـ سـعـى امـام (ع ) بـر ايـن بـود كـه از طـريـق بـرخورد با فرماندهان سپاه دشمن آنان را به
حـقـّانـيـّت راه خود و رسالتى كه در پيشگاه خداوند و پيامبرش نسبت به آن حضرت دارند متوجّه
سازد.
امام (ع ) پيكى نزد پسر سعد فرستاد و پيام داد كه مى خواهم با تو ملاقات كنم .
فـرمـانـدهـان دو سـپـاه شـبـانـه بـا هـم ديـدار كـردنـد. (عـمـر سـعـد) كـه قـلبـاً
متمايل به جنگ با فرزند پيامبر(ص ) نبود، تحت تاءثير سخنان امام (ع ) قرار گرفت . پس از
بـازگـشت به اردوگاه خويش ، بى درنگ نامه اى به (ابن زياد) نوشت و با افزودن دروغى از
زبان امام (ع ) ـ مبنى بر پذيرش بازگشت به يكى ازمرزهاى اسلامى و يابيعت بايزيد ـ او را
به قبول پيشنهاد امام (ع ) تشويق كرد..(176)
در ملاقات ديگرى كه ميان امام (ع ) و (عمرسعد) رخ داد، امام (ع ) خطاب به وى فرمود:
(واى بر تو اى پسر سعد! آيا ازخدايى كه به سوى او بازخواهى گشت نمى ترسى ! چگونه
با من مى جنگى و حال آنكه مى دانى من پسر چه كسى هستم ؟ اين گروه را رها كن و با من باش .)
عـُمـر سـعد كه عشق حكومت (رى ) او را كر وكور كرده بود، در پاسخ امام (ع ) به عذرها و بهانه
هـاى واهـى ـ از قـبـيـل ايـنـكـه مـى تـرسـم خـانـه ام راخراب كنند، دارائيم را ضبط نمايند و زن و
فـرزنـدم را مـورد تـعـرّض قـرار دهـنـد ـ مـتـوسـّل شـد و از ايـن سـعـادت بـزرگ مـحـروم گـشـت
..(177)
3 ـ امـام حـسـيـن (ع ) ـ عـلاوه بـر ارشـاد فـرمـانـده سـپـاه دشـمن ـ درفرصتهاى مختلف در برابر
كـوفـيـان قـرار مـى گـرفت و آنان را به گزينش راه حق و ترك راهى كه در پيش گرفته اند
فرا مى خواند. به عنوان نمونه ، پس از كنترل شريعه فرات توسّط سپاهيان (يزيد)، امام (ع
) در حـالى كـه بـر شـمـشير خود تكيه داده بود پس از معرّفى خويش و توجّه دادن كوفيان به
مساءله رستاخيز، فرمود:
(چـرا خـون مـرا حـلال مـى دانـيد! در حالى كه پدر من صاحب حوض (كوثر) است و مانند كسى كه
شـتـران تشنه را از آبشخور طرد مى كند، افرادى را از آن دور مى نمايد. روز قيامت پرچم (حَمد)
در دست پدر من مى باشد.).(178)
4 ـ عـلاوه بـرامـام (ع )، ياران آن حضرت نيز در مقابل نيروهاى كوفى حاضر شده وبه نصيحت
آنـان مـى پـرداخـتـنـد. (بـُرَيـْر) پـس از آنـكـه ديـد دشـمـن آب را بـر روى
اهل بيت
رسول خدا(ص ) بسته است ، با كسب اجازه از امام (ع ) در برابر سپاه دشمن قرار گرفت و گفت
:
(اى مـردم ! خـداونـد پيامبر(ص ) رابه حقّ به عنوان بشارت دهنده و انذار كننده و دعوت كننده به
سـوى خـدا بـه فـرمـان او فرستاد واو را چراغ روشنى بخش قرار داد؛ و اين آب فرات است كه
هـمـه جـانـواران از آن مـى نـوشـنـد ولى شـمـا بـيـن آن و فـرزنـد پـيـامـبـر(ص )
حائل شده ايد.).(179)
وى سـپـس نزد (عمرسعد) رفت ، ولى بر او سلام نكرد. (عمر) خشمگين شد و گفت : مگر من مسلمان
نـيـسـتـم ؟ (بـُرَيـْر) گـفـت :(اگـر مـسـلمـان بـودى بـراى كـشـتـن عـتـرت
رسول خدا(ص ) بدينجا نمى آمدى و آب را بر آنان نمى بستى ....).(180)
فرمان جنگ
قـريـب هـشت روز از توقف دو سپاه در سرزمين (كربلا) مى گذشت . تلاشها وگفتگوهاى دو طرف
بـه نـتـيجه نرسيد. در اين ميان (عبيداللّه ) تلاش مى كرد تا هر چه زودتر از طريق نظامى بر
امـام حـسـين (ع ) چيره شود و نوكرى و سرسپردگى خود را نسبت به (يزيد) به اثبات رساند.
