back page

next page

گـسـتـرش دامـنـه آشـوبـهـا و حـركـتـهـاى نـظـامـى در ايـن دوره مـعلول عوامل مختلفى بود كه عمده ترين آنها عبارت بود از: ضعف و هرج و مرج دستگاه خلافت ، فاصله گرفتن زمامداران از اسلام ، روى آوردن آنان به عيّاشى و خوشگذرانى ، روى كار آمدن تـركان خشن ، ماجرا جو و توسعه طلب و وارد آمدن فشارهاى سياسى و اقتصادى بيش از حدّ به توده هاى مردم از ناحيه دست اندركاران حكومت به ويژه تركان .
در مباحث آينده به جنبشهاى علويان اشاره خواهيم كرد. در اينجا به بحث از فتنه ها و آشوبهايى خواهيم پرداخت كه از سوى غيرعلويان در قلمرواسلامى آن روز پديد آمده است .
بـغـداد: بـغـداد در سـال 249 مـورد تـهـاجـم نـاراضيانِ از حكومت قرار گرفت . در اين تهاجم دو پل معروف شهر ويران گشت و دَرِ زندانها بر روى زندانيان گشوده شد.
مـورخـان ، انـگـيـزه ايـن تهاجم را كشته شدن دو تن از سرداران نامى اسلام ، اعتراض به تسلّط تركها، كمبود ارزاق عمومى و كم بودن حقوق نظاميان ذكر كرده اند..(50)
در سـال 251 ، پـس از عـزيـمـت (مـسـتـعين ) به (بغداد) و بى نتيجه ماندن تلاش تركان براى بازگرداندن او به (سامرّا) سران ترك با (معتزّ) ـ كه تا آن زمان در زندان بود ـ بيعت كردند. (مـعـتـزّ) بـرادرش (موفّق ) را با سپاهى انبوه به جنگ (مستعين ) فرستاد. (موفّق ) بغداد را به مـحـاصـره نـيـروهـاى خـود درآورد. ايـن مـحـاصـره چـنـديـن مـاه بـه طـول انجاميد و در اين مدّت درگيرى هاى شديدى بين دو طرف صورت گرفت ، گروه زيادى از مـردم كـشـتـه شـدند. خرابيهاى فراوانى به بار آمد و زندگى به كام مردم بغداد تلخ گشت ؛ سرانجام اين فتنه با كناره گيرى (مستعين ) از خلافت فرو نشست ..(51)
فـارس ، طـبـرسـتـان و شهرهاى ماوراء النّهر: شهرهاى فارس ، طبرستان و ماوراء النّهر كه از دوران مـعـتـصـم مـيـدان جـنـگ نـيـروهاى حكومتى از يك سو، و (بابك خرّمى )، (مازيار) و ( محمّد بن بـُعـَيـثْ) از سـوى ديـگـر بـود، هـمـچـنـان صـحـنـه كـشـمـكـشـهـاى سـيـاسـى و قـومـى بـود. در سـال 231 (وُصـَيـْفِ تـركـى ) كـردهـاى نـواحـى اصـفـهـان ، جـبـال (زاگـرس ، كـرمـانـشـاهـان و لرسـتـان ) و فـارس را كـه سـر بـه شـورش و اخلالگرى برداشته بودند، مورد حمله قرار داد و گروه زيادى از آنان را به اسارت گرفت و در برابر اين كار هفتاد هزار دينار جايزه دريافت كرد..(52)
دمشق : شهرهاى (دمشق )، (حِمْص ) و (حَلَب ) از سرزمين شام نيز در اين دوره از كشمكشهاى سياسى و لشـكـركـشـيـهـاى نـظـامـى مـصـون نـبـود. در سـال 227 در اوايـل خـلافـت (واثـق )، دمشق صحنه نبرد نيروهاى حكومتى شورشگرى به نام (قيسى ) بود. در جريان اين نبرد حدود دو هزار نفر از دو طرف كشته شدند..(53)
در سال 250 هجرى اهالى (حِمْص ) كه از ستم حاكم خويش به ستوه آمده بودند عليه او شورش كـرده وى را به قتل رساندند. (مستعين )، (موسى بن بغا) را ماءمور سركوبى آنان كرد. سردار تـرك بسيارى از مردم شهر را كشت و گروهى از بزرگان را به اسارت گرفت و شهر را به آتش كشيد..(54)
پيدايش اين حوادث ، علاوه بر جنبه هاى اعتقادى و سياسى كه در برخى از شورشها به چشم مى خـورد، مـعـلول ضـعف و ناتوانى دستگاه خلافت از يك سو، و فشارها و ستمهاى دولتمردان نسبت به توده هاى مردم از سوى ديگر بود.
مردم نه از نظر فكرى و اعتقادى احساس امنيّت مى كردند و نه از نظر مالى و اقتصادى . در كنار چـهـره هـاى سـتمگر و خونريز ترك ، عناصر ديگرى همچون (محمّد بن عبدالملك زيّات ) در پست وزارت ، بـا ترتيب دادن تنورهاى آهنين و نصب ميخهاى فراوان در آن و انداختن انسانهاى حقّگوى و آزاديخواه در درون آن ، پايه هاى نظام ظلم و ستم عبّاسى را تحكيم بخشيده و جوّ اختناق و وحشت را تشديد مى كردند..(55)
مـردم بـى پـنـاهـى كـه گـرفـتـار چـنـيـن افـراد و شـكـنـجـه گـاهـهـايى مى شدند يا مى بايست امـوال و زنـدگـى خـود را در اخـتـيار آن چپاولگران گذارده مطيع اوامر آنان شوند و يا در تنور آتش ‍ جنايات آنان بسوزند.
