ايـن سـيـاسـت در هـر زمـان بـه گـونـه اى اجـرا مى شد و هر چه از حيات امامت مى گذشت و ابعاد
فـرهـنـگـى ، سـيـاسـى و اجتماعى زندگى پيشوايان عليهم السّلام و نقش محورى آنان در حفظ و
تـداوم اسـلام نـاب مـحمّدى و ستيز با قدرتهاى اهريمنى ، در سطح جامعه بيشتر روشن مى شد،
اِعـمـال سـيـاسـت مـحـدوديـّت دسـتـگـاه خـلافت نسبت به آنان فزونتر مى گشت . (ابوالقاسم بن
ابوالقاسم ) به نقل از خدمتكار امام هادى (ع ) مى گويد:
(مـتـوكـّل از رفـت و آمـد مـردم ، بـه خـانه امام (على بن محمّد) عليه السّلام و ديدار با آن حضرت
جـلوگـيـرى مـى كـرد. روزى كـه امـام (ع ) در خـانـه مـتـوكـّل بـود، من از خانه بيرون آمدم ، ديدم
گـروهـى از شـيـعيان بيرون خانه نشسته اند؛ وقتى از علّت توقّف آنان پرسيدم گفتند: منتظر
بـازگـشـت سـرورمـان هـسـتـيـم كـه او را بـبـيـنيم و به محضرش سلام عرض كنيم و بازگرديم
.).(110)
سـيـاسـت يـاد شـده ارتـبـاط امـام هـادى (ع ) را بـا مـردم مـحـدود كرد؛ ولى از همين ارتباط محدود و
رهـنـمـودهايى كه از ايشان نسبت به دوستان و شيعيانشان به يادگار مانده است به نقش رهبرى
الهـى آن بـزرگـوار نـسـبـت بـه پايگاههاى مردمى و اهتمام آن حضرت به اين پايگاهها ـ كه در
راسـتـاى گـسـتـرش بـيـنش و جنبش مكتبى امّت مسلمان و كوتاه كردن دستهاى ظلم و ستم قدرتهاى
طـاغـوتـى از جـامـعـه اسـلامـى صـورت مـى گـرفـت ـ پـى خـواهـيـم بـرد. در
ذيل ، نمونه هاى روشنگر اين موضع امام (ع ) را يادآور شده نتيجه گيرى نهايى آن را به عهده
شما خواننده عزيز مى گذاريم ..(111)
باز داشتن فردى از گناه
مـردى كـه كـارى بـراى امـام (ع ) انـجام داده بود و به ازاء آن ، مبلغ چهارصد درهم از آن حضرت
طـلب داشـت بـه دوسـت خـود گـفـت : (دويـسـت درهـم از ايـن
پول را پارچه اى مى خرم تا با آن كار كنم و دويست درهم باقيمانده را خرما مى خرم ، تا از آن
نـبـيـذ شـراب درست كنم .) دوستش مى گويد: (من با شنيدن اين سخن روى از او برگرداندم . در
ايـن هـنگام امام هادى (ع ) رسيد و در حالى كه آثار خشم در چهره اش نمودار بود از مركبش فرود
آمد و فرمود:
(مقبل ! به اندرون برو و چهارصد درهم بياور و به اين ملعون بده و به او بگو: اين حقّ توست
، بـا دويـسـت درهـم آن پـارچـه بـخـر و نـسـبـت به تصميمى كه درباره دويست درهم باقى مانده
گرفته اى از خدا بترس !)
(مـقـبـل ) مـى گويد: من پولها را به او دادم و پيام امام (ع ) را نيز ابلاغ كردم ، او گريه كرد و
گـفـت : (سـوگـنـد بـه خـدا، هـيـچ نـبـيـذ و مـُسـكـر ديـگـرى نـنـوشـيـده ام و سرور تو اين را مى
داند.).(112)
سعى بر حفظ جان ياران خود
محمّد بن داوود قمّى و محمّد طلحى مى گويند:
(امـوالى از خـمـس ونـذر و هـديـه و جـواهر آلات را كه از مردم قم و اطراف آن جمع آورى شده بود
بـراى امـام هـادى عـليـه السّلام مى برديم كه ناگهان پيك آن حضرت در بين راه رسيد و گفت :
بـرگـرديـد كـه الان زمـان دريـافـت آنـهـانـيـسـت . مـا از هـمـانـجـا بـه قـم بـازگـشـتـيـم و
امـوال يـاد شـده را در جـاى امـنـى نـگـهدارى كرديم . پس از چند روز فرمان آن حضرت رسيد كه
كـاروانـى از شـتـران را بـه سـوى شما فرستادم ؛ اموالى كه نزدتان هست بر آنها بار كنيد و
آزادشـان بـگـذاريـد. مـا طـبـق دسـتـور امـام (ع ) عـمـل كـرديـم .