آنكه بيش از همه در اجراى اين فرمان اصرار مى ورزيد (شِمرِ بن ذِى الجَوْشَن ) بود.
درآخرين نامه اى كه (پسرمرجانه ) براى (عمرسعد) نوشت چنين آمده است :
(اى پسر سعد! اين وقت گذرانى چيست ؟ خوب بنگر، اگر حسين و يارانش با (يزيد) بيعت كرده
، تن به فرمان من دادند، آنان را نزد من بفرست ؛ و چنانچه امتناع ورزيدند بر آنان بتاز و همه
را بـكـش و (مـُثـْلَه ) كـن كـه سـزاوار ايـن كـارنـد... اگـر فـرمـان مـرا اجرا كردى پاداش انشان
فـرمـانـبـردار را بـه تـو خواهيم داد وگرنه پرچم و سپاه را رها كن و فرماندهى را به (شِمر)
واگذار، كه او در اجراى فرمان ما از تو راسختر است .).(181)
چـون ايـن نـامـه درنـهـم محرّم به دست (عمرسعد) رسيد، (شمر) او را تحت فشار قرارداد و گفت :
(اكـنـون بـا فـرمـان امير چه مى كنى ؟ اجرا مى كنى يا كنار مى روى ؟) عمر گفت : اجرا مى كنم .
سپس فرمان حمله را صادر كرد:(اى سواران خدايى ! سوار شويد كه بهشت در انتظار شماست .)
سواران آماده شدند و به سوى اردوگاه حسينى پيش تاختند.
امام حسين (ع ) پس از آگاهى از پيشروى دشمن ، برادر خود حضرت (عباس ) را ماءمور كرد تا از
عـلّت پـيـشـروى دشـمن جويا شود. (ابوالفضل (ع ) همراه بيست سوار در برابر كوفيان قرار
گـرفـت و پـرسـيـد: (چـه حـادثـه اى پـيـش آمـده و چه مى خواهيد؟) گفتند:فرمان امير رسيده : يا
تسليم ، يا جنگ !. (عبّاس (ع ) جريان را به عرض امام (ع ) رسانيد. امام (ع ) فرمود:
(به سوى آنان بازگرد، اگر توانستى شرّ آنان را امشب از ما دور كن و جنگ را به فردا بينداز
تـا مـا شب را به نماز و دعا و استغفار سپرى كنيم ، خدا مى داند كه من نماز، تلاوت قرآن ، دعاو
استغفار را دوست مى دارم .)
(عبّاس ) بازگشت و با دشمن به گفتگو پرداخت . نماينده (عمرسعد) نزد حسين (ع ) آمد و گفت :
(امـشـب را بـه شما مهلت مى دهيم . اگر تسليم شديد شما را نزد اميرمان (عبيداللّه ) مى بريم و
گرنه رهايتان نخواهيم كرد.).(182)
روز عاشورا
سـپـيـده دم روز جـمـعـه ، دهم محرّم سرزد. امام حسين (ع ) نماز صبح را با يارانش گزارد. هنوز از
تـعـقـيب نماز فارغ نشده بودند كه طبل جنگ دشمن به صدا در آمد وگروهى از آنان به اردوگاه
امام (ع ) نزديك شده ، فرياد برآوردند: ياجنگ ، يا تسليم ـ پسرمرجانه !.