د ـ گسترش نهضتهاى علويان
ايـن دوره از تـاريـخ ، شـاهـد جـنـبشها و نهضتهاى متعددى از سوى علويان است كه در مناطق مختلف كشور پهناور اسلامى صورت گرفته است .
علويان با توجّه به رابطه فكرى و پيوند اعتقادى كه با پيشوايان معصوم عليهم السّلام ، و بـيـنـش درسـت و كـامـلى كـه از اوضـاع و احـوال جـامـعـه اسلامى داشتند، هرگاه فرصت يافته و شـرايـط را آمـده مى ديدند، پرچم مخالفت عليه نظام حاكم را برافراشته با آن به ستيز بر مى خاستند.
شـعـارى كـه در بـيـشـتر اين نهضتها افراد را گرد خود جمع مى كرد شعار (الرِّضا مِنْ آلِ محمّد) بـود. نهضت كنندگان با عنوان كردن اين شعار، هر چند دعوت خود را به نام فرد خاصّى مطرح نـمـى كـردنـد؛ ولى افـكـار عـمـومـى و جـهـت گـيـرى نـهـضـت خـود را بـه سمت شايسته ترين و مـقـبـول ترين چهره خاندان رسالت در آن دوره رهنمون مى ساختند و اين فرد جز امام معصوم عليه السّلام نبود.
عـلّت اتـّخـاذ چـنـيـن خـطّ مـشـيـى ايـن بـود كـه امـامـان عـليهم السّلام همواره هدفهاى اصلى حملات نـاجـوانـمـردانـه زمـامـداران سـتمگر بودند و نيز در دسترس و جلو چشم آنان بودند؛ از اين رو، رهبران نهضت صلاح نمى ديدند نام آنان را برده دعوت خود را به صراحت به آن بزرگواران ربط دهند. اينك مرورى بر مهمترين نهضتهاى علويان در اين دوره :
1 ـ نهضت محمّد بن قاسم : محمّد بن قاسم از نوادگان امام سجّاد عليه السّلام است كه در دانش و ديـانـت و پارسايى از چهره هاى ممتاز عصر خود بود و چون معمولاً جامه پشمى ـ سفيد رنگ خشن ـ بر تن مى كرد او را (صوفى ) مى گفتند.
وى بـه دوران مـعتصم نهضت خود را از طالقان شروع كرد، در آنجا در پى تلاش يارانش ‍ جمعيت زيـادى گـرد او جـمـع شدند. بين او و نيروهاى (عبداللّه بن طاهر) امير خراسان جنگهاى بسيارى درگـرفـت و مـحـمـّد مـوفـّق شـد شـكستهاى سختى بر نيروهاى حكومتى وارد آورد. عبداللّه براى دستگيرى (محمد) تلاش زيادى كرد تا سرانجام موفق شد او و همرزمش (ابو تراب ) را دستگير كـرده ، بـه زنـدان افكند. (محمّد) مدّت سه ماه در زندان (عبداللّه ) بود ولى ديرى نپاييد كه با طـرح مـاهـرانـه اى از زنـدان گـريـخـت و بـه (واسـط) رفـت و در آنجا پنهان گشت . وى ، دوران (مـعـتـصـم )، (واثـق )و مـدّتـى از دوران (مـتـوكـّل ) را در خـفـا بـه سـر بـرد و بـه نقلى در زمان (مـتوكّل ) دوباره دستگير شد و تا آخر عمر در زندان به سر برد، و به گفته برخى ، مسموم شد و به شهادت رسيد..(56)
2 ـ يـحـيـى بن عمر بن حسين : از جمله نوادگان امام چهارم عليه السّلام كه در اين دوره قيام كرد، (يـحـيـى بـن عـمـر بـن حـسـيـن بـن زيـد بن على بن الحسين ) بود. (يحيى ) قيام خود را در دوران (مـتـوكّل ) آغاز كرد؛ ولى به دست (عبداللّه بن طاهر) حاكم خراسان دستگير و روانه زندان شد. او پس از مدّتى از زندان آزاد شد و دوباره مردم (كوفه ) را به قيام دعوت كرد.
وى در آغـاز نـهـضـتـش نـخـسـت بـه زيـارت قبر حضرت ابا عبداللّه عليه السّلام رفت و در جمع زائران حـسـيـنـى سـخـنـرانـى كـرد و تـصـميم خود را آشكار ساخت . جمعى از زائران دعوت او را پـذيـرفـتـه اطـرافـش را گـرفـتـنـد. سـپـس به كوفه رفت ؛ در آنجا نيز گروه زيادى به او پيوستند.
چون خبر قيام (يحيى ) به (بغداد) رسيد، (محمّد بن عبداللّه طاهر) حاكم بغداد سپاهى را به جنگ او فرستاد.
بـيـن نـيـروهـاى حـكـومـتـى و (يحيى )جنگ سختى در گرفت . نيروهاى حكومتى ابتدا از انقلابيّون شكست خوردند؛ ولى با رسيدن نيروهاى كمكى براى آنان ، (يحيى ) به شهادت رسيد؛ تعدادى از نيروهايش اسير، و بقيّه متوارى گشتند..(57)
3 ـ حـسـن بـن زيـد بـن مـحـمـّد: (حـسن بن زيد) كه از نوادگان پيشواى دوّم ، امام حسن مجتبى عليه السـّلام اسـت در سال 250 در طبرستان قيام كرد. مردم (ديلم )، (كُلار)، (چالوس ) و (رويان ) با وى بـيـعـت كـردنـد و گروه زيادى از اطراف نيز با آگاهى از قيام (حسن بن زيد)به انقلابيّون پيوستند.