سـال ديـگـر كـه به محضر امام (ع ) رسيديم فرمود: آنچه را كه براى ما فرستاديد بنگريد.
هدايا و اموال را همانگونه كه فرستاده بوديم نزد آن حضرت يافتيم .).(113)
در جـريـان ديـدار (صـقـر بـن اءبـى دُلَف ) بـا پـيـشـواى دهـم (ع ) در زنـدان
متوكّل ، پس از گفتگوهايى كه بين آن دو انجام گرفت ، حضرت به او فرمود:
(زود وداع كن و از اينجا بيرون رو كه بر تو ايمن نيستم .).(114)
در نـامـه اى كـه آن حضرت به دو تن از ياران و وكلاى خود نوشت با يادآورى يك سلسله نكات
اطّلاعاتى آنان را از خطرات احتمالى دور داشت . خلاصه اين نامه ارزشمند چنين است :
(اى ايـوب بـن نـوح ! بـه تـو دسـتـور مـى دهـم كـه از ارتباط و رفت و آمد زياد با (ابو على )
بـپـرهـيـزى و هـر كـدام از شـمـا در قـلمـرو مـاءمـوريـّت خـود
مـشـغـول انـجـام كـارهـاى مـحـوّله بـاشـيـد؛ و حـتـّى اگـر شـمـا بـر اسـاس
دسـتورالعمل تعيين شده رفتار نماييد از ارتباط با من نيز بى نياز خواهيد بود. و نيز به شما
دسـتـور مـى دهـم كـه از اهـالى بـغـداد و مداين چيزى را كه براى شما مى آورند نپذيريد، و نيز
بـراى ديـدار بـا مـن بـه آنان وقت ملاقات ندهيد؛ و كسانى را كه از خارج قلمرو ماءموريتّى شما
براى شما چيزى مى آورند به وكيل ناحيه مربوطه راهنمايى كنيد. و لازم است هر يك از شما اين
دستورها را پذيرفته و اجرا نمايد.).(115)
حمايت و دستگيرى از دوستان
عـلى بـن جـعـفـر از وكـلاى امـام هـادى (ع ) بـود كـه در پـى سـعـايـت از او نـزد
مـتـوكـّل ، دسـتـگـيـر و بـه زنـدان افـكـنـده شـد و زمـان زيـادى را در زندان سپرى كرد. يكى از
دربـاريـان و نـزديكان متوكّل در قبال دريافت سه هزار دينار تعهّد كرد او را از زندان آزاد كند.
ولى وقـتـى خـبـر بـه مـتـوكـّل رسـيـد سـخـت مـخـالفـت كـرد و گـفـت : او
وكيل ابوالحسن هادى است و من تصميم بر قتل او دارم .
على بن جعفر، پس از آگاهى از تصميم متوكّل سخت بيمناك شد. نامه اى به امام هادى (ع ) نوشت
و موقعيّت سخت و خطرناك خود را براى آن حضرت يادآور شد. امام عليه السّلام در پاسخ نوشت
كـه در فـكـر او هـسـت و بـرايـش دعـا خـواهـد كـرد. در پـرتـو دعـاى امـام (ع )،
متوكّل همه زندانيان از جمله على بن جعفر را آزاد كرد و از او عذرخواهى نمود.
مردى وحشت زده و در حالى كه برخود مى لرزيد بر امام نقى (ع ) وارد شد و گفت :
(فرزندم به جرم دوستى شما دستگير شده و همين امشب او را مى كشند.)
امام (ع ) با خونسردى فرمود:
(بيمناك مباش ! فرزندت فردا خواهد آمد.)
بـا دعـاى امـام (ع ) و امـدادهـاى الهـى روز بـعـد فـرزنـدش آزاد شـد و نـزد پـدر بـازگـشـت
..(116)
(ايوب بن نوح ) مى گويد:
(بـه امـام هـادى (ع ) نـوشـتم : (جعفر بن عبدالواحد قاضى ) متعرّض من شده و مرا در كوفه مورد
آزار قرار مى دهد.)
امام (ع ) در پاسخ نوشت : (تا دو ماه ديگر از شرّ او رها مى شوى .)