امـام (ع ) از خـيـمـه بيرون آمد، ديد بيابان آكنده از نيروى سواره و پياده است ..(183)
روبه ياران كرد و فرمود:
(خـداونـد امـروز در نـبـرد شـمـا و مـن رخـصـت داده اسـت ، پـس بـر شـمـا بـاد بـه شـكـيـبـايـى و
نبرد.).(184)
سپس دست به دعا برداشت :
(پروردگارا! تو در هر گرفتارى ، محلّ وثوق ، و در هرسختى مايه اميد من هستى . هرمشكلى كه
بـراى مـن پـيـش آمـده تـنـهـا يـار و مـددكـار مـن تـو بودى . غمها و رنجهائى بر من روى آورد كه
دل را نـاتـوان مى ساخت و چاره اى از آن نبود، دوستان يارى نمى كردند و دشمنان زبان شماتت
مى گشودند؛اما چون بر تو عرضه كردم و اميد خود را ازغير تو بريدم ، دركارم گشايش پديد
آوردى و مرا از آن رنجها رهانيدى . نعمتها و نيكيها همه از سوى توست .).(185)
صف آرايى دو سپاه
دو سـپـاه در بـرابـر هـم قـرار گـرفـتـنـد. امـام حـسـيـن (ع ) بـر اسـب
رسـول خـدا(ص ) كـه (مـُرتَجَزْ) نام داشت ، سوارشد.(186) و به آماده سازى نيروها و
صف آرايى سپاه كه
هفتاد و دو تن (32 نفر سواره و40 تن پياده ) بودند،.(187) پرداخت . فرماندهى جناح
راسـت را بـه (زُهـَيـْرِ بـنِ قَيْن ) وجناح چپ را به (حبيب بن مظاهر) سپرد و پرچم رابه برادرش
(عـبـّاس (ع ) داد.(188) و خـود، عـلاوه بـر فـرمـانـدهـى كـلّ در قلب سپاه قرار گرفت
..(189) آنگاه دستور داد هيزمهاى درون خندق راآتش بزنند..(190)
عـمـرسـعـد نـيـز بـه آرايـش نـيـروهـاى خـود پرداخت و براى هر قسمت از لشكر فرماندهى تعيين
كرد..(191)
يزيديان براى به نمايش گذاردن قدرت نظامى خود، در اطراف اردوگاه سپاه حقّ به حركت در
آمـدنـد و شـايـد قصد محاصره اردوگاه را داشتند؛ ولى وقتى با خندق و شعله هاى آتش درون آن
مـواجـه شـدنـد و ايـن تـاكتيك به دور از انتظار را ديدند ناچار به جنگ روانى پرداختند. (شمر)
فرياد زد: (اى حسين ! آيا پيش از فرا رسيدن روز رستاخيز، در سوختن به آتش دنيا شتاب كرده
اى ؟) امام (ع ) پاسخ داد:(تو براى آتش جهنّم سزاوارترى .)
(مـُسـلِمـِبـنِ عـُوْسَجَه ) اجازه خواست تا با تيرى كار اين جرثومه فساد وشرّ را بسازد. امام (ع )
فرمود: (دوست ندارم شروع كننده جنگ باشم .).(192)
آغاز نبرد
امام حسين (ع ) براى اتمام حجّت نهايى (عمرسعد) را احضار كرد و به او فرمود:
(اى عـمـر! تـو مـرا مـى كـشـى وگـمـان مـى كـنى كه ناپاكِ ناپاك زاده تو را برحكومت (رى ) و
(گرگان ) خواهد گمارد سوگند به خدا، بدين آرزو نخواهى رسيد. اينك آنچه مى خواهى بكن !
پـس از مـن روز خـوشى ـ نه در دنيا و نه درآخرت ـ نخواهى ديد. گويا مى بينم كه سرت را در
(كوفه ) بر سر نَى كرده ، بچه ها آن را سنگ مى زنند.)