بـيـن (حسن ) و نيروهاى حكومتى جنگهاى زيادى صورت گرفت . سرانجام ، علويان موفّق شدند بر طبرستان استيلا پيدا كنند.
(حـسـن بـن زيـد) در يـك اقـدام ديـگـر تـوانـسـت سـرزمـيـن (رى ) تـا (هـمـدان ) را نـيـز از چنگال والى اين ناحيه (محمّد بن عبداللّه بن طاهر) آزاد كند.
(احـمـد بـن عـيـسـى ) عـلوى ، والى (حـسـن بـن زيـد) در (رى ) پـس از قتل (محمّد بن مكيال ) فرمانده اعزامى (محمّد بن عبداللّه بن طاهر)، در روز عيد قربان براى مردم نماز عيد گزارد و آنان را به (الرّضا من آل محمّد) فرا خواند..(58)
نـهـضـت (حـسـن بـن زيـد) نـزديـك 20 سـال يـعـنـى تـا سـال 270 هـجـرى قـمـرى بـه طـول انـجـامـيـد و پـس از درگـذشـت او در ايـن سـال ، بـرادرش (مـحـمـّد) جـانـشـيـن او گرديد..(59)
4 ـ حـسـيـن بـن مـحـمـّد بـن حـمـزه : او كـه نـسـبـتـش به امام سجّاد عليه السّلام منتهى مى شود به سـال 251 در (كـوفـه ) قيام كرد و والى آن شهر را وادار به فرار نمود. (مستعين )، (مزاحم بن خاقان ) را ماءمور سركوبى نهضت او كرد. بين نيروهاى (حسين ) و (مزاحم ) جنگ سختى درگرفت . سـرانـجـام ، نـيـروهـاى حكومتى توانستند انقلابيون را شكست دهند و واردكوفه شوند؛ ولى از سوى مردم استقبال نشدند وبه سوى فرمانده آنان سنگ پرتاب شد..(60)
رفتار خلفا نسبت به خاندان پيامبر (ص )
زمـامـداران ايـن دوره حـكـومـت عـبـّاسـى بـا آنـكـه دچـار ضـعـف و مـشكلات داخلى فراوانى بودند و خـوشگذرانى و عيّاشى ، آنان را از انجام كارهاى مهّم بازمى داشت ، هيچگاه از علويان و حركتهاى آنـان ـ حـتـّى در دورتـريـن نـقـاط كـشـور پـهـنـاور اسـلامـى ـ غـافـل نـبـودنـد. در ايـن مـيـان ، مـتـوكـّل نسبت به آنان از همه سرسخت تر و كينه توزتر بود. (ابوالفرج اصفهانى ) مى نويسد:
(متوكّل نسبت به فرزندان ابوطالب خيلى بدرفتار بود و با خشونت و تندى با آنان برخورد مى كرد و كينه سختى از آنها بر دل داشت و پيوسته نسبت به آنان بدگمان بود و آنها را متّهم مى كرد ... كار بدرفتارى متوكّل نسبت به علويان در حدّى بود كه هيچ يك از خلفاى بنى عباس با آنان چنين رفتارى نكرده بود.) .(61)
و نيز مى نويسد:
(در دوران حـكـومـت واثـق فـرزنـدان ابـو طـالب در (سـامـرّا) جـمـع بودند و در رفاه به سر مى بردند؛ ولى در روزگار متوكّل همگى پراكنده شدند.) .(62)
(محمّد بن سرّاج ) به نقل از بَخْتَرى مى گويد:
(در (مـَنـْبـِجْ).(63) نـزد متوكّل بودم كه مردى از فرزندان محمّد حنفيّه بر او وارد شد. مـتـوكـّل (بـدون اعتنا به او) با وزيرش (فتح بن خاقان ) گفتگو مى كرد. چون مدّت ايستادن آن جوان به درازا كشيد، جوان به خشم آمد و گفت : اگر مرا به انگيزه ادب كردن احضار كرده اى ، خود (با اين رفتارت ) بى ادبى نمودى ، و چنانچه بدين منظور خوانده اى كه اطرافيان پست و رذلت بـى اعـتـنـايـى و سـبـك شـمـردن تـو را نـسبت به خاندان من بشناسند، (با اين رفتارت ) شناختند.