وى پس از دو ماه از مقام خود عزل شد و من از شرّش راحت شدم .).(117)
(كافور خادم ) مى گويد:
(در نـزديـكـى مـحـل سـكـونـت امـام (ع ) روسـتـا مـانـنـدى بـود كـه صـاحـبـان صـنـايـع در آنـجـا
مـشـغـول كـار بـودنـد. از جـمـله آنان فرد صنعتگرى به نام (يونس نقّاش ) بود كه با امام (ع )
رابطه داشت و به آن حضرت خدمت مى كرد.
وى ، روزى در حالى كه از وحشت بر خود مى لرزيد خدمت امام (ع ) رسيد و سفارش خانواده اش را
به امام (ع ) كرد و گفت : مى خواهم (از اين شهر) كوچ كنم .
امـام (ع ) از عـلّت آن پرسيد. گفت : (موسى بن بُغا) نگين گرانبهايى براى من فرستاد تا بر
روى آن نـقـش بـرآورم ؛ ولى آن نـگـيـن در دسـت مـن شـكـسـت و فـردا هـم مـوعـد
تحويل آن است . (وقتى بفهمد من آن را شكسته ام ) يا مرا هزار تازيانه مى زند و يا مى كشد.
امـام (ع ) رو بـه (يـونـس ) كـرد و بـا خـونـسـردى فـرمـود: بـه
منزل برو تا فردا؛ چيزى جز خير پيش نخواهد آمد.
روز بعد دوباره در حالى كه از ترس مى لرزيد خدمت امام (ع ) رسيد و گفت : هم اكنون فرستاده
(بـُغـا) آمـده و درخـواسـت نـگـيـن را مى كند. امام (ع ) فرمود: به سوى او بازگرد جز خير چيزى
نخواهى ديد.
(يـونـس ) از نزد امام (ع ) رفت ، ولى پس از چند لحظه خندان بازگشت و گفت : پيك نزد من آمد و
گـفت : كنيزان (به خاطر آن نگين ) با يكديگر به نزاع پرداخته اند؛ اگر ممكن است آن را نصف
كن ، اجرت اضافى آن را به تو خواهيم داد.
امام (ع ) دست به دعا برداشت و گفت : خداوندا! حمد و سپاس تنها تو را سزاست ، به خاطر آنكه
ما را از كسانى قرار دادى كه بحقّ تو را سپاس مى گويند.).(118)
(يسع بن حمزه قمى ) مى گويد:
(عمر بن مسعده وزير معتصم نسبت به من بسيار بد رفتار كرد؛ چندانكه بر جان خود از او بيمناك
شـدم . طـىّ نـامـه اى بـه امـام هـادى عليه السّلام از او و كارهايى كه نسبت به من انجام داده بود
شكايت كردم .
حـضـرت در پـاسـخ نـوشـت : (هـيـچ تـرس و بيمى از او نداشته باش ، خداوند را با اين كلمات
بـخـوان كه هر چه سريعتر تو را از آن گرفتارى رهايى مى بخشد؛ زيرا خاندان پيامبر(ص )
بـه گـاه بـروز گـرفتارى و پيدايش دشمنان و به هنگام ترس از فقر و دلتنگى ، خدا را با
اين كلمات مى خواندند.)
به دستور امام (ع ) عمل كردم ، هنوز پاسى از روز نگذشته بود كه پيك وزير رسيد و مرا نزد
او بـرد. وقـتـى نـگـاه (عـمـر بـن مـسـعـده ) بـه مـن افـتـاد لبـخـنـد زد و دسـتـور داد
غـل و زنـجـيـر را از دسـت و پـاى مـن بـاز كـردنـد و پـس از
تـجـليـل و عذرخواهى از من ، مرا به سرزمينى كه در آنجا حكومت مى كردم بازگرداند و حتى بر
قلمرو حكومتى من افزود.) د ـ فراهم كردن زمينه غيبت حضرت مهدى (ع ) .(119)
بـا تـوجـه بـه آگـاهـى و شـنـاخـتـى كـه پـيـشـواى دهـم عـليـه السـّلام از اوضـاع و
احوال دوران خود و همچنين دوران فرزندش امام عسگرى عليه السّلام داشت و مى ديد روز به روز
جوّ فشار و اختناق ، شديدتر و حساسيّت دستگاه خلافت نسبت به امامان شيعه بيشتر مى گردد و
همين امر در آينده نزديك تاريخ امامت را در آستانه تحوّلى جديد و بى سابقه ـ يعنى غيبت امام (ع
) از انـظـار ـ قـرار مـى دهد، يكى از محورهاى كارى خود را آماده ساختن اذهان شيعيان نسبت به غيبت
نوه بزرگوارش حضرت مهدى (ع ) قرار داد.