(عـمـر) خشمگين شد ورويش را از امام (ع ) باز گردانيد و خطاب به يارانش فرياد برآورد: چرا
مـعـطـّليد؟ همگى بر او يورش بريد كه لقمه اى بيش نيست . سپس به پرچمدارش دستور داد
پـرچم را پيش آورد. خود نيز پيش آمد و تيرى در چله كمان نهاد و به سوى لشكر امام حسين (ع )
رهـاساخت و گفت : (نزد اميرگواهى دهيد كه من نخستين كسى بودم كه به سوى حسين تير انداختم
.) سـپـس تـمـامـى سـپاهيانش جبهه حق را تيرباران كردند؛ به گونه اى كه همه ياران امام (ع )
مورد اصابت تير قرار گرفتند.!.(193)
امام (ع ) چون چنين ديد به يارانش فرمود:
(ايـن تيرها، پيكهاى دشمن به سوى شماست ؛ پس بپاخيزيد به سوى مرگى كه چاره اى از آن
نيست .).(194)
پـس از تـيـراندازى ، جنگ رسماً آغاز گشت . (يَسارْ) غلام (زيادِ بنِاَبيه ) براى مبارزه به ميدان
آمـد و هـماورد خواست . (عبداللّه بْنِ عُمَيْر)، سرباز رشيد اسلام ، به پاسخگويى وى بر آمد و
بايك ضربت حريف خود را كشت . (سالِمْ) غلام (عبيداللّه ) به انتقامجويى پيش تاخت و ضربتى
بـر (عـَبـداللّه ) زد كـه انـگـشـتـان دسـت چـپـش را قـطـع كـرد. (عـبـدُاللّه ) بـا ضـربـتـى
متقابل ، او را نيز به قتل رسانيد..(195)
تهاجم عمومى
كـشـتـه شـدن دو دلاور كـوفـى روحـيـّه سـربـازان (يـزيـد) را
مـتـزلزل سـاخت و كسى جرئت نكرد به ميدان آيد و مبارز طلبد. ناچار تاكتيك را تغيير داده ، دست
به حمله عمومى زدند.
دو سـپـاه نـابرابر در قلب يكديگر فرو رفتند، يزيديان كه سواره نظامشان تحت فرماندهى
(عـَزْرَةِبـنِ قـَيـْس ) در پـيـشاپيش آنان قرار داشت ، حمله سختى را آغاز كردند تا كار امام (ع ) و
يـارانـش را يـكـسـره كنند؛ امّا با مقاومت شديد جبهه حق مواجه شدند. عاشقان شهادت و دلباختگان
مـكـتـب حـق كـه جـز نـصـرت ديـن خدا وشهادت در اين راه به چيزى نمى انديشيدند،بدون پروا از
فزونى تجهيزات و نفرات دشمن ،حمله آنان را دفع كردند.
يـزيـديـان نـاچـار شـدنـد جناح راست را نيز وارد عمل كنند. (عَمْروبنِ حجّاج ) فرمانده ميمنه ، بر
جناح راست سپاه امام (ع ) حمله كرد. دلاور مردان سپاه حق ، زانو بر زمين نهاده با نيزه ها به دفاع
پرداختند. دشمن ناچار عقب نشست . ياران امام (ع ) هنگام عقب نشينى دشمن ، آنان را به تير بستند،
عدّه اى را كشته و جمعى را مجروح ساختند..(196)
(شـِمـْر) فـرمـانـده مـَيـْسـَره ، بـا مـشـاهـده ايـن وضـع ، از جـنـاح چـپ
واردعمل شد؛ امّا او نيزكارى از پيش نبرد..(197)
حـسـيـنـيـان ، نـه تـنـهـا حـمـله دشـمـن را دفـع كـردنـد، بـلكـه دسـت بـه حـمـله
متقابل زده در دل نيروهاى (يزيد) فرو رفتند؛ به گونه اى كه به هيچ جناحى نمى تاختند مگر
آنكه آن را شكافته و نيروهايش را متلاشى مى ساختند.