متوكّل از سخنان او به خشم آمد و گفت : اگر مساءله خويشاوندى و بردبارى نبود زبانت را با دسـتـم از دهـانـت بيرون مى آوردم و ميان سر و پيكرت جدايى مى انداختم . سپس رو به (فتح بن خاقان ) كرد و گفت : مى بينى ما از فرزندان ابو طالب چه مى كشيم ؟
ايـنان يا حسنى هستند كه تاج عزّتى را كه خدا پيش از آنان براى ما مقرّر كرده بر سر خود مى گـذارنـد، و يـا حـسينى هستند كه آنچه را كه خدا پيش از آنان درباره ما فرو فرستاده نقض مى كـنـنـد، و يـا حـنـفـى انـد كـه بـه خـاطـر نـادانـى ، شـمشيرهاى ما را بر روى خود مى كشند ... .) .(64)
دشـمـنـى و كـيـنـه تـوزى مـتـوكـّل نـسبت به علويان معلول عواملى است كه مهمترين آنها ترس ‍ و وحـشـتـى اسـت كـه وى از سوى اين قشر وابسته به شجره رسالت و امامت ، نسبت به حكومت خود احـسـاس مـى كـرد. او مـى دانـسـت كـه عـلويـان بـه ويـژه آنـهـايـى كـه مـردم را بـه (الرّضـا مـن آل مـحـمـّد) فـرا مـى خواندند، جز پيشوايان معصوم فرد ديگرى را شايسته خلافت اسلامى نمى دانـنـد؛ بـنـابراين ، حركت اينان بدون ارتباط با اين پايگاههاى استوار و مردمى و الهام از آنها نـخـواهـد بـود. و نـيز مى دانست كه بنابر اعتقاد شيعيان ، اين ارتباط و الهام گيرى منحصر به دوران زندگى پيشوايان معصوم عليهم السّلام نيست ؛ بلكه بارگاه و حرم آنان نيز الهام بخش و حـركـت آفـريـن اسـت ؛ از ايـن رو، مـوضـعـگـيـرى هـاى كـيـنـه تـوزانـه متوكّل به علويان ، و حتّى وجود مبارك امام هادى عليه السّلام محدود نمى شود؛ بلكه او دست به جنايتى زد كه روى بنى اميّه را سفيد كرد. وى وقتى ديد بارگاه ملكوتى امام حسين عليه السّلام به عنوان يكى از پايگاههاى مهمّ انقلابيّون علوى به شمار مى رود و علويان (از جمله يحيى بن عمر بن حسين ) با اجتماع در اين پايگاه و الهام از روح انقلابى و سازش ناپذير فرزند عزيز پيامبر(ص ) و خون پاك او، مبارزات خود را شكل مى دهند و مردم رابه قيام عليه ستمگران عبّاسى و مـفـاسـد اجـتـمـاعـى دعـوت مى كنند، تصميم گرفت دست مردم ، بويژه شيعيان را از اين پايگاه كـوتـاه نـمايد، از اين رو از سوى فرمانده انتظامى او اعلام شد: مردم موظّف اند تا سه روز اين نـاحـيه (كربلا) را ترك كنند. پس از اين مدّت ، هر كس در اينجا ديده شود دستگير و راهى زندان (مُطْبِقْ) خواهد شد..(65)
سـپـس پاسگاههايى به فاصله يك ميل بر سر راههاى منتهى به كربلا ايجاد كرد و افرادى را بـر آنها گمارد تا هر كه براى زيارت قبر مطهّر امام حسين عليه السّلام مى رود، دستگير كرده و نزد او ببرند و او دستور قتل يا شكنجه آنان را صادر مى كرد..(66)
مـتـوكّل ، پس از ايجاد جوّ ترور و اختناق و پراكنده ساختن شيعيان از اطراف حرم مقدّس ‍ امام حسين عليه السّلام ، يهودى تازه مسلمانى به نام (ديزَجْ) را ماءمور ويران سازى قبر پيشواى سوم و خـانـه هـاى اطـراف آن كـرد. (ديـزج ) حرم مطهّر و اطراف آن را تا حدود دويست جريب ويران كرد. سـپـس بـه يـهوديانى كه همراه خود برده بود دستور داد تا آن زمينها را زراعت كنند و در تمامى زمينهاى ياد شده آب جارى ساخت ..(67)
ايـن جـنـايـت ، آزردگـى روحـى شديد مردم را به دنبال داشت و موجب شد تا چهره خودكامه و ضدّ اسلامى اين خليفه عبّاسى براى همگان برملا شود. مردم (بغداد) از طريق شعار نويسى بر در و ديـوار و پـخـش اطـلاعـيـّه در مـراكـز عـمـومـى مـانـنـد مـسـاجـد و بـدگـويـى بـه متوكّل ، خشم و انزجار خود را از اين جنايت ابراز داشتند.
شـعـرا نـيـز در قـالب شـعـر، مـتـوكـّل را در برابر اين اقدام ضدّ اسلامى اش سرزنش نمودند. شـاعـرى در مـقـام مقايسه اين جنايت با آنچه كه (يزيد) نسبت به امام حسين عليه السّلام انجام داد مى گويد:
بِاللّهِ إِنْ كانَتْ اءُمَيَّةُ قَدْ اءَتَت
قَتْلَ بْنِ بِنْتِ نَبِيِّها مَظْلُوماً
فَلَقَدْ اءَتاهُ بَنُو اءَبِيهِ بِمِثْلِهِ
هَذا لَعَمْرى قَبْرُهُ مَهْدُوماً
اءَسِفُوا عَلى اءَنْ لايَكُونُوا شارَكُوا
فى قَتْلِهِ فَتَتَّبَعُوهُ رَميماً .(68)
سـوگـنـد بـه خـدا اگـر امـويان فرزند دختر پيامبر خود را مظلومانه كشتند، بنى عبّاس نيز با ويران كردن قبر او جنايتى همچون جنايت بنى اميّه مرتكب شدند.
آنان [ كه ] از شركت نكردن در كشتن حسين بن على (عليهما السّلام ) متاءسف شدند اينك با تجاوز به خاك او و ويران كردن قبرش راه بنى اميّه را ادامه دادند.