فعّاليّتهاى امام (ع ) در اين زمينه در شعاعى محدود و با نهايت دقّت و احتياط صورت مى گرفت
و سـعـى حـضـرت بـر ايـن بـود كـه هـيـچ مشخّصه اى از حضرت مهدى (ع ) ـ حتى نام او ـ براى
نامحرمان بازگو نشود تا مبادا به گوش حكمرانان عبّاسى برسد. اينك چند نمونه بيانگر اين
موضع :
# در روايت مفصّلى (عبدالعظيم حسنى ) عقايد خود را بر امام هادى (ع ) عرضه كرد. در بخش امامت
، يـكـايـك امـامـان را نـام بـرد و چـون به امام هادى (ع ) رسيد درنگ كرد. امام (ع ) سخن او را پى
گرفت و فرمود:
(پس از من حسن است ، پس مردم با جانشين او چگونه خواهند بود؟)
عبدالعظيم پرسيد: چگونه سرورم !؟ فرمود:
(زيرا او ديده نمى شود و جايز هم نيست نام او برده شود تا زمانى كه قيام كند و زمين را پر از
عدل و داد نمايد همانسان كه از ظلم و جور پر شده است .).(120)
# (على بن عبدالغفّار) مى گويد:
(شـيـعـيـان پـس از درگـذشـت امـام جـواد(ع ) بـه امـام هـادى (ع ) نوشتند و از جانشينى آن حضرت
پرسيدند. امام (ع ) در پاسخ نوشت : (امر امامت تا مادامى كه من زنده ام با من است و پس از من با
جـانـشـيـنـى كـه تعيين مى كنم . پس چه خواهد بود براى شما نسبت به (خلف ) بعد از (خلف )؟
).(121)
# (على بن مهزيار) مى گويد:
(بـه ابـوالحـسن عسكرى نوشتم و از آن حضرت از (فَرَج ) پرسيدم . در پاسخ نوشت : (زمانى
كه صاحب الامر شما از سرزمين ستمگران غيبت كرد منتظر (فَرَج ) باشيد.).(122)
# (ايوب بن نوح ) از امام هادى (ع ) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:
(زمـانـى كـه پـيـشـواى شـمـا از مـيـان شـمـا بـرداشـتـه شـود از زيـر پـاى خـود مـنتظر (فرج )
باشيد.).(123)
در ايـن روايات ، امام هادى عليه السّلام به طور كلّى و سربسته به موضوع غيبت امام زمان (ع )
اشاره نموده و اذهان ياران خود را براى رويارو شدن با اين دوران آماده كرد.
فعّاليّتهاى علمى و فرهنگى
جـهـان اسـلام ، در دوران امـامـت امـام هـادى (ع ) از نـظر فرهنگى و گرايشها وكشمكشهاى فكرى و
اعـتـقـادى از موقعيّت و گستردگى ويژه اى برخوردار بود و بحثهاى علمى و اعتقادى و برخورد
افـكـار و بـيـنـشـهـاى گـوناگون با يكديگر نسبت به موضوعات ديگر، جايگاه والايى داشت .
مـنـشـاءپـيـدايش اين تحوّل فرهنگى ، شرايط سياسى ـ اجتماعى جامعه اسلامى بويژه در سطح
دسـتـگـاه رهـبـرى بـود. اظـهـار تـمـايـل حـكـمـرانـان عـبـّاسـىِ ايـن دوران نـسـبـت بـه
مـسـائل عـلمـى و فـرهـنـگـى ، بـاز شـدن دروازه هـاى عـلوم فلسفه و كلام ملّتهاى ديگر بر روى
مـسـلمـانان و ترجمه بسيارى از كتابهاى علمى آنان به زبان عربى ، راه يافتن دو تن از امامان
شـيـعـه ـ امـام رضا و امام جواد عليهماالسّلام ـ به دستگاه خلافت و فراهم آمدن موقعيّت استثنايى
بـراى بـحـث و مـنـاظـره بـا دانـشـمـنـدان ، سـران مـكـتـبـهـا و گـروهـهـاى مـخـتـلف ، از مـهـمـتـريـن
عوامل پيدايش اين شرايط بود.
در چـنـيـن جـوّى اصطكاك افكار و بينشها با يكديگر امرى طبيعى و اجتناب ناپذير بود؛ بويژه
بـا تـوجـّه بـه ايـن واقعيّت كه زمامداران عبّاسى از اين جريان به عنوان حربه اى براى ايجاد
اخـتلاف در جامعه اسلامى و مشغول كردن مسلمانان به خود و تضعيف موقعيّت امامان شيعه و مبانى
فكرى و عقيدتى آنان استفاده مى كردند.