فرمانده سواره نظام (يزيد) چون چنين ديد به (عُمَرسعد) پيام داد: (مگر نمى بينى از ناحيه اين
تعداد اندك چه بر سر نيروهاى من آمده است ؟! هر چه سريعتر پياده ها و تيراندازان را به كمك
فرست .)
(عـمـرسـعـد) بـه (شـَبـَث ) پيشنهاد كرد؛ ولى او بهانه آورد. ناچار (حُصَيْن بن تَميم ) را با
پـانـصـد تـيـرانـداز و سـواران مـخـصـوصـى كـه خـود و اسـبـانـشـان زره بـر تـن داشتند، وارد
عمل كرد.
يـاران دليـر و شـهـادتـخـواه امـام (ع ) بـه دفـاع مقدّس خود ادامه دادند. اسبهاشان بر اثر تير
اندازيهاى پياپى دشمن از كار افتاد؛ دلير مردان ، پياده به جنگ پرداختند..(198)
پايدارى حسينيان موجب شد كه (عمرسعد) جبهه ديگرى بگشايد. دو گروه از نيروهايش را ماءمور
كـرد تا از دو جناح چپ و راست بر سپاه امام (ع ) بتازند. اين تاكتيك نيز مؤ ثّر نگشت ؛ زيرا با
مانع (خندق ) و مقاومت نيروها مواجه شد..(199)
(عمر) فرمان داد: به سوى خيمه هاآتش بيندازيد و آنها را بسوزانيد. آنان چنين كردند. (شِمْر) آن
قـدر بـه خـيـمـه هـا نـزديك شد كه سرنيزه اش خيمه اى راسوراخ كرد و آتشى خواست تا آن را
بسوزاند. (زُهَيْر)، فرمانده ميمنه سپاه امام (ع ) با نيروهاى تحت امرش بر او تاختند. (شِمر) با
تحمّل يك كشته مجبور به عقب نشينى شد..(200)
حـمـله هـا يـكـى پـس از ديـگرى صورت مى گرفت و تنور جنگ آنچنان برافروخته بود كه به
تعبير طبرى (شديدترين نبردى بود كه خدا آفريده است .).(201)
تـعـداد شـهـداى سـپاه اسلام در اين مرحله بين چهل تا پنجاه تن ذكر شده ،.(202) ولى
كشته ها ومجروحان نيروى دشمن بسيار بود.
آخرين نماز
هـنـگـام ظـهـر فـرا رسـيـد. امـام (ع ) به يارانش فرمود:(از اينان بخواهيد كه اندكى دست از جنگ
بـردارنـد تـامانماز بخوانيم .) امّا دشمن نپذيرفت ..(203)امام (ع ) ناچار (نمازخوف )
.(204) خواند.
پـس از آن ، باقيمانده ياران امام (ع ) به صورت تكى و تيمهاى دو، سه و چهار نفره به ميدان
شـتـافـته و پس از نبردى شجاعانه به خيل شهيدان پيوستند، تا آنجاكه به جز (بَنى هاشم )
كسى باقى نماند..(205)
پـس از يـاران ، اهـل بـيـت امـام (ع ) ـ كـه تـعدادشان هفده نفر مى شد.(206) و همه جوان
بـودنـد ـ وارد پـيـكـار شـدنـد. نـخست فرزند امام (ع ) (علىّاكبر) به ميدان رفت و پس از نبردى
دلاورانه و به هلاكت رساندن دويست تن از نيروهاى دشمن ، به شهادت رسيد..(207)
جـوانـان (بـنـى هـاشـم ) يـكـى پـس از ديـگـرى بـه مـيـدان رفـتـه و شـهـيـدشدند. آخرين آنان ،
(ابوالفضل (ع ) برادرا مام (ع ) بود. وى ـ كه بر اثر لياقت و نبوغ نظامى خويش ، عهده دار
فـرمـانـدهـى سـپـاه وپـرچـمـدارى آن گـرديـده بود ـ از آغاز جنگ تا هنگام شهادت يك لحظه آرام
نـگـرفت . علاوه بر فرماندهى و به اهتزاز در آوردن پرچم ، گاه در ميدان جنگ شركت مى كرد و
بر دشمن مى تاخت .