كـيـنـه تـوزى مـتـوكّل نسبت به حضرت على عليه السّلام بدان پايه بود كه روا داشتن آن همه جنايت نسبت به خاندان آن حضرت و حتّى فرزند عزيزش (حسين بن على (ع ) نتوانست خشم او را فـرو نشاند، بلكه از هر فرصت براى مخدوش جلوه دادن چهره الهى امير مؤ منان عليه السّلام و بـد بين كردن مردم نسبت به آن حضرت استفاده مى كرد. مورّخان در توصيف يكى از مجالس بزم او نوشته اند:
يـكـى از نـديمان و دلقكهاى متوكّل به نام (عباده مُخَنَّث ) در مجلس او از زير لباس متكّايى بر روى شـكـم خـود مـى بـسـت و سـر خـود را كـه مـوهـايـش ريخته بود برهنه مى كرد و در برابر مـتـوكـّل مـى رقصيد و آوازه خوانان اين جمله را تكرار مى كردند: (قَدْ اءَقْبَلَ الْاءصْلَعُ الْبَطينُ، خـَليـفـَةُ الْمُسْلِمينَ). خليفه مسلمانان كه اَصْلَع و شكم گنده است آمد. مقصود از اين فرد، حضرت على عليه السّلام بود. متوكّل نيز شراب مى نوشيد و خنده مى كرد..(69)
در يـكـى از روزهـا كـه دلقـك يـادشـده طـبـق مـعـمـول بـرنـامـه مـذكـور را اجـرا مـى كرد، فرزند مـتـوكـّل ، (مـنـتصر)، نيز حضور داشت . وى از ديدن آن منظره زشت ناراحت شد (و عباده ) را تهديد كـرد. دلقـك از تـرس سـاكـت شد. متوكّل از علت سكوتش پرسيد (عُباده ) علت آن را بيان كرد. (مـنتصر) رو به پدر كرد و گفت : اى امير المؤ منين ! آن كسى كه اين سگ ، تقليد او را مى كند و اين مردم مى خندند، پسر عموى تو و بزرگ خاندان توست و مايه افتخار تو به شمار مى رود. اگـر تـو مـى خـواهـى گـوشـت او را بـخـورى بخور؛ ولى اجازه نده كه اين سگ و مانند او از آن بخورند.
متوكّل از سخن منتصر ناراحت شد و به او دشنام مادرى داد..(70)
(ابـن اثـيـر) پـس از نـقـل ايـن داسـتـان مـى افـزايـد: ايـن رفـتـار متوكّل يكى از عواملى بود كه موجب شد (منتصر) كشتن او را روا بداند.
خلفاى پيشين از قبيل : ماءمون ، معتصم و واثق با آن همه جناياتى كه نسبت به پيشوايان اسلام و شيعيان انجام دادند از ديدگاه متوكّل متّهم به دوستى و علاقه مندى نسبت به امير مؤ منان عليه السّلام و خاندان او بودند؛ روى همين جهت وى از آنان خشمگين و عصبانى بود..(71)
وى افـرادى را بـه دسـتـگـاه خـود جـذب كرد و مسؤ وليّتهاى اداره كشور را به آنان داد كه به دشـمـنـى اهـل بـيـت عـليـهـم السـّلام مـعـروف بـودنـد. از جـمـله آنـهـا مـى تـوان افـراد ذيـل را نـام بـرد: (عـبـيـداللّه بـن يـحـيـى بـن خـاقـان ) وزيـر مـتـوكّل ، (علّى بن جَهْم ) شاعر شامى ، (عمربن فرج رُخَّجىّ)، (اَبُو السِّمْط) از دودمان (مروان بن اءبى حفصه ) و (عبداللّه بن محمّد هاشمى ) معروف به (ابن اءُتْرُجَّه ).
ايـنان به خاطر كينه اى كه از حضرت على عليه السّلام و دودمان او داشتند، پيوسته از علويان نـزد متوكّل سعايت كرده و او را از علويان مى ترساندند و وادارش مى كردند تا دست به تبعيد ايشان زده و نسبت به آنان بدرفتارى نمايد.
و نيز او را تشويق مى كردند كه پدران و اجداد آنان (امامان عليهم السّلام ) را كه مردم به آنان عـقـيـده داشـتـنـد و بـراى آنـان در ديـن مـنـزلت والايـى قائل بودند، تحقير كند..(72)
(ابوالفرج اصفهانى ) گوشه اى از بغض و دشمنى (عمر بن فرج رُخَّجىّ) را نسبت به امير مؤ منان عليه السّلام و خاندان او چنين ترسيم مى كند:
وى كـه از سـوى مـتـوكـّل بـه فـرماندارى مدينه ومكّه گمارده شده بود، مانع ارتباط فرزندان ابـوطـالب بـا مـردم مـى شـد و از احسان و كمك مردم نسبت به آنان جلوگيرى مى كرد و اگر مى شـنيد فردى به آنان كمك كرده ـ هرچند به مقدار اندكى ـ شخص كمك كننده را تحت شكنجه وآزار قـرار مـى داد و جـريـمـه سـنـگـيـنـى را بـرايـش مـقـرر مـى كـرد. مـحـاصـره اقـتـصادى فرماندار متوكّل نسبت به علويان ، آنان را دچار تنگدستى طاقت فرسايى كرد؛ به گونه اى كه چند زن علويّه تنها با يك پيراهن زندگى مى كردند و ناچار بودند هنگام نماز آن پيراهن را روى نوبت بپوشند و نماز بخوانند و بقيّه ساعات را در اتاقهاى خود برهنه به سر برند. اين وضع تا زمانى كه متوكّل زنده بود ادامه داشت ..(73)
دوستى اهل بيت پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه در قرآن مزد رسالت تعيين شده است از ديدگاه متوكّل جرمى بود كه صاحب آن سزاوار سخت ترين كيفرها بود.