تحت نظر بودن امامان اين دوره و دسترسى پيدا نكردن توده هاى مسلمان به اين مشعلهاى هدايت ،
عـامـل افـزونـى بـود كـه بـه مـنـحـرفـان و فـرصـت طـلبـان مـورد حـمـايـت حـكـومـت
مـجـال مـى داد تـا بـا آسـايـش خـاطـر و احـسـاس امـنـيـّت بـيشتر به ترويج افكار شيطانى خود
بپردازند.
پـس از ايـن مـقـدّمـه كـوتـاه به تشريح مواضع امام (ع )، در برابر مهمترين مكاتب و جريانهاى
فكرى دوران آن حضرت مى پردازيم .
فتنه خلق قرآن
از مهمترين جريانات فكرى دوران امام هادى (ع )، كشمكش بر سر مخلوق بودن و يا مخلوق نبودن
قـرآن كـريـم بـود كـه مـدّتـهـا فـكـر مـسـلمـانـان را بـه خـود
مشغول ساخته بود و چه بسا افراد زيادى كه به جرم اعتقاد به يك طرف قضيّه ، شكنجه شده و
روانه زندان گشتند يا جان خود را از دست دادند.
بـحـث يـاد شـده از دوران خـلافـت مـاءمـون كـه بـه مـوضـوعـات و
مسائل ماوراى جهان مادّه ـ همچون صفات بارى تعالى و ذات او و رابطه ميان آن دو، و حدوث و قدم
عـالم و ... ـ عـلاقـه نـشـان داده شـد، وارد مـحافل علمى و كلامى گشت و بر مبناى دو بينش اعتقادى
مـوجـود در جـامـعـه اسـلامى يعنى معتزله و اشاعره ، نسبت به آن ، دو ديدگاه پيدا شد. حكمرانان
عـبّاسى نيز بر مبناى اعتقاد به هر يك از دو بينش ياد شده ، در هر زمان از يك طرف قضيّه حمايت
كرده با مخالفان نظريّه خود با شدّت و خشونت برخورد مى نمودند.
حـكـومـت عـبـّاسى پيش از به خلافت رسيدن ماءمون به مذهب اشعرى گرايش داشت و ماءموران ، هر
فـرد مـعـتـزلى را مـى گـرفـتـنـد و پـس از آنـكـه او را بـه كـفـر مـتـّهـم مـى كـردنـد بـه
قتل مى رساندند.
مـاءمـون در دوران خـلافـت خـود بـه مـعـتـزله گـرايـش پيدا كرد. معتصم و واثق نيز راه او را پى
گرفتند. آنان بر اساس همين اعتقاد، قائل به مخلوق بودن قرآن شدند و از اين طريق ، بسيارى
از دانـشـمـنـدان و مـخـالفـان خـود را كـه به مخلوق بودن قرآن اعتراف نمى كردند با شكنجه و
زنـدان و قـتل از ميدان بيرون راندند. ولى چون متوكّل به حكومت رسيد به اشاعره گرايش پيدا
كرد و قائلان به مخلوق بودن قرآن را سخت كيفر نمود.
امـام هـادى (ع ) كه رهبرى انديشه اسلامى رابر عهده داشت و پيدايش چنين اختلافات فكرى و دامن
زدن آن رابـه سـود دشـمـنـان اسـلام مـى دانـسـت ، بـحـث و
جـدال دربـاره مـسـاءله يـاد شده را بدعت در دين قلمداد كرد و ياران خود را از طرح چنين بحثهايى
برحذر داشت . متن نامه امام (ع ) به برخى از پيروان خود در بغداد چنين است :
(بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم . خـداونـد مـا و شـما را از وقوع در فتنه مصون نگهدارد كه در اين
صـورت بـزرگـتـريـن نـعـمت را بر ما ارزانى داشته است . و جز اين ، هلاكت و سيه روزى است .
نـظر ما اين است كه بحث و جدال درباره قرآن (كه مخلوق است يا غير مخلوق ، قديم است يا حادث
) بـدعـتى است كه سؤ ال كننده و جواب دهنده در آن شريك اند؛ زيرا چيزى دستگير پرسش كننده
مـى شـود كـه سـزاوار او نـيست و پاسخ دهنده نيز براى موضوعى كه در توان او نيست بى جهت
خود را به رنج و مشقّت مى افكند.