تنى چند از نيروهايش در حلقه محاصره دشمن قرار گرفتند. (عباس (ع ) از سوى برادر ماءمور
شد كه آنان را نجات دهد. وى ، بى درنگ به سوى ميدان شتافت و پس از شكستن حلقه محاصره
، آنان را ـ كه همگى مجروح شده بودند ـ نجات داد..(208)
(اَبـاَالفـضل ) پس از مشاهده تنهايى امام (ع ) از آن بزرگوار اجازه ميدان خواست . امام (ع ) از او
خـواست براى تشنه كامان حرم آبى بياورد. (عباس ) مشك را برداشت و به سوى (فرات ) روان
گـرديـد. چـهـارهـزار نيروى دشمن او را احاطه كردند؛ ولى وى ، چون شير غرّان صفهاى آنان را
شـكـافت و وارد (شَطّ) شد. مشكش را پر كرد و بازگشت . يزيديان راه را بر او بستند. (عباس )
به نبرد پرداخت . عدّه زيادى را كشت و راه را باز كرد.
دشـمـن كـه از نـبـرد رو در روبـا فـرزنـد على (ع ) احساس عجز كرد ناچار به فكر كمين افتاد.
درنخستين كمين دست راست و در كمين ديگر دست چپش را قطع كردند. كمانداران نيز از هرسو او را
هـدف تـيـرهاى خود قرار دادند وباضربه اى كه بر تارك مقدّسش اصابت كرد از اسب بر زمين
افتاد و به شهادت رسيد..(209)
شهادت سالار شهيدان
امـام حسين (ع ) با آخرين شهيد در رزمگاهش وداع كرد و با دلى افسرده ، كمرى شكسته وچشمانى
گـريـان بـه خـيـمـه گـاه بـاز گـشـت ، ديـد (شـمـر) خـود را بـراى حـمـله بـه خـيـمـه هاآماده مى
كند..(210) فرياد برآورد:
(آيـا كـسـى هـسـت كه از حرم رسول خدا(ص )دفاع كند؟ آيا يكتاپرستى هست كه درباره ما از خدا
بـتـرسـد؟ آيـا فـريـاد رسـى هـست كه به واسطه پاسخگويى به فرياد استغاثه ما به خدا
اميدوار باشد؟).(211)
بدون ترديد نداى ياريخواهى امام (ع ) درآن شرايط به منظور حفظ جان خود و
نـجـات از مـرگ نـبـود؛ چه آنكه آن حضرت مى دانست تاچند لحظه ديگر به شهادت خواهد رسيد
وايـن واقـعـيـّت را بـارهادر سخنانش بيان كرده بود. هدف امام (ع )، ارشاد و هدايت آن گمراهان و
اتمام حجّت بر آنان بود.
امام سجّاد، فرزند بيمار امام (ع ) نداى پدر را شنيد، درحالى كه بر عصايى تكيه داده بود از
خـيـمه بيرون آمد تا پدر بزرگوارش را يارى رساند. امام (ع ) به (اُمّ كلثوم ) فرمود:(جلوى
او را بگيريد! مبادا زمين از نسل آل محمّد(ص ) خالى گردد.) سپس زنان را به سكوت و پايدارى
فراخواند و با آنان وداع كرد.
طـفـل شـيـرخـوارش را خـواسـت تا باوى نيز وداع نمايد. از مشاهده ديدگان به گود نشسته او و
لبـهـاى خـشـكـيـده اش مـتـاءثـّر شـد وبـر مـسـبـّبـان آن نـفـريـن كـرد، سـپـس
طـفـل را در بـرابر يزيديان قرارداد و ازآنان طلب آب كرد. (حَرْمَلَه ) تيرى بر چلّه كمان نهاد و
به سوى طفل نشانه رفت . طفل در آغوش پدر بزرگوارش به شهادت رسيد..(212)
امـام (ع ) طـفل شهيدش را دركنار ديگر شهدا گذارد.(213)و به ميدان بازگشت وهماورد
خواست .