(يـعـقـوب بـن سـكـّيـت ) دانـشـمـنـد نـحـوى ـ كـه بـنـا بـه درخـواسـت خـود متوكّل به منظور آموزش ‍ فرزندانش به دربار او راه يافته بود ـ به همين جرم محكوم به مرگ شد. (جلال الدّين سيوطى ) علت به شهادت رسيدن او را چنين نوشته است :
روزى مـتـوكـّل در حـضور (ابن سكّيت ) به فرزندانش : (معتزّ) و (مؤ يّد) نگاه كرد. سپس رو به ابـن سـكـّيـت كـرد و از او پـرسـيـد: كدام يك نزد تو محبوب ترند؟ اين دو، يا حسن و حسين ؟ ابن سكّيت پاسخ داد: قنبر خدمتكار على عليه السّلام از دو فرزند تو بهتر است .
متوكّل (كه چنين انتظارى نداشت از سخن ابن سكّيت سخت خشمگين شد) دستور داد غلامان ترك شكم او را بدرند و بنا بر نقلى ، به دستور متوكّل زبان ابن سكّيت را بريدند و بدين طريق او را به قتل رساند..(74)
فـردى بـه نـام (نـصـر بـن عـلى جـَهـْضـَمـى ) در زمـان مـتـوكـّل ايـن حـديـث را كـه رسول خدا(ص ) دست حسن و حسين عليهما السّلام را گرفت و فرمود: (هر كس دوستدار من و اين دو و پـدر و مـادرشـان بـاشـد در روز قـيـامـت بـا مـن خـواهـد بـود)، روايـت كـرد. مـتـوكـّل دسـتـور داد او را هـزار تـازيـانـه بـزنـنـد. فـردى از او نـزد مـتـوكـّل شـفـاعـت كـرد و گـفـت : او شـيـعـه نـيـسـت و از اهـل سـنـّت اسـت . متوكّل از او صرف نظر كرد..(75)
جـوّ تـرور و اخـتـنـاق بـه روزگـار مـتـوكـّل بـدان پايه بود كه كسى جراءت نمى كرد خود را دوستدار اهل بيت عليهم السّلام قلمداد كند. (صَقْرِ بن اَبى دُلَف كرخى ) مى گويد:
زمـانـى كـه مـتـوكّل امام هادى عليه السّلام را به سامرّا احضار كرد من نيز به آنجا رفتم تا از وضـعـيـّت امـام عـليـه السـّلام خـبـرى بـه دسـت آورم . وقـتـى وارد شـدم (زُرافـىّ) دربـان متوكّل پرسيد چه خبر اى صقر؟
ـ خبر سلامتى .
ـ بنشين !
در ايـن هـنـگـام حوادث و جريانات گذشته و آنچه در آينده رخ خواهد داد در نظرم مجسم شد و به پيامدهاى اين كار مى انديشيدم و با خود گفتم : در آمدن به اينجا دچار اشتباه شده ام .
درايـن انـديـشـه بـودم كـه دربـان بـه حـاضـران اشـاره كرد كه از او دور شده و از اتاق خارج شوند؛ سپس رو به من كرد و گفت :
كارت چيست و براى چه منظور بدينجا آمده اى ؟
ـ براى امر خيرى .
ـ شايد جوياى احوال سرورت هستى ؟
ـ مگر سرور من كيست ؟ سرور من ، امير المؤ منين (متوكّل ) است .
ـ ساكت باش ! منظور من مولاى حقيقى توست ! عقيده ات را از من مپوشان ؛ زيرا من نيز همكيش توام .
در آن وقت خدا را سپاس گفتم ..(76)
حكومت ترور و اختناق عبّاسيان و سختگيرى آنان نسبت به علويان از اين انسانهاى پاك چنان چهره اى ترسيم كرده بود كه مردم از هرگونه تماس و ارتباط با آنان دورى مى جستند. (ابراهيم بن هَرْمَه ) مى گويد:
وارد مـديـنـه شـدم ، يـكـى از عـلويـان نـزدم آمـد. به او گفتم : از من دور شو و مرا مهدور الدّم مكن !.(77)
(ابراهيم بن مدبّر) مى گويد:
مـحـمـّد بـن صـالح عـلوى از مـن خـواست تا برايش از زنى خواستگارى كنم . چون نزد پدر دختر رفـتـم و مـوضوع را با او در ميان گذاشتم نپذيرفت و در پاسخ من گفت : به خدا قسم ، موافقت نكردن من با اين ازدواج نه به خاطر آن است كه كسى را شريفتر و مشهورتر از محمد بن صالح سـراغ دارم ؛ بـلكـه بـدان خـاطـر اسـت كـه از مـتـوكـّل و فـرزنـدان او بـر جـان و مالم بيم دارم ..(78)
امام هادى (ع ) در مدينه
از مـجـمـوع 33 سـال وانـدى دوران امـامـت امـام هـادى عـليـه السـّلام ، حـدود سـيـزده سـال آن در مـديـنـه سـپـرى شـد. پـيـشـواى دهـم (ع ) در طـول ايـن مدّت با استفاده از ضعف و آشفتگى دستگاه خلافت به تبيين و گسترش مبانى اعتقادى و فـرهـنـگـى اسـلام و رهـبـرى و هـدايـت امـّت مـسـلمـان هـمـّت گـمـارد و از سـرچـشـمـه زلال و مطمئن امامت ، تشنگان حقيقت و عدالت را سيراب كرد.