خـالق ، جز خدا نيست و بجز او همه آفريده اند و قرآن ، (كلام خدا) است و از پيش خود اسمى بر
آن مـنـه كـه جـزو گـمراهان خواهى گشت . خداوند ما و شما را از مصاديق اين آيه قرار دهد: (اَلَّذينَ
يَخْشَونَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَالسّاعَةِ مُشْفِقُونَ.(124)) منحرفان از خطّ امامت
در دوران امـام هـادى عـليـه السـّلام بعضى از افراد و گروههاى فرصت طلب با ادعاهاى دروغ و
نـشـر مـطـالب بـى اساس ، سعى در ايجاد اختلاف ميان مسلمانان و گمراه كردن آنان داشتند. اين
گروهها به چند دسته تقسيم مى شدند:
1 ـ غـُلات .(125): سـران ايـن فرقه عبارت بودند از : (على بن حَسَكَه قمّى ) ، (محمّد
بن نصير نميرى ) ، (حسن بن محّمد) معروف به (ابن بابا قمّى ) ، (فارس بن حاتم قزوينى )و
(قاسم بن يقطين قمّى ).
(على بن حسكه ) معتقد به الوهيّت و ربوبيّت حضرت هادى عليه السّلام و رسالت و نبوّت خود
و سـقـوط هـمـه واجـبـات و فـرايـض دينى بود. (محمد بن نصير نميرى ) نيز با (ابن حسكه ) در
مـسائل بالا هم عقيده بود؛ علاوه بر آنكه قائل به تناسخ بود و ازدواج با محارم و همچنين لواط
را روا مى شمرد..(126)
پـيـشـواى دهـم (ع ) در بـرابر افراد ياد شده و عقايد كفرآميز آنان موضع گرفت و ضمن اظهار
بيزارى از آنان چهره پليد ايشان را براى همگان برملا كرد و يكى از آنان را كه وجودش براى
جامعه اسلامى خطرناك بود (مهدور الدّم ) دانست و فرمان قتلش را صادر كرد.
در پـاسـخ شـيـعـيـانـى ـ كـه دربـاره (ابـن حـسـكـه ) و عـقـايـد
باطل او پرسيده بودند ـ نوشت :
(ابن حسكه ـ كه لعنت خدا بر او باد ـ دروغ مى گويد و من او را در رديف دوستان خود نمى شناسم
، خـداى او را لعـنـت كـنـد؛ سـوگـنـد بـه خـدا، پـروردگـار،
رسـول خـويـش و پـيـامـبـران پـيـش از او را جز به آيين حنيف و نماز و زكات و روزه و حج و ولايت
نـفـرسـتـاد و پـيـامبر(ص ) جز به خداى يكتاى بى همتا دعوت نكرد. ما جانشينان او نيز بندگان
خـدايـيـم و بـه او شـرك نـمـى ورزيم . اگر او را اطاعت كنيم بر ما رحم خواهد كرد، و چنانچه از
فرمانش سرپيچى نماييم گرفتار كيفرش خواهيم شد.
ما برخدا هيچ حجّتى نداريم ، بلكه خداست كه بر ما و بر تمامى آفريده هايش حجّت دارد.
مـن از كـسـى كـه چنين سخنانى مى گويد بيزارى مى جويم و به سوى خدا از چنين گفتارى پناه
مـى برم . شما نيز از آنان دورى گزينيد و ايشان را در فشار و سختى قرار دهيد و چنانچه به
يكى از آنها دسترسى پيدا كرديد سرش را با سنگ خرد كنيد.).(127)
(فـارس بـن حـاتم ) پيشواى (غُلات ) در مرحله اى از انحراف و گمراهى قرار داشت كه امام (ع )
دستور قتل او را صادر نمود و براى قاتلش بهشت را تضمين كرد و فرمود:
(فـارس ) بـه اسـم مـن دسـت به كارهايى مى زند و مردم را فريب مى دهد و آنان را به بدعت در
ديـن فـرامـى خواند. خون او براى هر كس كه او را بكشد هدر است . كيست كه با كشتن او مرا راحت
كند؟ و من در مقابل ، بهشت را براى او تضمين مى كنم . .(128)
يـكـى از ياران امام عليه السّلام فرمان آن حضرت را اجرا نمود و با به هلاكت رساندن (فارس
)، امام (ع ) و جامعه اسلامى را از شرّ او راحت كرد.