هـركـس در بـرابـر آن حـضـرت ظـاهـر مـى شـد بـه قـتـل مـى رسـيـد. جـمـع كـثـيـرى بـديـن
منوال به هلاكت رسيدند..(214)
(عـمـرسعد) كه چنان ديد بريزيديان نهيب زد:(اين پسر... كشتارگر عرب است . ازهر سوى بر
وى بـتـازيـد.) چـهـار هـزار تـيـراندازى اطراف امام (ع ) را احاطه كردند و ميان آن حضرت و اردو
گاهش حائل شدند و گروهى آهنگ حرمش كردند. امام (ع ) فرياد زد:
(اى پـيـروان آل ابـوسـفيان ! اگر دين نداريد واز روز رستاخيز نمى هراسيد، در دنياى خود آزاد
مرد باشيد...).(215)
دشمن با شنيدن اين سخن امام (ع )، از حمله به حرم صرف نظر كرد و از هرسوى بر
آن حضرت يورش برد و جنگ سختى درگرفت ..(216)
فرزند على (ع ) بدون آنكه از مرگ فرزندان ، برادران .(217) و ياران ، كوچكترين
خللى در اراده اش پديد آمده باشد، صفهاى دشمن را مى شكافت و آنان را تار ومار مى ساخت .
تـاريـخ بـشـريـت ، دلاور مـردى چون حسين (ع ) را سراغ ندارد كه با ديدن آن همه رنج و مصيبت
ومـشاهده ضجّه و گريه كودكان ، يكتنه و تشنه كام بر قلب انبوه دشمن خونخوار بتازد، و به
تـعـبـيـر امام سجّاد(ع )، هر چه موقعّيت سخت تر و شديدتر گردد، چهره آن حضرت درخشانتر و
آرامش خاطرش بيشتر شود..(218)
امام حسين (ع ) بر ميمنه سپاه (يزيد) حمله كرد و صفهايشان را شكافت و وارد (فُرات ) شد. دست
زير آب برد تابياشامد. نامردى ـ به دروغ ـ فرياد زد:(تو آب مى نوشى و حرمت مورد تعرض
قـرار گـرفـتـه اسـت !.) امـام (ع ) آب را از كـف ريـخـت و شـتـابـان بـه خـيـمـه گـاه بـاز گـشـت
..(219)
حـسـيـن بـن عـلى (ع ) بـراى بـار دوّم بـا زنان و كودكان وداع كرد وبه سوى رزمگاه باز گشت
ونبردى كرد كه چشم بشريّت نديده بود.
(شمر) كمانداران را فرمان داد از هر سو حضرتش را تيرباران كنند. امام (ع ) سعى مى كرد با
چابكى و سپر ازگزند تيرها مصون بماند؛ ولى تيرها آن قدر زياد بود كه تعداد زيادى بر
پـيـكـر و چـهـره مـبـاركـش نـشـسـت . بـا اصـابـت تـيـرى بـر پـيشانى و تيرديگرى بر قلب آن
بزرگوار، توانى برايش نماند و قدرت رزم و دفاع از او سلب شد. ناچار از اسب بر زمين آمد.
امّا يزيديان از ترس ، به آن حضرت نزديك نمى شدند.
(شمر) فرياد كشيد: (منتظر چه هستيد؟! كارش را تمام كنيد.) مزدوران ، برامام (ع ) نزديك شدند.
نامردى با شمشير دست چپش را بريد. ديگرى ، ضربتى برشانه راستش فرود آورد. سوّمى ،
با نيزه بر آن حضرت تاخت ، و سرانجام (شمر) سر از پيكرش جدا كرد..(220)
سـلام و صـلوات خـدا و پـيـامبر و مؤ منان بر او، و ياران جان نثارش ، و لعنت و نفرين ابدى بر
قاتلان و مسبّبان قتلش باد.
|