دانش پژوهان و حقّ جويان از هر سو به محضرش روى آورده از دانش خدادادى او بهره مى جستند.
شـيـعيان و دوستان اهل بيت نيز كه تعدادشان در آن زمان بيش از پيش و جمعشان متشكّلتر بود از نـقـاط مـخـتـلف بـويـژه ايـران ، عـراق و مـصـر بـه طـور حـضـورى يـا از طـريـق نـوشتن نامه ، مسائل و مشكلاتشان را مطرح مى كردند و از آن گرامى رهنمود مى گرفتند.
وُكـلا و نمايندگان امام (ع ) نيز در ميان مردم پراكنده بودند و از نزديك با آنان ارتباط داشتند و بـه مـسـائل شـرعـى و مـشـكـلات اقـتـصـادى آنـان رسـيـدگـى مـى كـردنـد. (مـحـمـّد بـن عيسى ) نقل مى كند:
(امـام هـادى عـليـه السـّلام بـه مـوالى بـغـداد، مدائن ، بين النّهرين و توابع آن ، نامه اى بدين مـضـمـون نوشت : من (ابو على بن راشد) را جايگزين (على بن حسين بن عبد ربّه ) و ديگر وكلاى پـيـشـيـن خـود كـردم . فـرمـانـبرى از او را همچون فرمانبرى از خود واجب ، و نافرمانى از وى را نافرمانى از خود مى دانم ، و اين نامه را به خطّ خود نوشتم .) .(79)
(كَشّى ) متن نامه امام (ع ) را به موالى بغداد، مدائن و عراق ـ كه توسط (ابن راشد) براى آنان برده شد ـ به گونه اى ديگر نقل كرده كه فرازهايى از آن را مى آوريم :
( ... مـن (ابـو عـلى بن راشد) را به منصب (حسين بن عبد ربّه ) و وكلاى قبلى خود برگزيدم . او نزد من به منزله (حسين بن عبد ربّه ) است و همان اختياراتى را كه نمايندگان سابق من داشتند او نيز دارد، تا حقّ مرا دريافت كند ... شما نيز براى پرداخت وجوهات نزد او رويد و روابط خود را بـا وى تـيـره مـسـازيد. به پيروى از دستورات خدا و پاك كردن اموالتان بشتابيد و از ريختن خون يكديگر بپرهيزيد. ...).(80)
امام هادى عليه السّلام در (مدينه ) از آن چنان موقعيّت و محبوبيّتى برخوردار بود كه فرماندار آن شـهـر، قـدرت مـوضـعـگـيـرى عـليـه آن حـضـرت و تـحميل امرى را بر او نداشت . و در حقيقت ، تـشـكـيـلات آن حـضـرت ، دولتـى در درون حـكـومـت عـبـّاسـى بـود كـه مـسـتـقل و تحت رهبرى او اداره مى شد. البتّه تصميم گيريهاى مهمّ و كارهاى اساسى ، پنهانى و دور از چـشـم دولتـمـردان عـبـّاسـى و جـاسـوسـان آنـان انـجـام مـى گـرفـت . در عـيـن حـال ، رفـت و آمـدهـاى فـراوان مـردم از نـقـاط دور و نـزديـك بـه خـانه امام عليه السّلام ونفوذ و مـحبوبيّت آن حضرت در ميان قشرهاى مختلف جامعه از ديد كارگزاران حكومت عبّاسى پنهان نبود؛ و هـمـيـن امـر سـبـب شـد تا آنان از ناحيه امام (ع ) احساس خطر كرده و وجود او را در ( مدينه ) به زيان حكومت بدانند. ( بُرَيْحَه ) عبّاسى كه متصدّى نماز در (مكّه ) و (مدينه ) بود طىّ نامه اى به (متوكّل )نوشت :
(اگـر بـه حَرَمَيْن (مكّه و مدينه ) نياز دارى ، (على بن محمّد) را از اين دو شهر بيرون كن ؛ زيرا او مردم را به سوى خود خوانده است و گروه زيادى دعوتش راپذيرفته اند.) .(81)
متوكّل از نفوذ خاندان پيامبر (ص ) بويژه امامان شيعه در جامعه و گرايش مردم به آنان ، سخت هـراس داشـت . بـه هـمـيـن جـهـت نسبت به آنان بيش از ديگر قشرها سختگيرى كرده بر آن شد كه مـراقـبـتـهـاى بـيشترى را در مورد آن حضرت اعمال كند؛ سياستى كه (ماءمون ) نسبت به امام جواد عـليـه السـّلام و پـيـش از آن نـسـبـت بـه امـام رضـا عـليـه السـّلام در پـيـش گـرفـتـه بـود. مـتـوكـّل نـيـز تـصـمـيـم گرفت اين سياست تجربه شده و موفقيّت آميز را پى گيرد؛ زيرا با گـزارشـهـايـى كـه دريـافـت كـرده بـود مـى ديد كه اگر امام عليه السّلام در (مدينه )و دور از نظارت خليفه باشد وجودش در آينده نزديك خطرى جدّى براى حكومت عبّاسى خواهد بود.