2 ـ واقـفـيّه : يعنى كسانى كه بعد از شهادت موسى بن جعفر عليه السّلام به خاطر يك سلسله
انـگـيـزه هـاى نـفـسانى و دنيوى منكر شهادت آن حضرت شدند و در نتيجه ، تن به امامت پيشواى
هـشـتـم (ع ) ندادند، در پليدى و خباثت و انحراف از خطّ امامت كمتر از (غلات ) نبودند؛ از اين رو،
امـام هـادى (ع ) در بـرابـر آنـان نـيـز مـوضع گرفت و لعن بر آنان را روا دانست . (ابراهيم بن
عُقْبَه ) مى گويد:
(به امام هادى (ع ) نوشتم : فدايت شوم ! من از بغض و كينه مَمْطُورَه (واقفيه ) نسبت به حقّ آگاهى
دارم ، آيا مجاز هستم در قنوت نماز به آنان لعن كنم ؟ فرمود: آرى .).(129)
3 ـ صـوفـيّه : صوفيان ، گروه منحرف ديگرى در درون جامعه اسلامى بودند كه تحت پوشش
زهـد و كـنـاره گـيـرى از دنـيـا بـه گـمـراه كردن توده هاى مردم و منحرف كردن آنان از خطّ امامت
مشغول بودند.
پـيـشـواى دهـم عـليـه السـّلام هـمـچـون نـيـاكـان بزرگوار خود خطر اين گروه انحرافى را به
مـسـلمانان گوشزد كرده آنان را از ارتباط و همنشينى با صوفيان برحذر داشت . (حسين بن ابى
الخطّاب ) مى گويد:
(با امام هادى (ع ) در (مسجد النّبى ) بودم ، گروهى از ياران حضرت از جمله (ابوهاشم جعفرى
) نـيـز بـه مـا پـيـوسـتند. در اين هنگام جمعى از صوفيّه وارد مسجد شده در گوشه اى دايره وار
نشستند و مشغول ذكر (لاإِلهَ إِلا اللّه ) شدند.
امـام (ع ) رو بـه اصـحاب كرد و فرمود: (به اين نيرنگ بازان توجه نكنيد؛ زيرا آنان همنشينان
شـيـاطـيـن و ويران كنندگان پايه هاى دين هستند. براى تن پرورى زهد نمايى مى كنند و براى
شـكـار كـردن مـردم سـاده لوح شب زنده دارى مى نمايند. روزگارى را به گرسنگى سپرى مى
كـنند تا براى پالان كردن ، خرى چند را رام كنند. (لا اِلهَ اِلا اللّهُ)نمى گويند مگر براى فريب
مـردم ، كـم نـمـى خـورنـد مـگـر بـراى پـركـردن كـاسـه هـاى بـزرگ و جـذب
دل ابلهان به سوى خود.
بـا مـردم به املاء خود از دوستى خدا سخن مى گويند و آنان را آرام آرام و پنهان در چاه گمراهى
مـى افـكـنـنـد. وِرْدهـايـشـان ، رقص و كف زدن ، و ذكرهايشان ترنّم و آوازخوانى است . جز سفيهان
كسى از آنان پيروى نمى كند و جز بى خردان و احمقان كسى به آنان نمى گرود.
هر كس به ديدار يكى از آنان ـ چه در زمان حيات او و چه پس از مرگش ـ برود چنان است كه به
ديـدار شـيـطـان و بـت پـرسـتـان رفـتـه بـاشـد. و هـر كـه بـه فـردى از آنـان كـمـك كـنـد
مثل آن است كه به يزيد و معاويه و ابوسفيان كمك كرده باشد.)
يكى از اصحاب پرسيد: هر چند معترف به حقوق شما باشد؟
امـام (ع ) (كه انتظار چنين پرسشى را نداشت ) با خشم به وى نگريست و فرمود: چنين پرسشى
را فـرامـوش كـن ! زيـرا كـسـى كه معترف به حقوق ما باشد دچار نفرين ما نمى شود؛ مگر نمى
دانى كه آنان پست ترين طايفه هاى صوفيّه هستند، در حالى كه تمامى صوفيان از مخالفان ما
بـوده و راهشان با راه ما مغايرت دارد. آنان جز يهود و نصاراى اين امّت نيستند و همانها هستند كه
سـعـى در خـامـوش كـردن نـور الهـى دارنـد و خـداونـد نـورش را به اتمام خواهد رسانيد هر چند
كافران را ناپسند آيد.).(130)
پس از متوكّل
امـام هـادى عـليـه السـّلام حـدود هـفـت سـال پـس از مـرگ
مـتوكّل در دوران زمامدارى منتصر، مستعين و معتزّ زندگى كرد. در اين مدّت هر چند از فشار دستگاه
خـلافت نسبت به آن حضرت در مقايسه با دوران متوكّل كاسته شد امّا سياست كلّى دستگاه در جهت
اسلام زدايى و گسترش بى بندوبارى و فساد در جامعه اسلامى و مبارزه و برخورد خشونت آميز
بـا هـر آن كـس كـه مـنـافـع آنـان را بـه خـطـر انـدازد، هـمـچـنـان
دنبال مى شد.
تاريخ ، هر چند نسبت به فعّاليّتهاى امام عليه السّلام در اين دوره هفت ساله و موضعگيرى هاى
آن حـضـرت در بـرابـر جـريـانـات مـخـتـلف سـياسى ساكت است ، ولى با شناخت اجمالى كه از
فـعـّاليّتهاى آن بزرگوار در دوران متوكّل و در آن جوّ خفقان و ترور پيدا كرديم مى توان اين
نـتـيجه را گرفت كه فعّاليّتهاى فرهنگى و سياسى امام هادى (ع ) در اين دوره كه شيعيان به
طور نسبى از امنيّت و آزادى بيشترى برخوردار و دولتمردان گرفتار كشمكشهاى داخلى بر سر
دسـتـيـابـى بـه قـدرت بـودنـد، بـه مـراتـب بـيـشـتـر و گـسـتـرده تـر از دوران
متوكّل بوده است .
(مـعـتـزّ) كه از نزديك شاهد تزلزل و بى ثباتى دستگاه خلافت و قدرت نمايى تركان در اين
دسـتـگاه بود، پس از دستيابى به قدرت در صدد استوار كردن پايه هاى حكومت خود برآمد تا
از سرنوشت شوم خليفگان پيشين در امان بماند.
دراين راستا، از ميان برداشتن مخالفان حكومت عبّاسى درسرلوحه اقدامات او قرارگرفت .
وى در گـام نخست دستور داد نام (وصيف ) و (بغا) ـ دو تن از سران متنفّذ ترك ـ و همراهان آنان را
از تـمـامـى ديـوانـهـا حـذف كـنـنـد؛ سـپـس پـنـهـانـى فـردى را در
قبال وعده حكومت (يمامه )، (بحرين ) و (بصره ) ماءمور كشتن آنان كرد. و سرانجام موفّق شد آن
دو را كـه نـقـش اسـاسـى در بـى ثـبـاتـى دسـتـگـاه خـلافـت و
عـزل و نـصـب خـلفـا داشـتـنـد از مـيان بردارد..(131) خلع (مؤ يّد) ـ برادر خود ـ از مقام
ولايـتـعـهـدى ،.(132) كـشـتـن (مـسـتـعـيـن ).(133) و تـبـعيد (ابو احمد) فرزند
متوكّل به (بصره ) و (على بن معتصم ) به (واسط).(134) در همين راستا انجام گرفت
.
امـام هـادى (ع ) در مـيـان مـخـالفـان حـكـومت عبّاسى چهره اى شناخته شده و از جهاتى براى حكومت
خـطـرنـاكـتـر از چـهـره هـاى يـاد شـده بـود و در سـيـاه تـريـن دوران حـكـومـت عـبـاسـيـان ، در
عمل نشان داده بود كه كمترين تفاهمى با سردمداران حكومت ندارد.
(معتزّ) اين حقيقت را مى دانست و نيز مى دانست كه موقعيّت امام (ع ) و محبوبيّت اجتماعى و نفوذ كلام
آن حضرت در ميان قشرهاى مختلف جامعه ـ در پرتو آزادى نسبى به دست آمده ـ به مراتب بيشتر
از دوران (مـتـوكـّل ) اسـت ؛ از ايـن رو، پس از قلع و قمع عناصر مخالف درون دستگاه در صدد از
ميان برداشتن آن حضرت برآمد و با استفاده از شيوه نياكان خود نسبت به امامان عليهم السّلام آن
بـزرگـوار را مـسـمـوم كـرد و آن حـضـرت سـرانـجـام پـس از 33
سـال تـلاش و رنـج در حالى كه 41 سال و چند ماه از عمر پر بركتش مى گذشت در روز سوم
رجب ، سال 254 هجرى قمرى به شهادت رسيد..(135)
امام عسكرى عليه السّلام پيش از آنكه جنازه را براى تشريح بيرون ببرند بر پيكر پدر خود
نـمـازگـزارد..(136) سـپـس جـنـازه تـوسـّط
سيل جمعيّت عزادار و متاءثّر از فقدان آن حضرت تشييع شد. دولتمردان و درباريان نيز براى
عـوام فـريـبـى و سـرپـوش گـذاشـتـن بـر جـنـايـات خود در اين مراسم شركت كردند. (احمد بن
مـتـوكـّل ) بـه دسـتور (معتزّ) بر پيكر امام (ع ) نماز خواند. پس از انجام مراسم نماز، جنازه به
خانه آن حضرت بازگردانده شد و در آنجا دفن گرديد..(137)
|