شـاهـد بـر ايـن ادّعـا سخن (يزداد) پزشك نصرانى دربار عبّاسى است . او در گفتگويى كه با (اسماعيل بن احمد بن كاتب ) در (سامرّا) داشته مى گويد:
بـر اسـاس آنـچه شنيده ام انگيزه خليفه از احضار (على بن محمّد) به (سامرّا) اين بوده است كه مـبادا مردم ، بويژه چهره هاى سرشناس به وى گرايش پيدا كنند و در نتيجه حكومت از دست بنى عبّاس خارج شود. .(82)
مـتـوكـّل (يـحـيـى بـن هـرثمه ) يكى از سران و فرماندهان نظامى دستگاه خلافت را همراه گروه زيـادى از سـربـازان .(83) بـراى زير نظر گرفتن اوضاع و برخورد با واكنشهاى احتمالى شيعيان ، و نيز احضار امام (ع ) به سامرّا، به مدينه فرستاد.
واكنش مردم مدينه در برابر تبعيد امام (ع )
(يـحـيـى بـن هـرثـمـه ) بـا در دسـت داشـتن نامه متوكّل و ماءموريت بررسى و ارزيابى اوضاع سياسى (مدينه ) و بازرسى منزل امام عليه السّلام و احضار او به (سامرّا)، وارد (مدينه ) شد.
وقـتـى مـردم مـديـنـه از ورود (پـسـر هرثمه ) و ماءموريت او آگاه شدند فرياد اعتراض برآورده شـيـون و نـاله سـردادند، به گونه اى كه خود (ابن هرثمه ) مى گويد: (من تا آن روز آنچنان ضجّه و ناله اى نشنيده بودم .) و بدين وسيله اقدام (ابن هرثمه ) را محكوم كردند.
(يـحيى ) كوشيد تا مردم را خاموش و آرام كند؛ براى اين منظور سوگند ياد كرد كه من هيچگونه ماءموريتى كه متضمن آسيب رساندن به امام هادى (ع ) باشد ندارم و هيچ خطرى او را تهديد نمى كـنـد. سپس منزل امام عليه السّلام را تفتيش كرد ولى جز چند قرآن و كتابهاى ادعيه و علوم ، چيز ديگرى نيافت ..(84)
ايـن جـريـان ، نـشـانـگـر ميزان محبوبيّت و جذابيّت امام عليه السّلام در ميان مردم (مدينه ) از يك سـو، و تـرس و وحشت مردم از سرنوشتى كه از سوى حكومت وقت براى آن حضرت رقم زده شده بود از سوى ديگر مى باشد.
دوسـتـداران اهـل بـيـت عـليـهـم السـّلام ، از ايـن جـهـت مـتـاءثر و بيمناك بودند كه با تبعيد امام و پـيـشـوايـشان به (سامرّا) از فيض وجود و درك محضر آن امام بزرگوار محروم مى گشتند؛ چون آنـان بـا تـجـربـه اى كـه از جـريـان تـبـعـيـد پـدران گرامى آن حضرت : امام رضا و امام جواد عليهماالسّلام به مركز حكومت عبّاسى داشتند مى دانستند يكى از انگيزه هاى مهمّ حكمرانان عبّاسى از فراخوانى پيشوايان اسلام به مركز خلافت ، محروم ساختن مردم از وجود پرفيض آنان است .
مـهـمـتـر از آن ، شـيـعـيـان بـر وجـود امـام عـليـه السـّلام بـيـمناك بودند. آنان با شناختى كه از مـتـوكـّل و مـيـزان كـيـنـه و دشـمـنى او نسبت به حضرت على عليه السّلام و فرزندان او داشتند، احتمال قوى مى دادند كه هدف وى از احضار امام (ع ) كشتن آن حضرت باشد و اين احساس در چهره هاى اشك آلود و ناله ها و ضجّه هاى آنان هنگام ورود (پسر هرثمه ) به (مدينه ) براى بردن امام (ع ) مـتـجـلّى بود، به گونه اى كه خود (يحيى بن هرثمه ) نيز اين حقيقت را درك كرده بود؛ از اين رو، سعى مى كرد چنين وانمود كند كه هيچ گونه خطرى متوجه امام (ع ) نخواهد شد.
بـا ايـن حـال ، (يـحـيـى ) مـاءمـوريـّت خـود را بـا جـديـّت و قـاطـعـيـّت دنـبـال كـرد. خـانـه امـام (ع ) را تا آنجا كه مى شد بازرسى كرد تا سند و مدركى كه نشانگر مـخـالفـت آن حـضرت با نظام حاكم باشد به دست آورده تاءييدى بر گزارشهاى داده شده به متوكّل و بهانه اى براى تبعيد آن حضرت باشد.
عكس العمل امام (ع )
پـيـشـواى دهـم عـليه السّلام على رغم برخوردارى از پايگاه مردمى در (مدينه ) مخالفت علنى و موضعگيرى آشكار عليه دستگاه خلافت را مصلحت نديد؛ بلكه همان سياست مبارزه منفى پدر و جدّ بزرگوارش را دنبال كرد.
امـام (ع ) از نـيـّت و انـگـيـزه مـتـوكـّل از احـضـار او آگـاهـى كـامـل داشـت و مـى دانـسـت ايـن سـفـر يـك سـفـر اجـبارى است و خود آن حضرت بعدها به اين مطلب تـصـريـح كـرد. (فـحـّام ) از (مـنـصـورى ) از عـمـوى پـدرش نقل مى كند كه روزى امام هادى عليه السّلام به من فرمود:

back page

next page